مقاله پروفسور وهاب‌زاده(بدون سانسور)

مصطفی شعاعیان:

ناکامی سیاست جبهه‌ای در ایران و تئوری انقلاب

پیمان وهاب‌زاده

 

بسی دشوار و بسی پیچیده و بسی سترگ است راستی‌پژوهی!

مصطفی شعاعیان

 

پیش‌واژه: مقاله زیر پیشتر به زبان انگلیسی در فصلنامه دانشگاهی مطالعات ایرانی در مورد زندگی و اندیشه‌های مصطفی شعاعیان منتشر شده‌است.[1] نوشتاری که پیشاروی دارید، بحثی از زندگی شخصی و سیاسی شعاعیان نمی‌شود و تنها به بخشی از تجربه‌های سیاسی وی و نتیجه‌گیری‌های نظری او از تجربه‌های خویش پرداخته می‌شود. ناگفته نماند مقاله زیر بخشی است از چند نوشتار پی در پی از همین نویسنده، حاوی خوانش‌های امروزی و تازه‌ای از کارهای شعاعیان، نظریه‌پرداز کم‌همتای ایران.  

در بخش نخست، مقاله به آزمونی تجربی توسط شعاعیان می‌پردازد که آماج آن سنجش توانائی‌ها و انگیز‌ه‌های برخی نیروهای اجتماعی برای ایجاد جبهه‌ای سیاسی از تمام نیروهای مخالف حکومت شاه بود. بخش دوم نگاهی کوتاه و شتابزده به رویکرد نظری شعاعیان به مارکسیسم دارد. برعکس بیشتر معاصران خود، شعاعیان از مارکسیسم روح آن را آموخته بود: «به سوی نقد بی‌رحمانه هر آنچه هست!»  

 

آزمونی تجربی در سیاست جبهه‌ای

یکی از مهم‌ترین تجربه‌های سیاسی شکل‌دهنده اندیشه شعاعیان در مورد «سیاست جبهه‌ای» به گشودگی کوتاه‌مدت سیاسی در سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ برمی‌گردد. همان‌گونه که دانسته است، در این سال‌ها، محمدرضا شاه پهلوی که در پی دریافت وام‌ از ایالات متحده برای پروژه‌های توسعه اقتصادی و اجتماعی ایران بود، تحت فشار دولت وقت آمریکا ناچار از اصلاحات سیاسی شده بود تا راه ایران را برای ورود به اقتصاد جهانی سرمایه‌داری، در پس‌زمینه جنگ سرد و رقابت ایالات متحده و اتحاد شوروی برای ایجاد حوزه‌های نفوذ در میان کشورهای دنیای سوم، هموار کند. تحت تأثیر دریافت و تجربه پیشین خویش از جبهه ملی به رهبری دکتر مصدق، در این سال‌ها شعاعیان دست به آزمونی تجربی برای ایجاد سیاست جبهه‌ای در ایران زد.

برای درک پس‌زمینه دقیق این کوشش شعاعیان، باید به یاد آورد که در ایرانِ اواخر دهه ۱۳۳۰، شاه که از ثبات حکومت خویش مطمئن شده بود، در نظر داشت گام‌هائی اساسی در راه اصلاحات ساختاری کشور بردارد. توسعه ایران از راه ایجاد نهادهای زیرساختاری ممکن بود که با مشارکت بخش دولتی و بخش خصوصی ممکن می‌شد. شاه از دولت ایالات متحده و بانک جهانی تقاضای وام کرده بود، ولی دولت کندی (و حزب دمکرات) اعطای وام را منوط به دگرگونی‌هائی در ساختار و آرایش سیاسی کشور کرده بود. از این رو، دولت آمریکا به شاه پیشنهاد نخست وزیری دکتر علی امینی، سفیر ایران در آمریکا، را داده بود. زیر فشار آمریکا، در سال ۱۳۳۹، شاه به جبهه ملی دوم اجازه داد تا در کنار دو حزب «رقیب» حکومتی در انتخابات مجلس بیستم شرکت کند. پس از آنکه اعتراض‌ به تقلب‌های گسترده انتخاباتی به سقوط دو نخست‌وزیر برگزیده شاه منجر شدند، شاه به ناچار با نخست‌وزیری علی امینی موافقت کرد. حمایت آمریکا از امینی این توان را به او داد تا از شاه بخواهد تا مجلس بیستم را منحل کرده و تیمسار بختیار، رئیس ساواک، را برکنار و تبعید کند. امینی به مذاکره با جبهه ملی دوم پرداخت و گام‌های نخست برای اصلاحات ارضی و مبارزه با فساد نیز برداشت. در سال ۱۳۴۱، پس از آنکه امینی نتوانست بر سر بودجه ارتش با شاه به توافق برسد، شاه وی را از نخست‌وزیری برکنار کرد و خود به اصلاحات ارضی پرداخت و «انقلاب سفید» شش ماده‌ای خود را ارائه داد.

در این سه سال، به همراه گشودگی سیاسی، مردم ایران جان دوباره‌ای گرفتند و امید به آینده‌ای روشن در میان مردم افزون گرفت. بازپدیداری جنبش دانشجوئی و پدیداری جبهه ملی دوم بهترین نشانه‌های این گشودگی سیاسی بودند. با این حال، به سبب گرایش‌های اصلاح‌طلبانه، جبهه ملی دوم نتوانست به پشتیبانی معنوی دکتر مصدق، رهبر تبعید شده جبهه ملی، دست یابد و رویکردهای سیاسی جبهه ملی دوم به جدائی جنبش دانشجوئی از آن انجامید. در این حال، اعطای حق رأی به زنان و اصلاحات ارضی (و نیز قانون کاپیتولاسیون) واکنش برخی از رهبران دینی، طلبه‌های حوزه‌های علمیه، و بازاریان حامی روحانیان را سبب شد. اعتراض این رهبران و گروه‌ها با سرکوب خشونت‌بار نیروهای نظامی و امنیتی کشور روبرو شد و به روز خونین ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ انجامید. آیت‌الله خمینی که صدای اعتراض‌ این جنبش بود دستگیر و سپس تبعید شد. تمامی نیروهای اپوزیسیون در کشور سرکوب شدند و شاه دوباره به تثبیت قدرت سیاسی خویش نائل شد. وی سپس توانست به مذاکره با آمریکا و بانک جهانی بپردازد و وام‌ مورد نیاز خویش را دریافت کند.[2]

در این پس‌زمینه تاریخی و سیاسی است که باید به روایت شعاعیان از تلاش آزمونی و تجربی وی برای سنجش امکان برپائی جبهه‌ای سیاسی و انتشار متن یا پلاتفرمی که گویا مفاد این جبهه متحد را بیان می‌کرد، پرداخت.[3] این متن را که ده سالی گم شده بود، شعاعیان در سال ۱۳۵۲ دوباره یافت.[4] شعاعیان در این جزوه به افت و خیز مبارزات جنبش در سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ می‌پردازد و نسخه نهائی این جزوه را شعاعیان پس از مشورت با فعالینی که وی از آن‌ها نام نبرده، منتشر کرده است.

«جهاد امروز یا تزی برای تحرک» از این مشاهده می‌آغازد که به سبب یک صد سال ناکامی و شکست در جنبش ضداستعماری، مردم ایران نسبت به سیاست بدبین و بی‌اعتماد شده‌اند. برای فایق آمدن بر این بدبینی، کوشش‌گران سیاسی به تاکتیک‌های نوینی نیاز دارند که چندان مستلزم به مخاطره افکندن کنش‌گران بالقوه نباشند. پس، تاکتیک‌های نو باید بر اساس استفاده از نقاط ضعف رژیم شاه طراحی شوند. «متاسفانه کسانی که در میهن ما از رهبری مبارزات سیاسی دم می‌زنند، هنوز نمی‌دانند که در بسیاری از موارد استفاده به‌موقع از امکانات کوچک و ناچیز در صورتی که منطبق با شرایط عینی مبارزه باشد، به خوبی می‌تواند عامل تحرک توده‌ها و کشانیدن هر چه بیشتر مردم به فعالانه‌ترین مبارزات تعیین کننده باشد.»[5] با آنکه مبارزه سیاسی با رژیم شاه ناگزیر است، اما این مبارزه به خودی خود ناکافی است. پس سیاستی که بر اساس جبهه‌ای گسترده از نیروهای اجتماعی پا خواهد گرفت باید به مبارزه اقتصادی روی آورد تا بلکه بر نومیدی سیاسی مردم فایق آید. روشن است که شعاعیان در این سال‌ها (۱۳۴۲-۱۳۴۱) مبارزه سیاسی را رد نمی‌کند، اما در همان حال وی مبارزه سیاسی را پایه و اساس مبارزه‌های دیگر نیز نمی‌بیند. و این او را از بسیاری از هم‌عصرانش متمایز می‌کند. تمرکز شعاعیان تکیه بر عنصر نارضایتی عمومی است که می‌تواند به گره‌گاه مبارزه و اساس جنبش بدل شود، اما شعاعیان می‌داند که نارضایتی به خودی خود به جنبش فرا نخواهد روئید. به گفته خودش، «بهر رو، ما مبنای دیگری را برگزیده‌ایم و آن «نارضائی» است.» بر این نکته تأکید می‌کنم که، به باور وی، نارضایتی باید تفسیر و تعریف شود تا بتوان از آن به عنوان پایه اجتماعی و روانی جنبش استفاده کرد. نارضائی منفعل و پاسیو مردم، به باور وی، باید به نارضائی فعال بدل شود و این نیز از راه تفسیر و تعریف نیروهای جبهه در حال شکل‌گیری ممکن می‌شود.[6]             

متن «جهاد امروز یا تزی برای تحرک» چنین ادامه می‌یابد که استعمار در ایران هماره غیرمستقیم بوده است و از این رو، (برعکس استعمار انگلیس در هندوستان) شناخت دشمنان مردم چندان روشن و ساده نبوده است. او می‌نویسد: «ولی خوشبختانه با بدبختانه، بهررو، وضع استعمار در میهن ما دارای صراحتی بدان صورت که در کشورهای تمام مستعمره متداول است، نیست.»[7] پس «نشان دادن فجایع استعمار در این کشور [ایران] بسیار مشکل‌تر از کشورهائی است که در آن استعمار با همه‌ وضوحش بر پای ایستاده است. به قول ژان پل سارتر نیمه مستعمره همان مستعمره است، به اضافهء دوروئی و تقلب.»[8] در ایران، پایان دادن به استعمار یا کولونیالیسم به معنای پایان دادن به حیات طبقه حاکم است. «وقتی که می‌خواهیم دشمنان ملت را درهم بشکنیم، در‌واقع قبل از هر چیز می‌بایستی این طبقه‌ء حاکم را در مجموع به زانو درآوریم.»[9] به گفته شعاعیان، برای اعمال چیرگی خود، رژیم ایران بر چهار دستگاه تکیه می‌کند: ماشین نظامی و سرکوبگر، ساواک، نقض سیستماتیک حقوق شهروندان و قانون اساسی، و سرانجام، تبلیغات و پروپاگاندای حکومتی.[10]  

برای درک دینامیسم قدرت سیاسی در ایران که بر روابط نواستعماری بنا شده است، به گفته شعاعیان، باید ضدیت میان امپریالیسم آمریکا و انگلستان را فهمید.

«اگر نهضت به عنوان یک قدرت تعیین کننده در میهن ما اوج گرفته بود امپریالیست‌ها بسته به وضع خود بیشتر می‌کوشیدند تا اختلافات خود را حل کرده و برای در هم کوبیدن نهضت متحد شوند ــ چنان که در زمان مصدق همین کار را کردند ــ و لذا اکنون هم که نهضت عملاً ضعیف است، لازم می‌آید تا آنجا که تضاد بین دو امپریالیزم اجازه می‌دهد، از همین تضاد نیز به عنوان یک امکان استفاده کرد ــ چنان که مصدق کرد، ولی متأسفانه آن را به سلامتی به پایان نرسانید. لیکن در عوض مصر به رهبری ناصر از آن به خوبی نتیجه‌ گرفت...»[11]

هر چند این نکته به دغدغه اکنونی ما مربوط نمی‌شود، به یاد آوریم که طرح چنین بحثی، همان‌گونه که دانسته است، سبب شد که بیژن جزنی از شعاعیان و هم‌فکرانش مانند محمود توکلی (در اوایل دهه ۴۰) با اصطلاح تحقیرآمیز «مارکسیست‌های آمریکائی» یاد کند. باری، روشن است که رژیم هر گونه مقاومت آشکار را به زور سرکوب خواهد کرد. پس شعاعیان پیشنهاد می‌کند راه برون رفت از بحران جنبش آزادیبخش ایران همانا مبارزه اقتصادی است، زیرا «باید توجه داشت که قدرت دستگاه در سنگرهای دیگرش قبل از هر چیز وابسته به شرایط اقتصادی آن خواهد بود.» «در اینجاست که بعکس جاهای دیگر دولت مجبور است دست به سوی مردم دراز کند.»[12] برای موفقیت، مبارزه اقتصادی باید بر اساس کنش فردی صورت گیرد و مستلزم خطر برای فرد نباشد. از این رو، تهاجم اقتصادی پاسیو اما متحد مردم بر علیه رژیم شاه شامل کنش‌های زیر می‌شود: گرفتن پول از بانک‌ها و بستن حساب‌های بانکی، تحریم راه‌آهن ملی، تحریم محصولات تنباکو، نخریدن اجناس وارداتی برای صدمه زدن به درآمد گمرکی کشور، نپرداختن قسط‌ وام‌های بانکی و به ویژه وام‌های کشاورزی دهقانان، تحریم قند و شکر، و نیز بنگاه اعانه ملی (بلیت‌های بخت‌آزمائی).[13] چنین است که شعاعیان روح تجربه تاریخی جنبش تنباکو (۱۸۹۱-۹۲) به رهبری حاج میرزا حسن شیرازی را برمی‌انگیزد. پس جای شگفتی نیست که شعاعیان به علمای شیعی برجسته زمان خود رو می‌آورد تا پروژه و آزمون سیاسی و اجتماعی خود را به تجربه بگذارد.

شعاعیان با دقتی کم‌مانند مشاهده می‌کند که در میان «نیروهای خلق» گسترده‌ترین شبکه اجتماعی از آن روحانیان است. پس با مراجعه به مراجع دینی قصد وی همانا فعال کردن این شبکه‌های اجتماعی برای انگیزش سیاسی بود. از سوی دیگر، او یاد آوری می‌کند که ایرانیان، در خاطره جمعی خود، به یاد می‌آورند که علمای شیعی به زعامت آیت الله بروجردی از دکتر مصدق حمایت نکردند. امّا شعاعیان تأکید می‌کند که نسل تازه‌ای از عالمان شیعی ــ مانند آیت‌الله طالقانی یا آیت‌الله میلانی ــ با نسل پیشین خود متفاوت هستند. از سوی دیگر، او می‌نویسد که با عمده کردن مخالفت خود با اسرائیل، علمای شیعی از اهمیت مبارزه با انگستان و آمریکا (به عنوان دشمنان اصلی خلق) در نظر پیروان خود می‌کاهند.[14] این نکته‌ها و نگرانی‌ها سبب شد تا شعاعیان با احتیاطی دوچندان، و با تردید، به علمای درجه اول روحانی مراجعه کند.

شعاعیان در تبدیل جزوه خویش به پلاتفرمی سیاسی برای مبارزه اقتصادی موفق نشد. اما طرح عملی وی چنین بود: نخست جزوه باید به تأیید دکتر مصدق (که در تبعید خانگی در احمدآباد بود) می‌رسید و سپس جزوه به آیت‌الله‌ خمینی، آیت‌الله‌ میلانی، و آیت‌الله‌ شریعتمداری برای تصویب آن‌ها داده می‌شد. شعاعیان دو روش در عرضه جزوه را مورد نظر قرار داده بود. نخستین گزینه آن بود که جزوه را به طور خصوصی عرضه کند و پس از  تأیید آیات نامبرده آن را منتشر سازد. گزینه دیگر عرضه جزوه به آیات نامبرده و انتشار همزمان آن بود. از آنجا که به زعم شعاعیان گزینه دوم سبب تشویش و سوءظن می‌شد، وی گزینه نخست را برگزید، هر چند به گفته خویش در عملی شدن گزینه‌ نخست نیز تردید داشت. پس از دریافت جزوه، دکتر مصدق نامه‌ای برای شعاعیان نوشت و در آن از تردید خویش نسبت به رهبران فعلی جنبش یاد کرد. رهبران نهضت آزادی، از سوی دیگر، جزوه را مورد تأیید قرار دادند. سپس جزوه به نزد آیت‌الله‌ میلانی در مشهد برده شد که نخست آن را با اشتیاق پذیرفت اما اعلام نظر خویش را سه روز به تعویق انداخت. پس از مهلت سه روزه، آیت‌الله‌ میلانی از تأیید جزوه خودداری کرد زیرا از نظر وی، به گزارش شعاعیان، مفاد آن موجب اعتراض‌ می‌شد. پس از آن جزوه به نزد آیت‌الله‌ خمینی در قم برده شد که ظاهراً از دیدن مفاد آن «به وجد» آمده بود. به روایت شعاعیان، ایشان خواسته بود که جزوه‌ نخست به آیت‌الله‌ شریعتمداری عرضه شود و خود نیز فرصتی سه روزه خواسته بود که در پایان این فرصت جزوه را به سبب عملی‌نبودن مفاد آن رد کرده بود. آیت‌الله‌ شریعتمداری نیز پس از پایان مهلت سه روزه خویش از تأیید مفاد جزوه سر باز زده بود. عدم حمایت سه روحانی بزرگ از طرح شعاعیان، همچنان که دکتر مصدق آن را پیش‌بینی کرده بود، شعاعیان را به این فکر واداشت که جزوه را به همراه شرحی که در بالا آمد منتشر کند، اما وی بعداً از این کار منصرف شد. پس از این، جزوه را برای رهبر جبهه ملی سوم، اللهیار صالح، فرستاد که ظاهراً تا انحلال جبهه ملی سوم (نه ماه بعد) ایشان توجهی به آن نکرده بود. در همان روزها، نیروهای امنیتی جزوه را در منزل یکی از اعضای نهضت آزادی یافتند. به گفته شعاعیان، با توجه به مفاد جزوه وی بود که دولت ایران سیستم حقوق‌دهی نقدی که تا آن زمان مرسوم بود را با سیستم واریز کردن حقوق کارمندان به حساب بانکی تعویض کرد.[15]          

این آزمون تجربی، این اکسپریمنت اجتماعی، در تاریخ کوشش‌گری سیاسی در ایران اگر نه بی‌همتا، که به راستی کم‌همتاست. برای شعاعیان، اما، سال‌ها طول کشید تا توانست این تجربه را به صورت نظری بیان کند. «جهاد امروز یا تزی برای تحرک» در زمان بحران سیاسی در ایران نوشته شده بود، بحرانی که ناشی از شکست تلاش‌های ایرانیان برای دستیابی به یک دمکراسی پارلمانی بر مبنای قانون اساسی مشروطه بود. سال۱۳۴۲، سال آغاز دوباره حکومت فردی شاه بر فراز پروژه توسعه‌ اقتصادی و مدرنیزاسیون اجتماعی بود. پروژه «تزی برای تحرک» راهی برای متحد کردن گروه‌های متنوع اجتماعی در راه یک آماج سیاسی ــ توسعه مشارکت سیاسی ــ و ایجاد جبهه‌ای از این گروه‌ها بود. آماج شعاعیان، به ویژه، یافتن راهی برای اتحاد سیاسی نیروهای مذهبی و نیروهای ملی، با کمی فاصله و تلویحا، نیروهای چپ بود. شکست این آزمون تجربی اعتماد شعاعیان را نسبت به نیروهای مذهبی و نیروهای ملی زایل کرد، هر چند به باور وی در مورد جبهه‌ای بودن ناگزیر مبارزه آزادیبخش آینده در ایران خدشه‌ای وارد نیاورد. از پسِ این تجربه بود که شعاعیان به این نکته رسید که برای آنکه جبهه پا بگیرد، حضور و رهبری نیروهای چپ در آن شرط اساسی است. اما در همین زمینه نیز پیچیده بودن اندیشه وی از آن برمی‌خیزد که به سبب دوستی و معاشرتش با گردانندگان نشریه علم و زندگی، و نیز به سبب آشنائی با اندیشه‌های خلیل ملکی، و همچنین سوءظن و نفرتش از پیشینه حزب توده ایران، شعاعیان نمی‌توانست با هیچیک از نسخه‌های وارداتی از مارکسیست‌های کتابی و آئینی کنار آید. از این سال‌ها تا آنگاه که وی به یک انقلابی حرفه‌ای بدل شد، شعاعیان با چهره‌های روشنفکری کشور معاشرت کرد، به نوشتن و به مطالعه روی آورد، و به پژوهش برای کتاب عظیم جنگل پرداخت. کتابش در مورد جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان، در عوض، سبب دوری و بیزاری قطعی وی از مارکسیسم آئینی شد.

مهم‌ترین اثر نظری شعاعیان، که تا کنون بدان پرداخته نشده است، همانا کتاب انقلاب (نام روایت ابتدائی این کتاب شورش بود) است. اندیشه‌های کتاب انقلاب آنگاه که کتاب نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل را می‌نوشت، شکل گرفتند.[16] پیش از ارسال متن کتاب برای چاپ، شعاعیان فصل واپسین کتاب جنگل را، به عنوان «اکتبر و اندیشه‌های لنین درباره انقلاب،» از متن کتاب بیرون آورد و چهار سال آینده را بدان پرداخت. عملیات سیاهکل و پدیداری چریک‌های فدائی خلق، که آغاز دوران تازه‌ای از زندگی سیاسی در ایران بود، به شعاعیان انگیزه‌ای دو چندان برای تکمیل کتاب شورش بخشید. روایت اول کتاب، با نام شورش، در سال ۱۳۵۱ پلی کپی شد. در تابستان ۱۳۵۲ کتاب گسترده‌تر و تایپ شد و نسخه‌ای از آن برای بحث به رهبری فدائیان خلق سپرده شد. یادآوری می‌کنم که این هنگامی است که پس از یورش ساواک به گروه شعاعیان و ناصر شایگان شام‌اسبی، به نام «جبهه دمکراتیک خلق،» در خرداد ۱۳۵۲، شعاعیان و گروهش به فدائیان پیوسته بودند. می‌دانیم که شعاعیان چند ماه پس از آن از فدائیان جدا شد. سپس در اسفند ۱۳۵۳، شعاعیان باز هم بر کتاب افزود و نثر کسروی‌وار روایت دوم کتاب را تا حدی تعدیل کرد. نام کتاب را انقلاب نهاد و آن را به رفیق از دست رفته‌اش، ناصر شایگان، تقدیم کرد.[17] این کتاب ۲۸۸ برگی، جدّی‌ترین و نقادانه‌ترین رساله مارکسیستی نوشته یک ایرانی است. هر چند این کتاب بازتاب دغدغه‌ها و بحث‌های دورانی است که افق‌های آن دیگر به تیرگی گرائیده‌اند، اما مسائل مطرح شده در این کتاب همچنان مطالب کلاسیک ادبیات مارکسیستی خواهند ماند.

انقلاب: ناهمخوانی عاملیت و سیاست جبهه‌ای

غنی، پیچیده، و دشوار، کتاب انقلاب نشانگر نتیجه‌گیری‌های نظری شعاعیان از تجربه جبهه‌سازی خود و سپس تحقیق تاریخی و مطالعه موردی خود درباره رابطه حکومت تازه‌پاگرفته شوروی با جنبش جنگلی‌هاست. این کتاب سبب شد که شعاعیان لنینیسم را، که بر چپ ایران چیره بود، به گونه‌ای ریشه‌ای مورد تردید قرار دهد. به نظر شعاعیان، لنینیسم بن‌بست پراکسیس انقلابی و برخاسته از دوری جستن نسبت به کمونیسم بود و این آخری نیز، به نوبه خود، از غفلت لنین نسبت به منافع پرولتاریای جهانی و دفاع لنین از تز همزیستی مسالمت‌آمیز (با امپریالیزم) برخاسته بود.[18] 

چند یادآوری تاریخی در اینجا بایسته به نظر می‌رسند. در این کتاب شعاعیان پراگماتیسم لنین را مورد نقد قرار می‌دهد: همین رویکرد پراگماتیستی لنین بود که حمایت شوروی از جنبش جنگل را (به انگیزه نجات جمهوری جوان شوروی) قطع کرد و سبب سرکوبی جنبش جنگل شد. روسیه شوروی در سال ۱۹۲۰ در چند جبهه با نیروهای گارد سفید، حاکمان منطقه‌ای، و جنبش‌های اقوام غیرروس، که انگلستان از برخی از آن‌ها حمایت می‌کرد، می‌جنگید. قحطی و جنگ داخلی انقلاب روسیه را به مخاطره انداخته بودند. قطع حمایت از جنگلی‌های ایران به شوروی این امکان را داد تا لنین به یکی از جنگ‌های بسیار شوروی جوان پایان دهد و نیروهای ارتش سرخ را به مناطق جنگی دیگر بفرستد. این راه حل پراگماتیستی لنین برای نجات شوروی در تز «همزیستی مسالمت‌آمیز» متجلی می‌شود.

علیرغم نکته‌های گفته شده در بالا، از نظر شعاعیان، تفکر ناسیونالیستی لنین قابل دفاع و قابل توجیه نیست. رویکرد لنین بر خلاف روح انقلابِ کارگری و اتحاد انترناسیونالیستی و رهائی جهانی کارگران است. پس طبیعی است که در کتاب انقلاب، واژه «لنینیسم» معنائی استعاره‌ای نیز دارد و اشاره به گرایش‌های ناسیونالیستی در تفکر سوسیالیستی دارد. دغدغه نظری انقلاب همانا نشان دادن این است که چرا جوهر انقلابی با مصالحه ناسازگار است و چرا جوهر انقلابی رو به سوی جنبش رهائی‌بخش جهانی به منزله پدیده‌ای درازمدت دارد. با این همه، منصفانه است گفته شود که نظریه انقلاب شعاعیان بر پایه تز لنینی پیشاهنگ طبقه کارگر بنا شده است، هر چند پیشاهنگ در نزد شعاعیان در مفهوم «روشنگر» طبقه کارگر متجلی می‌شود. یادآوری می‌کنم در ایران سال‌های ۱۳۵۰ که در آن جنبش گسترده مردمی وجود نداشت، بحث پیشاهنگ و روشنفکر انقلابی (یا روشنگر طبقه) از بحث‌های کلیدی در گفتمان مارکسیستی بود.

روشنفکران چپ، به زعم شعاعیان، به  مصرف‌کنندگان کاهل تئوری‌های وارداتی بدل شده‌اند. «یکی از نمودهای این تباهی این است که رویهمرفته روشنگران این جامعه خوش ندارند به خود رنج اندیشه و کلنجارهای مغزی را بدهند. بیهوده نیست که هنوز در درون اردوگاه جنبش ضداستعماری ایران، از آغاز تا به اکنون، اندیشمندی انقلابی و پژوهنده‌ای اجتماعی که ارزش و توان همسنگی با دیگر اندیشمندان و نوآوران جهانی را داشته باشد، آفریده نشده است.»[19] شعاعیان کتاب خود که تماماً به اندیشه انقلاب می‌پردازد را چالشی بر علیه «سنت کشتن اندیشه» می‌داند.[20] وی نظریه‌های مارکس، انگلس، لنین، مائو و دیگران را تنها پاسخ‌هائی مشخص به شرایط مشخص اجتماعی و تاریخی می‌داند،[21] و از این رو، نظریه‌ خود شعاعیان در‌واقع به این پرسش می‌پردازد که آیا تئوری‌های اینان در شرایط مشخص ایران کاربرد دارند؟ برای شعاعیان، مرکزی بودن مبارزه مسلحانه ــ که جدا از رویکرد «ناکارگری» تروریسم است ــ از این امر برمی‌خیزد که مبارزه مسلحانه نمودارگر گونه‌ای کنش است که امکان هر گونه «همزیستی مسالمت‌آمیز» (در آثار انگلس و لنین[22]) میان استثمارشدگان و استثمارگران را از بین می‌برد.[23] قیام مسلحانه در عملیات سیاهکل به شعاعیان نشان می‌دهد که شرایط ملموس و عملی برای جنبش انقلابی آشتی‌ناپذیر در ایران آماده‌اند.

آغازگاه نظری کتاب انقلاب همانا اندیشه‌ای مارکسیستی است: شرایط عینی و تاریخی وجود طبقه کارگر سبب شده‌اند که این طبقه به عامل دگرگشت انقلابی بدل شود. هرگاه آگاهی طبقاتی ــ که روشنگران طبقه به میان کارگران می‌برند ــ به زندگی عینی این طبقه جان بخشد، طبقه کارگر جهانی آماده است تا به راه ایستاناپذیر انقلاب گام بگذارد. از یاد نبریم که واژه «روشنگر» نشانگر به زیر پرسش بردن واژه روشنفکر از سوی شعاعیان است. ارجاع «روشنگر» تنها به آموزندگان طبقه کارگر است. کاربرد این واژه از سوی شعاعیان به یکی از بحث‌های مهم وی با حمید مومنی، از سوی فدائیان خلق، انجامید ــ بحثی مهم (هر چند پلمیک) بر عاملیت روشنفکران که خوشبختانه ثبت شده و به جا مانده است، که نویسنده این سطور در نوشتار دیگری بدان پرداخته است.[24]

به بحث شعاعیان برگردیم: از آنجا که آگاهی طبقاتی تنها از راه پراکسیس انقلابی به طبقه کارگر می‌رسد، مبارزه مسلحانه نشانگر آن است که مبارزه طبقه کارگر دیگر آغاز شده است. در اینجا مهم است در نظر بگیریم که در اندیشه شعاعیان «موضع‌گیری طبقاتی» (به تفسیری شرط ذهنی) به خودی خود از «خاستگاه طبقاتی» (به تعبیری شرط عینی) برنمی‌خیزد. در‌واقع، همانا آگاهی طبقاتی است که تعلق طبقاتی را ممکن می‌کند.[25] چنین است که «حزب طبقهء کارگر، خود آغازگر انقلاب نیز هست. هرگونه انقلابی که سرانجام به پیروزی یکپارچهء طبقه کارگر بینجامد. هرگونه انقلابی که به انقلاب نهائی طبقه کارگر یاری کند.»[26]    

پس حزب انقلابی شرایط «ذهنی» انقلاب را برای رهبری جنبش‌های خودانگیخته‌ای که از شرایط «عینی» زندگی مردم و طبقه کارگر برمی‌خیزند، می‌سازد. بر علیه تز لنینی حضور پیش‌اندر شرایط عینی انقلاب در هر کشور، شعاعیان می‌گوید که شرایط عینی از نظر جهانی آماده‌اند (یادآوری می‌کنم که دهه ۱۹۶۰ دهه انقلاب‌های آزادیبخش بود) و از این رو آنچه ما نیاز داریم آماده کردن شرایط ذهنی و روانی مبارزه در کشور خویش است: «انقلاب جهانی پرولتاریا به ناچار انقلابی آگاهانه و هر چه آگاهانه‌تر است. و پس، به ویژه چنین انقلابی است که دارای پیشتاز انقلابی است. پیشتازی که خود آغازگر انقلاب است.»[27] پس انتقاد شعاعیان از لنینیسم را باید چنین فهمید: تز لنینی و استالینی «همزیستی مسالمت‌آمیز» انقلاب روسیه را از فراروئی به انقلاب جهانی یا «انقلاب مستمر» (در اینجا از مفهوم تروتسکی استفاده می‌کنم که به نظر شعاعیان شباهت‌هائی دارد، هر چند جوهر نظریه شعاعیان با تروتسکیسم بیگانه است) باز داشت. به دیگر سخن، اگر به خاطر نظریه «سوسیالیسم در یک کشور» (لنین و استالین) نبود، انقلاب اکتبر می‌بایست به انقلابی جهانی راه می‌بُرد.[28] شعاعیان تأکید می‌کند که زمان انقلاب‌های میهنی گذشته است و اکنون دوران انقلاب‌های جهانی است.[29] پس لنینیسم را به خاطر فقدان تئوری انقلابی نکوهش می‌کند و نظریه لنین را نه نظریه انقلاب که «تئوری خیزش» (قیام) می‌نامد، نظریه‌ای که با تئوری «انقلاب دیرپای» شعاعیان بیگانه است.[30]  چهره شاخص و اسطوره‌ای نظریه انقلاب شعاعیان کسی نیست جز ارنستو چه گوارا، این «چریک جهانی پرولتاریا،» همو که دریافت و اعلام کرد که رویکرد اردوگاه سوسیالیستی به کشورهای جهان سوم مانند رویکرد کشورهای امپریالیستی استثمارگرانه است.[31] روشن است که اشاره شعاعیان به سخنرانی معروف ۲۶ فوریه ۱۹۶۵ چه گوارا در الجزیره است.

در اینجاست که شعاعیان در زنجیره قیاسی بحث خود گرفتار می‌شود تا بدانجا که بگونه‌ای کاهش‌گرانه سوسیالیسم را به منزله اقتصاد جنگی حکومت پیروز کارگران در یک کشور می‌فهمد، حکومتی که در گیر انقلاب رهائی‌بخش جهانی است. دلیل وی آن است که به سبب جهانی شدن تضاد میان کار و سرمایه، حل این تضاد نیز باید جهانی باشد.[32] این اندیشه ساده‌انگارانه به نظر می‌رسد، اما باید به بحث‌های دهه ۱۹۷۰ در میان فعالین چپ در دنیا و از آن جمله در میان فدائیان خلق اشاره نمود. از شعاعیان که بگذریم، در ایران دهه ۱۳۵۰ دو نظریه‌پرداز دیگر چپ نیز به طرح تئوریک مبارزه مسلحانه پرداخته بودند. بیژن جزنی که بنیانگذار «گروه یک،» یکی از دو گروه سازنده چریک‌های فدائی خلق، بود (هر چند خود در هنگام پی‌ریزی چریک‌های فدائی در زندان بود) باور داشت که شرایط عینی انقلاب در ایران مهیا نبود. پس مبارزه مسلحانه راهی بود برای انگیزش توده‌ها زیرا، از سوئی، مبارزه مسلحانه حضور نمادین چریک را در شرایط دیکتاتوری ممکن می‌کرد، و از سوی دیگر، زخم‌پذیری رژیم را در چشم مردم آشکار می‌نمود.[33]

مسعود احمدزاده که بنیانگذار «گروه دو» و نیز چریک‌های فدائی خلق بود و نظریه او رویکرد رسمی چریک‌ها تا سال ۱۳۵۳ محسوب می‌شد، در کتاب مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک‌، چنین بحث کرد که شرایط عینی انقلاب در ایران مهیاست و روشن‌ترین دلیل آن هم همانا پدیداری مبارزه مسلحانه است. در نبود جنبش سراسری و مردمی، مبارزه مسلحانه آتش به پتانسیل ا

/ 0 نظر / 167 بازدید