رفیق سرخ
«. . . بکار بردن این زبان که از نظر روانی ناشی از خصلت تکروی نویسنده بوده است ، به سهم خود این خصلت جدایی [از جنبش] را تشدید هم می کند. بعتبارت دیگر این دیواری که او بدور خود کشیده است، روز به روز ضخیمتر و ضخیمتر می گردد.» حمید مؤمنی: «شورش نه، قدمهای سنجیده در راه انقلاب»
روشنفکران انقلابی چپ که در اواخر دههء ۱۳۴۰ شمسی به مبارزه با رژیم پهلوی برمی خاستند، از همان آغاز یک راه در مقابل خود بسته می یافتند: راه حزب توده و حامی آن اتحاد شوروی. دههء ۱۳۴۰ شمسی دههء ثبات نسبی اقتصادی رژیم به مدد درآمد نفتی بود، و حمایت مادی و سیاسی آمریکا از شاه ، تسهیل کنندهء مدرنیزاسیون سریعی که خبر از سرمایه گذاری های وسیع دولتی و خصوصی، و چشم انداز رشد صنعتی می داد. دولت شوروی که غالباً پراگماتیسم ملی جنبهء مهمی از سیاست خارجی اش را تشکیل می داد ، در این سالها به همکاری با رژیم شاه ، دفاع از رفورم های اقتصادی آن ، و کوشش در راه بستن قراردادهای تجاری و صنعتی با این همسایهء جنوبی اش روی آورد.
حزب توده که مشی خود را همخوان با سیاست خارجی اتحاد شوروی تنظیم می کرد، در دههء ۱۳۴۰ ، پس از اخراج جناح مائویست خود ، شعار سرنگونی رژیم پهلوی را کنار گذاشته ، در صدد کسب اجازهء فعالیت قانونی در ایران بود. در سالهایی که دیکتاتوری شاه و پلیس سیاسی آن «ساواک» پایه های خود را مستحکم می کردند ، وابستگی و رفورمیسم حزب توده ، به همراه سیاست حمایتگر شوروی از شاه (با فروش تسهیلات نظامی به او) در میان روشنفکران جوان انقلابی ، سمت گیری های مخالف را تقویت می کرد: استقلال مشی سیاسی نسبت به قطب های جهانی («سوسیالیسم واقعاً موجود») و رد هرگونه تاکتیک و استراتژی ای که عمل بی واسطهء انقلابی را به آینده ای دور محول می کرد.
جنبش چریکی فدائیان خلق در چنین بسترفکری ای متولد شد (۱۳۴۹). به جز فداییان ، گروههای انقلابی کوچک دیگری نیز بودند که در همین بستر در صدد اندیشیدن تئوری انقلاب ایران بودند. یکی از این ها، گروهی بود که پیرامون یک روشنفکر انقلابی شکل گرفته بود. در آن زمان و سالهای بعد ، نوشته های او را انقلابیان با امضاء «رفیق سرخ» می شناختند.
نوسان میان دو قطب ــ نظام گفتاری «راه سوم»
در فضای فقر فرهنگی چپ پس از کودتای ۲۸ مرداد ، به هنگام سرکوب و بی اعتباری حزب توده و شوروی ، روشنفکران جوان برای کسب دانش تاریخی و فرهنگ سوسیالیستی ، در میان نسل پیشین آبشخور چندانی نمی یافتند ، مگر یک گروه: روشنفکران «نیروی سومی». اما نیروی سوم خود ماهیتی دوگانه داشت.
روشنفکران حامل این گرایش ، از یکسو ، از وابستگی حزب توده بریده بودند و بدین جهت ، به سوسیالیسمی ملی گرا تمایل داشتند (دفاع بی حد و حصر از رهبران ملی گرا نظیر کوچک خان جنگلی ، مصدق ، نهرو ، ناصر، نکرومه ، لومومبا) و این ملی گرایی جهان سومی گاه تا حد دفاع از احیاء تمدن اسلامی نیز پیش می رفت (آل احمد ، بنی صدر، شریعتی) ؛ و گاه تا حد شوونیسم ضدانقلابی و کمونیسم ستیزی ، یعنی همکاری با دستگاه هیأت حاکمه ، هم سقوط می کرد.
از سوی دیگر، تضاد با استالین و استالینیسم ، و تضاد با پراگماتیسم ملی گرای سیاست خارجی شوروی ، برخی از آنها را به موضع کمونیست های مخالف استالین نزدیک می کرد.
نگاهی به نشریات فرهنگی ـ سیاسی این سالها، به ویژه دو نمونهء مهم از آن میان یعنی «جهان نو» و «اندیشه و هنر» این دوگانگی را به خوبی به نمایش می گذارد. مقالات متعددی در زمینهء اقتصاد با ترجمه هایی از نشریات مارکسیستی آمریکایی «مانتلی ریویو» دربارهء نظریهء «وابستگی» (سوئیزی ، باران، مگداف ، و همفکران) ، در سیاست با مطرح کردن «استعمار نو» و معرفی انقلاب های مستقل از شوروی مثل کوبا ، الجزایر، غنا ، و دیگر کشورهای آفریقایی ؛ در معرفی ادبیات «ملتزم» سارتر و حتا به طور محدود ، مطالبی از گرامشی و لوکاچ در این نشریات به چاپ رسید.
«اندیشه و هنر» با چاپ نوشته هایی از لئون تروتسکی ، آیزاک دویچر ، م ن روی کمونیست چپ هندی، آثاری از روشنفکران «چپ نو» در آمریکا نظیر تام هایدن ، مبارزان وابسته به «پلنگان سیاه» مانند اِلدریچ کلیور و مالکولم ایکس ، معرفی جنبش های دانشجویی نظیر «اس دی اس» ؛ و نظایر اینها ، بر فرهنگ «چپ» دوران بعدی تأثیراتی برجاگذاشتند؛ از جمله در تفکر و سیاق نوشتاری «رفیق سرخ». اینها عناصر پراکنده و متضاد یک نظام گفتاری (دیسکورس) سیاسی بود که میان خط حزب توده و استالینیسم از یکسو، و شاه و امپریالیسم از سوی دیگر، به جستجوی راه سومی بود. نوسان میان دو قطب سوسیال دموکراسی و تروتسکیسم نیز از همین جا سرچشمه می گرفت.
رفیق سرخ
«رفیق سرخ» نام مستعار مصطفی شعاعیان چریک مبارزی بود که در سال ۱۳۵۴ (۳۹ سالگی) در مبارزهء مسلحانه با پلیس شاهی به شهادت رسید. او از نخستین نسل انقلابیان جوانی بود که در نیمهء دوم دههء چهل شمسی ، همچون پویان ، احمدزاده ، جزنی ، حمید مؤمنی ، و حمید اشرف ، به بلوغ سیاسی ـ اندیشگی رسیدند. میان سال ۱۳۴۷ و سال شهادتش ، شعاعیان سه کتاب و چندین مقاله ، بالغ بر بیش از سه هزار صفحه مطلب ، نوشت که هیچگاه در ایران پخش عمومی نیافت. برخلاف پویان ، احمدزاده ، و جزنی ، بعدها هیچ گروه و سازمان سیاسی خود را میراث دار نظرها و گفته های شعاعیان ندانست. به نظر می رسد آنچه او پیرامون مسایل سوسیالیسم و انقلاب نوشت به فراموشی سپرده شده است. در میان علل مهجور ماندن و انزوای شعاعیان و دیدگاههایش می توان به دو علت اشاره کرد:
نخست ، رنگ و لعاب «نیروی سومی» اندیشهء او؛ شعاعیان با وجود این که همچون چریک های فدایی خلق به استراتژی مبارزهء مسلحانهء پیشاهنگ و «راه کوبا» باور داشت ، و طبق آن نیز عمل کرد ، اما همزمان نسبت به قهرمانان جنبش چریکی یعنی استالین و مائو رویکردی بُت شکنانه داشت. یکی از خطوط نوشته های او انتقاد از سیاست خارجی شوروی از همان انقلاب اکتبر ، و انتقاد از استالینیسم بود که در انتها به نقد لنینیسم و بولشویسم رسیده بود. وجود همین رویکرد در میان نیروهای ضدکمونیست جبههء ملی و نیروی سوم ، موضع او را در این مورد صدمه پذیر می کرد.
دوم، واکنش سخت و شدید چریک های فدایی خلق در برابر شعاعیان بود. نقد استالین، و مهمتر از آن خرده گیری به لنین ، در سالهای اوج جنبش چریکی ، چیزی نبود که بتوان بسادگی از آن گذشت: جدال قلمی میان شعاعیان و چریک های فدایی (دقیق تر، میان او و حمید مؤمنی نظریه پرداز و روشنفکر برجستهء جنبش فدایی) در سال ۱۳۵۳ ، به چنان حدی از تنش و شدت رسیده بود که امکان نداشت به اتفاق عمل آنها ، یا پیوستن شعاعیان به فداییان بیانجامد.
کمونیستی با اندیشهء مستقل
برای یک روشنفکر کمونیست مستقل اندیش، دانش تاریخی از کشوری که در آن زندگی می کند یک ضرورت است. تدوین تئوری انقلاب ایران بدون داشتن تحلیل و ترازبندی ای از انقلاب مشروطیت و دیگر جنبش های ملی گرای چند دههء گذشته ، و هم اکنون از انقلاب اخیر ایران، ناشدنی است.
در اواخر دههء چهل شمسی ، برای روشنفکران چپ «نسخه برداری» ازتجربهء کوبا ، ویتنام ، و چین ، می توانست از آسان ترین کارها باشد. اما شعاعیان روشنفکری از این دست نبود. او نخستین کار جدی اندیشه گری اش را با کتابی متجاوز از پانصد صفحه در بارهء «انقلاب جنگل» آغازید. در این کتاب، تحلیلی از انقلاب مشروطه و علل شکست آن نیز وجود داشت. «کتاب جنگل» شعاعیان به نحوی به بیان درآمده که علاوه بر آنکه یک بررسی تاریخی است ، همزمان ویژگی یک درسنامهء انقلابی را هم دارد: اینکه یک انقلاب اجتماعی چیست ، و چه ملزوماتی دارد ، مقام برنامه و سازمان، تاکتیک و استراتژی ، نقش عامل عینی و عامل ذهنی ، تبلیغ و ترویج ، روزنامهء ارگان، و اهمیت تداوم ، مسألهء هژمونی و قدرت ، همه به میان کشیده و بررسی می شوند. از همان نخستین صفحه های کتاب ، روشن می شود که این اثری نیست که از سوی تاریخدانی آکادمیک نوشته شده باشد ، بلکه آن را فردی انقلابی با هدف مناظره و جدل سیاسی و درس گرفتن از تجربهء دیروز برای انقلاب فردا بر کاغذ آورده است.
کتاب جنگل
جنبش انقلابی جنگل ، جنبشی ملی گرا و ضد استعماری به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی بود که به فاصلهء کوتاهی از واپسین سالهای انقلاب مشروطه ، با پشتیبانی دولت تازه پای شوروی ، به تشکیل جمهوری انقلابی گیلان انجامید (۱۹۲۰). بسیاری از ویژگی های کلاسیک دخیل در یک انقلاب دموکراتیک در این جنبش جمع آمده بود ، از جمله تشکیل جبههء متحد و تضادهای آن، تضاد و تنش در میان طیفی از عناصر خرده بورژوازی رادیکال تا سوسیال دموکراسی چپ ، ناهمخوانی آگاهی ملی گرا و ایدئولوژی اسلامی با سمتگیری سوسیالیستی و بین المللگرای عناصر چپ ، مسألهء ارضی و دهقانی و انعکاس آن در برنامهء چپ ، وجود عامل مهم خارجی ای چون اتحاد شوروی و ارتش سرخ همزمان با طرح و توطئهء امپریالیسم از درون و بیرون و غیره.
علاوه بر میرزا کوچک خان، شخصیت های بحث انگیز دیگری نظیر حیدرخان عمو اوغلو، احسان الله خان، خالوقربان، بعضی از رهبران حزب «عدالت» ، همینطور تعدادی از اعضای برجستهء حزب بولشویک شوروی ، در این جنبش نقش های مهمی بازی کردند. جمهوری موقت انقلابی گیلان بیش از مدت کوتاهی دوام نیاورد و از سوی دولت مرکزی ایران و به دست رضا شاه سرکوب شد ، درحالی که رهبران اصلی آن در میان اختلافات درونی ، به نحوی تراژیک باعث از میان رفتن یکدیگر شدند و یا به شوروی پناهنده گشتند ، و عده ای نیز تسلیم شده به خدمت دشمن درآمدند. در مورد جنبش جنگل به تمامی (تا تاریخ این نوشته) هنوز مطالعهء جامع تاریخی بهعمل نیامده ، و پاره ای اسناد این جنبش هنوز نامکشوفاند.
تا این تاریخ به طور عمده ، دو گرایش در تحلیل از دلایل شکست انقلاب جنگل وجود داشته است: الف) این شکست در تحلیل نهایی، منحصراً ناشی از سیاست غلط شوروی در قبال جنبش بود؛ ب) ضعف درونی رهبری این انقلاب، در شرایط ضعف نیروهای انقلاب جهانی دلایل اصلی بودند. ما در اینجا وارد این بحث پیچیدهء تاریخی نمی شویم. روشن بود که شعاعیان به کدامیک از این دو دیدگاه گرایش داشت. انگیزهء نخستین او برای پرداختن به «جنگل» ، همان رفتار شوروی در قبال جنبش بود. او می نویسد:
«شوروی با [جنبش] جنگل قراردادها بست. شوروی به جنگل وعده ها داد، تا آنجا که انقلاب را به تشکیل حکومتی انقلابی و موقتی واداشت ، و کلمهء «سرخ» را نیز بر سر جهازی نهضت فرستاد . . . وعده داد که انقلاب و حکومت انقلابی را به مثابه نمایندهء حقیقی خلق ایران به رسمیت شناسد ، و با دولت موقت روابط متقابل سیاسی ـ نظامی برقرار کند؛ حال آنکه به هیچ یک از وعده های خود وفا نکرد، و در عوض با انگلیس و رژیم وابستهء ایران علیه انقلاب به وحدت رسید.» (کتاب جنگل ، ص ۲۸)
مصطفی شعاعیان به هنگام نوشتن کتاب جنگل به منابع کم شماری دسترسی داشت. تصویری که او از انقلاب جنگل ارائه می دهد رمانتیک و یکسویه است: جنبش جنگل و رهبر آن میرزا کوچک خان سراپا انقلابی ، شریف ، هشیار و آتیه اندیش ، باگذشت و خالی از سیاست بازی اند ، حال آنکه شوروی و کارگزاران اش به تمامی فریبکار و موقع طلب.
در این تصویر نه جایی برای ضعف های درونی جنبش و نه برای جناح بندی ها و اختلافات سیاسی درون حزب بولشویک و «کومینترن» بر سر سیاست در قبال انقلاب های «ملل مسلمان شرق» در نظر گرفته شده بود.
شعاعیان تنها به گوشه ای از ضعف های تاکتیکی جنبش اشاره می کند: نداشتن رابطه با قیام های شیخ محمد خیابانی در تبریز و کلنل محمدتقی خان پسیان درخراسان، فقدان ارتباط گیری با عناصر انقلابی ارتش ، ژاندارمری و قوای قزاق، قاطعیت نداشتن برای کوششهای خرابکارانه در تأسیسات زیر نفوذ انگلستان ، توهم نسبت به دستگاه مرکزی ، نادیده گرفتن امر تبلیغات سراسری . . . و این شگفتی انگیز بود از آنرو که شعاعیان خود ، در همین کتاب جنگل ، در جایی که به دلایل شکست انقلاب مشروطیت پرداخته ، بر اساسی ترین علت های مشابه انگشت نهاده است: چگونگی نیروهای طبقاتی درگیر ، و گروهبندی های سیاسی ، نقش روحانیت ، ویژگی رهبری خرده بورژوایی جنبش ، نداشتن تئوری ، برنامه و کادرهای انقلابی حرفه ای، گسترش نیافتن مبارزه به روستاها ، و مهمتر از هرچیز، نبود نهضت روشنگریِ وسیع تری که فراورندهء فرهنگ انقلابی باشد و ماندگاری جنبش را تضمین کند (همان صص ۴۷-۴۸ و صص ۶۰-۶۵).
شعاعیان در بخش مشروطیت کتاب خود ، نسبت به دو سه مسألهء مهم ، یعنی تحلیل از روحانیت ، تحلیل از خرده بورژوازی (و سمتگیری های سیاسی احتمالی آن) و تحلیل از مسألهء قدرت و هژمونی انقلاب ، هوشیاری هایی دارد که حتا ده سال بعد ، در انقلاب بهمن ۵۷ ، بسیاری از انقلابیان چپ فاقد آن بودند. او به «ضعف ، و احیاناً فقدان طبقات اصلی» در رأس جنبشهای آزادیخواهی ایران اشاره می کند و می نویسد: «خرده بورژوازی . . . هرگز نمی تواند در رهبری انقلابات ملی ، ضد استعماری ـ ضد ارتجاعی ، و طبقاتی ، تا استقرار ریشه ای انقلاب پیش رود؛ و لذا هرگز نمی تواند سامان دهندهء یک تحول و دگرگونی اساسی و عمقی باشد. زیرا بینش و دید طبقاتی آن ، و در نتیجه رسالت مبارزاتی اش حداکثر، و حداکثر در مرحله ای از تحول به پایان می رسد که تحول ، سازندگی های اصولی و بنیانی خود را تازه می خواهد شروع کند.» (همان ، ص ۵۹)
در صفحات آغازین کتاب جنگل ، نکاتی دربارهء روحانیت ، نقش آن در جنبش مشروطه ، وابستگی های طبقاتی و سمتگیری های سیاسی آن ، و نیز «شبکه بندی سازمانی آن» دیده می شود که از تیزی و هوشیاری شعاعیان حکایت می کند (همان ص ۴۹ ، صص ۵۰ - ۵۳). با وجود همهء اینها، هنگامی که به جنبش جنگل می رسیم ، او نظر قاطعی ابراز می دارد و می نویسد:
«استقلال جنبش جنگل در همه حال به مثابه با صلاحیت ترین قاضی انقلاب ایران و مناسب ترین پزشکی که نبض جامعه را در دست دارد ، جداً قابل اتکا است. جنگل در همه حال به درستی این حق را که یگانه رهبری و یگانه طبیبی است که می بایستی این یا آن دارو را برای مریض خود ، جامعه ، تجویز کند ، حفظ کرد و هرگز گول . . . عناصر و جناحهای داخلی . . . یا کارشناسان خارجی را نخورد؛ و در همه حال نیز جناح اصلی جنگل یعنی جناح میرزا کوچک . . . صحیح ترین، دقیق ترین ، و خواناترین شعارها ، و برنامه ها را طرح و دنبال کرد.» (همان ، ص ۱۲۶)
و اگر هم ضعفی در جنبش بود ، در «تربیت ذهنی عارفانهء» میرزا کوچک خان است و یا «کیفیت روحی مردم گیلان که نسبت به مردم آذربایجان و تبریز ، مردمانی آرام ترند» (ص ۱۲۷) ، و در کل ، کمبود خشونت انقلابی در رهبری جنبش : «میرزا کوچک خان بیش از حد دل رحم و مهربان بود.» (ص ۱۲۸)
از کتاب جنگل تا سیاهکل
شعاعیان «خیانت» شوروی به جنبش جنگل را در این اقدامات می دید: زیرپا گذاشتن اصول قرارداد اولیه میان میرزا کوچک خان و شوروی، اقدام به «کودتا» علیه میرزا و یاران اش با کمک عناصر «چپ» حزب عدالت و سرانجام سازش با انگلستان و رضاشاه. چرا دولت سوسیالیستی اکتبر ، زیر رهبری لنین ، می بایست این گونه عمل کند؟ شعاعیان برای «سازش» شوروی با انگستان و تأیید حکومت مرکزی ایران تنها یک دلیل ارائه می دهد: تمایل به داشتن روابط تجاری با امپریالیسم بریتانیا و دولت ایران (صص ۳۵۶- ۳۶۵).
روشن بود که شعاعیان ، با ابزاری اندک ، جسورانه به جستجوی یکی از پیچیده ترین فصلهای تاریخ ایران و شوروی پرداخته بود و تصور اینکه پاسخ همهء ابهام ها وبغرنجی های این فصل را می توانست فراهم آورد ، به دور از واقعبینی است. با این همه، «کتاب جنگل» کتابی تفکرانگیز است. به ویژه با تجربه ای که ما طی «انقلاب اسلامی» اخیر ایران پشت سر گذاشته ایم، ملاحظات شعاعیان درمورد انقلاب در کشورهای توسعه نیافته، مسایل برنامه ای حداقل و حداکثر، رهبری و نقش فرهنگ مذهبی ، تشکیل جبهه و تاکتیک های کمونیست ها در قبال هژمونی غیرپرولتری ، نقش آگاهی ملی گرا و روانشناسی توده ها ، در مقابل انقلاب مداوم به سوی سوسیالیسم و بسیاری مطالب دیگر، هنوز سوآل برانگیز و جالب اند. «کتاب جنگل» در بهار ۱۳۴۹ به تعداد پانصد نسخه در تهران به چاپ رسید اما در آخرین لحظه ، به هنگام پخش از جانب دولت توقیف شد. بدین نحو، اثری که در زمان خود می توانست در محافل چپ بسیار بحث انگیز تلقی گردد به دست روشنفکران ایران نرسید.
با به پایان بردن کتاب جنگل ، شعاعیان خود را با طنین رعدآسای دیگری از سوی جنگل رویارو یافت: سیاهکل. آغاز جنبش مسلحانهء چریکی به وسیلهء روشنفکران فدایی ، نقطهء پایانی گذاشت بر یک دورهء سرخوردگی و انزوای روشنفکران چپ.
شعاعیان و گروه کوچک اش که در این دوران ، جسته گریخته خود به اقدامات تروریستی در تأسیسات صنعتی اقدام کرده بودند، میان سالهای ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۰ ، در صدد تدوین تئوری انقلاب مسلحانه هم برآمده بودند. کتاب مفصل «انقلاب» ثمرهء کوشش شعاعیان در این مسیر بود و در این لحظهء تاریخی ، منطقاً می بایست دروازهء همکاری او را با فدائیان خلق بگشاید.
کتاب «انقلاب» در کنار «رد تئوری بقا» (امیرپرویز پویان) و «مبارزه مسلحانه هم تاکتیک هم استراتژی» (مسعود احمدزاده) ، از اولین کوشش های تدوین تئوری انقلاب ایران مطابق با مشی مبارزهء مسلحانهء پیشتاز است. مهمترین ویژگی این مشی ، درک اراده گرایانه (والونتریست) نسبت به چگونگی آغاز شدن پروسهء انقلابی بود. به گفتهء شعاعیان: «کمونیست ها نباید چشم براه زمانی باشند که پرولتاریا خود به سوی انقلاب کشیده شود. کمونیست ها بایستی خود آغازگر انقلاب کمونیستی و کارگری باشند و بدین سان طبقهء کارگر را به انقلاب بکشانند.» (کتاب «انقلاب» ص ۲۲۶).
برای شعاعیان حزب سیاسی و سازمان نظامی ـ ارتشی دو هویت و موجودیت مستقل از یکدیگر نبوده بلکه یکی و همان بودند (ص ۳۹). این اندیشه ، که در هنگامهء جنگهای مسلحانه ، درست است ، در بینش اراده گرایانهء شعاعیان به نتایج نادرست می انجامد. او می پنداشت که حزب یا سازمان پیشتاز ، به مثابه یک سازمان جنگی ، همواره مسلح ، باید پیشاپیش ، آغازگر مبارزهء مسلحانه گردد و سپس «طبقه و توده را به انقلاب بکشاند»:
«آیا حزب طبقهء کارگر و پیشتاز طبقه ، خود می تواند و می باید تا زمان قیام یا خیزش خود بخودی توده و طبقهء کارگر ، از آغازیدن جنبش مسلحانه ، از نطفه گذاری انقلاب بپرهیزد؟ و تنها به این دلخوش کند که به طبقهء کارگر و توده مژده دهد: یگانه راه رستگاری انقلاب است؟ مسلماً نه! پس حزب طبقهء کارگر بایستی خود پیشاپیش انقلاب را با نیروی خود، منتها از مرحلهء نطفه ای آغاز کند و در پویش همین جنبش مسلحانه ، طبقهء کارگر و توده را انقلابی کند و به انقلاب بکشاند.» (کتاب «انقلاب» ص ۴۰)
مرحلهء نطفه ای انقلاب ــ قبل از قیام
استدلال شعاعیان آن بود که نیروی سرکوب رژیم حاکم ، مدتها پیش از فرارسیدن وضعیت انقلابی و قیام ، نبرد را بر سازمان پیشاهنگ تحمیل می کند و حزب انقلابی بناگزیر باید همواره مهیای جنگ مسلحانه باشد. از همین گفته بخودی خود «آغازگری» جنگ مسلحانهء پیشاهنگ برنمی خیزد ، زیرا شروع آن تنها موکول به آغاز قهر دولتی است. اما مهمتر از هرچیز این نکته است که شعاعیان میان آغاز جنگ مسلحانهء پیشاهنگ و «توده ای شدن» آن رابطه ای خود بخود و بدیهی می دید.
او نمی پنداشت که یک حرکت هستهء پیشرو در دوران رکود، به انزوای بیشتر آن از هرنوع عمل توده ای می انجامد و در انفعال توده ها ، هیچ نقشی برجا نخواهد گذاشت. این بن بستی بود که سازمان چریک های فدایی خلق را از مشی احمدزاده ـ پویان به سمت تئوری بیژن جزنی سوق داد ، و از آنجا نیز با شکست عملی این تئوری ، به کنار نهادن یکبارهء دیدگاه جنگ مسلحانهء پیشتاز.
شعاعیان آنچه را که باعث بالارفتن آگاهی طبقاتی شود ـــ «مدرسهء آگاهی طبقاتی» ـــ نه مکان کار کارگران ، نه اتحادیه های کارگری و مبارزات روزمرهء صنفی ، نه کار ترویج و تبلیغ در کارخانه ، بلکه منحصراً خود پروسهء انقلابی می داند. برای او کار در کارخانه «ناکارگری» و «گمگشتگی» طبقه است ، اما جدایی کارگر از کارخانه و پیوستن اش به جنبش مسلحانه تضمین دهندهء بالارفتن آگاهی کارگری و طبقاتی اوست (همان صص ۶۵-۶۸). شعاعیان در نظر نمی گرفت که کارگران، چنانچه مدتی طولانی از محیط تولید دور باشند دیگر «پرولتر» نخواهند بود و به مرتبهء قشرهای حاشیهء شهری یا خرده بورژوازی ورشکسته سقوط کرده ، شکل مبارزه و آگاهی آنها نیز متناسب با این موقعیت پسرفت خواهد کرد.
در کتاب «انقلاب» صحبتی از مرحلهء انقلاب به میان نمی آید. همه جا صحبت از انقلاب کارگری است اما به آن بحث تئوریک که چندی بعد میان نیروهای چپ ایران درگرفت بر سر اینکه آیا مرحلهء انقلاب ایران دموکراتیک است یا سوسیالیستی، پرداخته نمی شود. فقدان این بحث نزد شعاعیان تلویحاً به معنی رد انقلاب های «مرحله ای» است ، هرچند در این باره نیز صحبت آشکاری نمی شود. شعاعیان می پنداشت که در عصر ما شرایط عینی انقلاب در همه جا آماده است ، آنچه آماده نیست شرایط ذهنی ، یعنی فقدان رهبری استراتژیک در انقلاب است. و تعویق انقلاب در هرجا ، ناشی از کمبود همین عامل است. او در بحثی دربارهء ملت ها و مرزهای ملی ، وجود تاریخی این مرزها را ، از آنجا که به خواست بورژوازی انجام پذیرفته ، غیرپرولتری می نامد و از این واقعیت نتیجه می گیرد که انقلاب پرولتری پس از وقوع در هر کشور می تواند و باید از مرزهای ملی فراگذرد(صص ۴۴ و ۲۳۷). هر انقلاب پس از پیروزی ، «لاینقطع» ، «به کشور دیگر کشانده می شود» ، تا طی «دهها و دهها سال انقلاب جهانی» به پیروزی برسد.
«هرآینه انقلاب در چارچوب مرزها زندانی شود ، دیر یا زود ، به هر رو، اندک اندک ، دگردیسی ناکارگری پیدا می کند و به پدیده ای ضدانقلابی نیز دگرسانی می پذیرد.» (همان ص ۴۴).
در چنین بینش اراده گرایانه ای ، فقدان عظیم درک اقتصاد سیاسی سوسیالیستی به چشم می خورد: طبقهء کارگر پیروزمند در یک کشور، که می خواهد انقلاب را به فراسوی مرزهای خود بکشاند ، در درون مرزهایش و برای دهه ها ، چه نوع نظام اقتصادی خواهد داشت؟ چه نوع تولید اجتماعی و برنامه ریزی مرکزی؟ چه مکانیسم هایی برای بازتولید گستردهء سیستمی که باید ـــ در عین رشد اقتصادی رو به فزون ـــ همزمان به تغییر کیفی نیز نایل آید؟ چه مکانیسمی برای گذار از سوسیالیسم به کمونیسم؟ شکل دولت انتقالی چه باید باشد؟ رابطه اش با حزب و دولت چیست؟ رابطه اش با شوراها ، با بنگاههای اقتصادی خود مختار چگونه است؟ شعاعیان به همین جا که می رسد دیگر حرفی برای گفتن ندارد.
واکنش فداییان و استالینیست ها
در سالهای ۵۰ و ۵۱ شمسی ، مصطفی شعاعیان با گروه دیگری (گروه نادر شایگان شام اسبی) یکی شده ، یک سازمان کوچک چریکی به نام «جبههء دموکراتیک خلق» تشکیل می دهند. از دیدگاهها ، اصول نظری ، و فعالیت این گروه نوشته ای در دست نیست. ناگزیر باید کتاب «انقلاب» شعاعیان را مانیفست آن تلقی کرد. به دنبال لو رفتن و شهادت نادر شایگان و یاران اش ، مصطفی شعاعیان و بقایای «جبهه» به سازمان چریکهای فدایی می پیوندند (خرداد ۱۳۵۱). اما به عنوان اقلیتی معترض و طبعاً منزوی نگهداشته شده.
کتاب «انقلاب» شعاعیان علاوه بر تبیین مشی مسلحانهء پیشتاز ، با هدف دیگری نیز نوشته شده بود: نقد لنینیسم. شعاعیان با به پایان بردن کتاب جنگل ، به این نتیجه رسیده بود که رفتار شوروی با جنبش جنگل نه پدیده ای اتفاقی، بلکه ریشه در تمامی پروژهء بولشویسم و نیز دگردیسی انقلاب اکتبر تحت رهبری لنین داشته است.
شعاعیان حملهء خود را با عباراتی تند و تلخ («ننگین» ، «خائنانه») متوجه «لنینیسم» می کند. او از آنچه خود آن را لنینسم می نامد تعریفی به دست نمی دهد: گاه آن را مساوی با اصل «همزیستی مسالمت آمیز» ، گاه مترادف با روابط خارجی دولت شوروی ، و گاه همان نظریهء «سوسیالیسم در یک کشور» می پندارد. او تمامی استراتژی بولشویسم را از زمان تشکیل آن (۱۹۰۳) تا پایان مردود می شمارد زیرا با تئوری جنگ مسلحانهء پیشتاز همخوانی ندارد (صص ۷۹-۸۱). اما لنین مورد حملهء او ، در اساس لنین پس از اکتبر است: «دگردیسی لنین به اندیشمندی ضد انقلابی . . . در حوالی ۱۹۲۰ رخ داد.» (همان ص ۲۶۰) آنچه مورد اعتراض شعاعیان است آن است که حزب کمونیست شوروی و «کومینترن» (انترناسیونال کمونیستی) با پیروی از سیاست «همزیستی مسالمت آمیز» با اردوگاه سرمایه ، دورنمای انقلاب جهانی را به فراموشی سپردند و تن به همکاری با جبههء ضدانقلاب کشورهای دیگر دادند (ص ۲۹). و آنگاه بی آنکه خود را با مباحث و مواضع مطرح شده در کنفرانس های کومینترن آشنا نشان دهد، نتیجه می گیرد که : «. . .چهره ای که دیرگاهیست شوروی نشان می دهد، اندک گاهی نیست که چین می نمایاند، و کوبا نیز همین را نمایان خواهد کرد.» (همان ص ۲۱)
کتاب انقلاب مصطفی شعاعیان با واکنش شدید چریکهای فدایی روبرو شد. میان او و حمید مؤمنی جدالی نظری درگرفت ، با لحنی به شدت خصمانه ، که ثمرهء آن دو کتاب ، متجاوز از ششصد صفحه چاپ ریز شد! مؤمنی بر بسیاری از کاستی های سیاسی و تئوریک شعاعیان انگشت نهاد، و همزمان بسیاری از محدودیت های فکری خود فداییان را نیز به نمایش گذاشت. من به اقتضای حجم این مقاله به مناظرهء این دو نمی پردازم ، اما آنچه جا دارد به یاد آورده شود، و یکی از دلایل من برای آوردن آثار شعاعیان در زمرهء میراث چپ مارکسیست در ایران ، نکته ای است که رخسار این روشنفکر را در میان همهء چهره های «انقلابی» آن سالها یگانه می کند، یعنی شناخت از پدیدهء استالینیسم در بعدهای سیاسی ، فرهنگی ، و نیز در بعد روانشناسی فرد انقلابی.
روشنفکریِ استالینی
این شناختی فورموله شده و رسمیت یافته نبود ، بلکه ناشی از تلاقی منش و روحیهء حساس مصطفی شعاعیان با جزمیت گرایی بسیاری از انقلابیان بود که ، به گونه ای غیرمستقیم و «واکنشی» ، در نوشته هایش انعکاس می یافت. برخلاف شیوهء خشک و آموزگارانهء بسیاری از جزوه ها و نوشته های سیاسی چپ ، در هرصفحه از هرآنچه شعاعیان نوشته ، بی اغراق ، سادگی و صمیمیتی تبدار موج می زند که از امتیاز بزرگ اخلاقی و سیاسی او بر می آمد ، یعنی حقیقت جویی ، پرهیز از دگماتیسم و برخورد خلاق و توأم با اعتماد به نفس با تئوری ها و تاریخچهء کمونیسم.
شعاعیان می نویسد: «طبقهء کارگر به درستی می داندکه تیرباران کردن مغزها به بهانهء زیان بخشی اندیشه ها، خود به سهم خویش گواه درماندگی در برابر منطق نیرومندی است که نیرومندیش از نیروی تاریخی متکاملتر آن تروایده است و از آنجا که پرولتاریا به استواری استخوانبندی منطق و فرهنگ خود از یکسو و فراز تاریخیش از سوی دیگر آگاهی دارد، پس هرگز از برخورد اندیشه ها هیچ دهشتی ندارد.» (همان ص ۶۸)
برای شعاعیان هیچ متنی ، ولو از کلاسیک های مارکسیستی ، متنی مقدس نیست. او با کنجکاوی جملات و واژه ها را می درد و تجزیه می کند و ارزیابی خودش را از آنها اعلام می دارد. او از معدود روشنفکران آغازین جنبش چپ است که مستقل می اندیشد ، از هیچ رهبر بزرگ انقلابی بُت نمی سازد، و از همین جا نیز می تواند پاره ای از کاستی های انقلابیان بزرگی نظیر لنین را ببیند ، و یا متوجه جایگاه واقعی دیگر شخصیت های تاریخی اکتبر باشد.
به تبع همین روش ، در جایی که حمید مؤمنی در دفاع از استالین به تاریخ رسمی چاپ شوروی و قانون اساسی آن کشور استناد می کند ، و در عوض تاریخدانان برجسته و متعهدی چون آیزاک دویچر یا ای اچ کار را «روشنفکر لیبرال» ، «لاشخور جنازهء تروتسکی» ، و «کارشناس امپریالیسم» می نامد، شعاعیان نسبت به تاریخ واقعی شوروی و بغرنجی آن حساسیت بیشتری به خرج می دهد ، هرچند خود او نیز به سبب کمبود منابع در آن زمان ، به یکسویگی های دیگری درمی غلطد. تنش میان او و فداییان بر سر کتاب «انقلاب» و بسیاری مسایل دیگر او را به جدایی از چریکهای فدایی کشاند (ر. ک. «پنج نامهء سرگشاده به چریکهای فدایی خلق ایران»). در سال شهادتش ، او به کلی از جنبش فدایی بریده بود.
زخم انزوا ، زبان تنهایی
یکی از موارد اختلاف مصطفی شعاعیان با انقلابیان دیگر ، سبک نوشتاری و زبانی بود که او برای ابراز دیدگاههایش برگزیده بود. الگوی این زبان نحوهء نگارشی بود که در نشریهء «اندیشه و هنر» ترویج می شد: نثری که ظاهراً تأکید بر فارسی سره نویسی و اجتناب از عربی گرایی داشت ، اما با افراط در این راه ، با نبش قبر واژه های مرده به جای کلمات سادهء روزمره ، با استفاده از سینتاکس زبان انگلیسی بجای فارسی ، و در نتیجه حالت «ترجمه وار» جملات ، بدون هیچ ضرورتی ، یک زبان اختراعی متظاهرانه به وجود آورده بود ، که بیشتر از آنکه نشان دهندهء نیازی فلسفی برای بیان باشد ، حاکی از تکروی نویسندگان اش بود.
شعاعیان در جایی اشاره می کند که او با تأثیرگرفتن از احمد کسروی به این شیوهء نثر گراییده ، اما حقیقت آن است که ، گذشته از وامگیری بعضی از واژه های کسروی ، او زبان اش را تماماً مدیون «اندیشه وهنر» وسردبیر آن ناصر وثوقی بود. (از این نیز بگذریم که کسروی هرگز بر سر هربخش و فصل کتاب اش گفتاری از پیامبر یا امام ، از نهج البلاغه یا قرآن نمی آورد ـــ کاری که در فضای روشنفکریِ مارکسیستی آن دوران «شیک» و «خلاف جریان» به نظر می رسید!)
در همان سالها این سیاق نوشتاری ، مورد تمسخر نویسندگان و مترجمانی بود که به طور جدی در راه گسترش افق زبان فارسی در پهنهء واژگانی و بیان فلسفی و جامعه شناختی تلاش می کردند. روشن بود که برای یک انقلابی حرفه ای و مروج کمونیست ، این زبان تا چه حد می توانست وخیم و انزوا آَور باشد.
اما انزوای شعاعیان ناشی از زبان ویژهء او نبود. زبان او ، به گونه ای نمادین، نشانه ای از تکروی آزادمنشانهء مبارزی بود که نمی خواست تسلیم استالین زدگی آن روزِ جنبش کمونیستی ایران شود. درست به همین دلیل ، به او اتهام زدند که حرفهای «ساواک» و ضدکمونیستها را تکرار می کند ، که کتابهایش در رژیم شاه به راحتی قابل چاپ هستند (جالب اینجاست که این اتهام را حزب توده در آن سالها به خود چریکهای فدایی می زد!). حمید مؤمنی با تمجید از «یک انقلابی اسپانیایی» یاد می کرد که چگونه تروتسکی {به قول او} «دشمن کینه توز پرولتاریا» را کشت [رامون مرکادر ، استالینیست ، به حلقهء داخلی تروتسکی در تبعید مکزیکو نفوذ و با تبر فرق سر او را دو نیمه کرد.] ، بدون اینکه حتا اشاره ای به نابودی میلیونها شهروند شوروی ، از جمله یک میلیون کمونیست ، به دست استالین بکند. آیا این بود رفتاری که کمونیست ها در قبال همرزمان کمونیست ولی دیگراندیش خود اتخاذ می کردند؟ بهتان ، ترور شخصیت ، تهدید یا حذف فیزیکی؟ لجن مالی همرزمی که تا دیروز رفیق بود ، بناگهان به عنوان «نشخوارگر حرفهای امپریالسم»؟ شاید از همین رو بود که مصطفی شعاعیان ، در عزلت گزینی کوچک خان جنگلی از پس «خیانت» یاران ، بازتابی از تنهایی خود می یافت ، و از زبان دل کوچک خان این شعر نیما را زمزمه می کرد که «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهء خود را . . . » ///
منبع:
عبدی کلانتری ، «سه چهرهء مارکسیسم در ایران» ، نشریهء «کنکاش ـ در گسترهء تاریخ و سیاست» (ویژه روشنفکران ایران)، شماره ۲-۳، بهار ۱۳۶۷ شمسی و ۱۹۸۸ میلادی.

محمد قوچانی
آخرین و مشهورترین تصویری که از جلالآلاحمد به یاد داریم چهره پیرمردی است با موی و محاسن سپید و دستان بسته و شکسته که بر عصایی کهنه تکیه کرده و روبهروی خانهای با شیروانی شمالی رودرروی دوربین عکاسی ایستاده است. این عکس بارها در کتابها و مجلههای پس از انقلاب اسلامی چاپ شده است و بیش از همه روی جلد کتاب «غروب جلال» اثر سیمین دانشور خود نمایی کرده است. اما این عکس همه واقعیت نیست.حداقل نیمی از آن بریده شده است و آن نیمه دیگر تصویر مردی است که 30سال به فراموشی سپرده شده در حالی که جنبشهای چپ در تبلیغات برای رهبران زنده و مرده خود چیره دستی خارقالعادهای دارند مصطفی شعاعیان چنان مهجور مانده که حتی مشهورترین عکس جلال بدون او منتشر میشود. اما چرا شعاعیان چنین تنها مانده است؟ پاسخ این پرسش را شاید بتوان از مطالعه هشت نامه مصطفی شعاعیان به چریکهای فدایی خلق فهمید، هشت نامهای که او در آن به نقد یک منش فکری یعنی چپ مسلحانه در ایران میپردازد و اخیرا پس از سالها به همت خسرو شاکری در ایران منتشر شده است. (نشر نی:1386)
مصطفی شعاعیان در سال 1315 در تهران به دنیا آمد. تنگدستی خانواده و گرایشهای پدرش به جنبش جنگل در او خوی و خصلتی رادیکال به ارث گذاشت اما ناسیونالیسم اولین ظرف ایدئولوژیکی بود که مصطفی شعاعیان برای حیات آن را انتخاب کرد. در طول زمان مصطفی شعاعیان از پانایرانیسم به سوی سوسیالیسم حرکت کرد و سرانجام مارکسیست شد اما همواره منتقد مارکسیسم روسی و به ویژه لنینیسم باقی ماند. در واقع همان گرایشهای ملیگرایانهای که در شعاعیان وجود داشت مانع از آن میشد که او هرگونه الگوی خارجی را به عنوان سرمشق سیاسی بپذیرد. شعاعیان چندی به صورت منفرد و چندی با راهاندازی گروهی محدود سعی کرد یک جریان مستقل مارکسیستی در ایران تاسیس کند. ا ما چون معتقد به حرکت جبههای بود سعی بسیار کرد به نزدیکترین جریان مارکسیستی که میشناخت یعنی چریکهای فدایی خلق ملحق شود. «هشتنامه» داستان تلاش ناکام شعاعیان برای این الحاق است که از رهگذر آن مصطفی شعاعیان به جای ائتلاف با فداییان به فهم تازهای از این گروه مارکسیست رسید و دریافت که آن اتوپیایی که در ذهن خویش از جبهه متحد مبارزه با رژیم پهلوی ترسیم کرده تا چه اندازه خیالی و غیر واقعی است. اولین اختلاف در سطح تحلیل شعاعیان و فداییان از قدرتهای سیاسی بروز کرد. حلقه شعاعیان معتقد بودند قدرت اصلی اقتصادی و اجتماعی در ایران در دست طبقه زمیندار و فئودال است که از حمایت انگلیس برخوردار است در مقابل این طبقه و امپریالیسم حامی آن طبقه متوسط و بورژوازی قرار دارد که از حمایت آمریکا برخوردار است. حلقه شعاعیان بر این اساس باور داشت که طبقه کارگر باید در نزاع بورژوازی و فئودالیسم یا در واقع آمریکا و انگلیس جانب بورژوازی و آمریکا را بگیرد که به نسبت فئودالها و انگلیس مترقیتر به همین دلیل بیژن جزنی، رهبر فداییان تحلیل حلقه شعاعیان را چنین صورتبندی کرده بود که آنها میگویند:« اگر نگوییم زنده باد امپریالیسم آمریکا، زنده باد بورژوارن کمرادور (وابسته) باید بگوییم پیروز باد امپریالیسم آمریکا پیروز باد بورژوازی کمرادور» (11)
گرچه مصطفی شعاعیان یک دهه بعد به نقد این دیدگاه حلقه پیرامونی خود پرداخت اما همین تحلیل کافی بود که بیژن جزنی به آنها لقب «مارکسیست آمریکایی» را بدهد و ظاهرا همین قضاوت و تردیدهای دیگر بیژن جزنی درباره مصطفی شعاعیان مانع از پذیرش ائتلاف جریان شعاعیان و سازمان فداییان شد. اختلاف شعاعیان و فداییان افزون بر این صورتی تشکیلاتی هم داشت. فداییان سازمانی برآمده از تجدیدنظرطلبی در حزب توده و جبهه ملی بود. بیژنجزنی که خود از هواداران جبهه ملی و در عین حال پدرش عضو حزب توده بود، در نقطه تلاقی این دو نهاد سیاسی پایهگذارفداییانخلق شد و مصطفی شعاعیان هم که روزگاری را در جبههملیدوم گذراندهبود با رادیکالیزه شدن مبارزات سیاسی درایران به جنبش چپ پیوست. جزنی و شعاعیان هر دو در زمره اعضای جناح چپ جبهه ملی دوم بودند اما جزنی ریشههای تودهای داشت و شعاعیان ریشههای پانایرانیستی. شاید همین ریشهها سبب شده که این دو هرگز نتوانند بر سر یک برنامه سیاسی با هم به تفاهم برسند. مهمترین مرزبندی فکری، مصاف بر سر لینینسم بود. فداییان گرچه منتقد حزب توده بودند اما در مجموع سعی نمیکردند با مارکسیسم روسی مرزبندی کنند و لنینیسم همان مارکسیسم روسی بود. لنینیسم بر این فرض اساسی استوار بود که گرچه پیشبینی مارکس برای وقوع انقلاب کارگری تنها در کشورهای صنعتی قابل تحقق است اما میتوان با ایجاد حزب طبقه کارگر و کارگزاری روشنفکران برای کارگران وقوع انقلاب را حتی در جوامع غیر صنعتی جلو انداخت و در حقیقت با عمل سزارین، این نوزاد را به دنیا آورد.
در واقع ایجاد یک گروه حرفهای از انقلابیان که مانند بمبی کوچک بمب بزرگ یعنی مردم را منفجر کنند همان نظریهای بود که فداییان خلق براساس آن تاسیس شده بودند. فداییان از این جهت منتقد حزب توده بودند که اعضای این حزب به جای آنکه در انتظار انقلاب سوسیالیستی باشند در پی انقلاب بورژوا –دموکراتیک هستند و به این جهت تنها به مبارزه پارلمانی بسنده کردهاند اما چریکهای فدایی خلق همان بمب کوچک بودند.
بدیهی است این تلقی از مارکسیسم کاملا لنینیستی است همانطور که لنین با حزب بلشویک، انقلاب کارگری را در جامعهای عقب مانده مانند روسیه تسریع کرد فداییان هم قصد داشتند با آمیزش نظرات مارکس و لنین و کاسترو انقلاب کارگری در ایران را سرعت ببخشند. اما مصطفی شعاعیان این گونه نمیاندیشید. او جزوهای در نقد نظریه لنینیستی انقلاب نوشت و آن را به فداییان داد تا بخوانند و منتشر کنند. در این جزوه شعاعیان نوشته بود:«انقلاب بالنینیسم یگانگی ندارد که هیچ حتی درست ضد آن است.»
این جزوه البته عامل اصلی اختلاف شعاعیان و فداییان شد. فداییان هرگز حاضر نشدند جزوه را منتشر کنند و حتی از نقد آن با وجود درخواستهای مکرر شعاعیان خودداری کردند و با انتشار مستقل آن از سوی شعاعیان هم مخالفت کردند و او را به تمکین از نظم تشکیلاتی که هنوز تشکیل نشده بود(ائتلاف فداییان شعاعیان) دعوت کردند. اینجا بود که شعاعیان پرچم طغیان را برافراشت.
او به یاد میآورد که مارکسیستهای ایرانی چه اندازه از مارکیسم اطلاع دارند:« راستی که مارکسیست شدنهای ما هم از آن حرفها بود و هست چه پرشکوه است فروتنی همه ما که حتی بدون خواندن و لو یکی از آثار مارکس، مارکیست میشویم.» (28) شعاعیان در روش تحقیق هم با فداییان و دیگر مارکسیستها اختلافنظر داشت:« من برای پذیرش و رد چیزی، نیازی به آیه ندارم.
هرکس چیزی بگوید که بیانگر روابط درونی واقعیات و روشنگر واقعیات عینی باشد، برای من پذیرفتنی است و لو آشکارا ضد آیههای هر تنابندهای و از جمله مارکس باشد.
اگر ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم فلسفی و ماتریالیسم تاریخی درستاند از آنرو است که بازگوگر واقعیات عینی و روابط درونی آنها و رهگشای آینده عینی هستند نه از آنرو که مارکس یا هرکس دیگری گفته است. پس شکی نیست که اگر این یا آن سخن واقعیت عینی را تحلیل نکند به هیچ رو پذیرفتنی نیست ولو از مارکس، لنین، مائو یا هر کس دیگری باشد یا نباشد. طبقه کارگر خدا را در آسمانها رها نکرده است که در زمین بتراشد.»(14)
پاسخ فداییان به شعاعیان اما از جنس مصلحتسنجی بود و نه پاسخ فلسفی و تحلیلی:«ببین رفیق! جنبش هنوز سخت ناتوان است بگذار ما تا اندازهای رشد کنیم و نیرو گیریم. آنگاه خب هرکس هر نظری داشته باشد آزاد است که بگوید» (18) شعاعیان در اینجا پاسخی به فداییان میدهد که درباره هر اندیشه چپ، رادیکال و انقلابی دیگری قابلباز تولید است.
«رفیقجون! سازمانی که به هنگام ناتوانی از پخش اندیشهای که نمیپسندد جلوگیری میکند هنگام توانایی آن مغزی را میترکاند که بخواهد اندیشه کند سوای آنچه سازمان دیکته میکند.»(18)
شعاعیان به خوبی تروریسم نهفته در اندیشه مارکسیسم را شناسایی کرده بود. در واقع او به خوبی دریافته بود که هیچ یک از احزاب چپ هنگام قدرت گرفتن به آزادی فکر نمیکنند چرا که همواره دشمنی وجود دارد که «شرایط حساس کنونی» را برای پرهیز از آزاد سخن گفتن و نقد کردن رقم زند و وعده آزادی را به آینده موکول کند. فداییان در همان زمان شعاعیان را چنین تهدید کردند: «نظر رفقا این است که ما نمیتوانیم با هم در یک سازمان جای گیریم. ضمنا دشمن فوری یکدیرهم نیستیم. البته اگر در جامعه کار به درگیری برسد- که روزش به ناچار خواهد رسید- آنگاه رودرروی هم میایستیم»(75)
در چنین شرایطی بود که مصطفی شعاعیان وضعیت خود را چنین تعریف میکند:«دیدم شکیبایی خردمندی است، پس شکیبایی کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود.»(20)
در پانوشت این نامه دو ارجاع به نهجالبلاغه علیبنابیطالب(ع) وجود دارد که اولی همان است که شعاعیان برای توصیف حال خود برگزیده و در دیگری به نقل از امام علی(ع) آورده است:« برای من چون آفتاب نیمروز تیرماهی روشن روشن است که از زندگیام به خودی خود هم چیزی بر جای نمانده مگر تهماندهای مانند تهمانده آب در مشک کوچکی»(41)
شعاعیان، مردی که از آیههای مارکسیستی برای اثبات ادله خود پرهیز داشت برای توصیف حال خود از سخنان امام علی استعاره میکند. در نامههای شعاعیان استفاده به دیگر آثار ادب فارسی هم به چشم میخورد. ارجاع به آثاری چون گلستان سعدی و غزلیات حافظ آنجا که برای توصیف وضع خود دچار بحران میشود در نامههای شعاعیان بسیار دیده میشود. از جمله هنگامی که با اتهام بزدلی و راحتطلبی از سوی فداییان خلق مواجه میشود به این شعر حافظ استناد میکند که:«از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدارکان تحمل که تو دیدی، همه بر باد آمد»
و در ادامه مینویسد:«درباره اینکه سازمان چریکهای فدایی خلق این رفتار مرا نشانه ننگ داشتن من از کار کردن یا بار کردن کارها به دوش دیگران و ننری و راحتطلبی وغیره گرفته است که جملگی گواه منشی اشرافی و دست کم خردهبورژوایی مرفه است چیزی نمیگویم آخر چه میتوان گفت؟ من بیش از آن زندگی کردهام که خود آن زندگیها بهترین گواهان عالم نباشند، غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل! باشد که چو وابینی، خیر تو در این باشد(حافظ)»(110)
در جایی دیگر در میانه احتجاجات با حمید اشرف مینویسد:« هرکه با حق درآویزد، حق او را به خاک افکند:علی »(114) و در ادامه همین نامه مینویسد:« راستی را که علی چه درست گفته است که: الغیبه جهد العاجز سخن گفتن پشت سر، گواه عجز است.»(115)
***
مصطفی شعاعیان در سال 1350 شغلش؛ معلمی را رها کرد و به فعالیت حرفهای چریکی پرداخت. گروهی مستقل تاسیس کرد که بنا به مشی خود او صورتی جبههای و غیر ایدئولوژیک داشت و افرادی چون بهزاد نبوی هم عضو آن بودند. طرح این گروه برای انفجار ذوبآهن اصفهان لو رفت و بهزاد نبوی بازداشت و مصطفی شعاعیان مخفی شد. در این سالها شعاعیان به مجاهدین نزدیک شد و سپس آن تلاش ناکام را برای نزدیکی مجاهدین و فداییان و شعاعیان به بنبست رسید.
در 16بهمن 1354 در یک درگیری مسلحانه در خیابان استخر، مصطفی شعاعیان زخم برداشت و دستگیر شد اما در راه زندان با استفاده از کپسول سیانور خودکشی کرد و به زندگی سیاسی ناکام خود پایان داد.
هنگام مرگ شعاعیان یاری نداشت تا یادی از او کند. موقعیت او به عنوان یک چپ منفرد مانع از آن میشد که بتوان او را در گروه یا جریانی جای داد. او نه پانایرانیست نه فدایی، نه مجاهد، نه تودهای و نه ملیگرا بود. بنابراین در مرگ شعاعیان کمتر کسی سوگوار شد. زندگی شعاعیان تراژدی غمناک تنها زیستن است. در جامعهای که حلقهها و باندها جایگزین احزاب و نهادها شدهاند حتی تلاش فردی چون شعاعیان برای پیوستن به یک تشکیلات سیاسی بیمعنی است. شعاعیان نمیخواست در سازمان فداییان ذوب شود. میخواست با حفظ هویت فردی خود به کار جمعی بپردازد. میخواست با حفظ اتحاد به انتقاد بپردازد. قصد داشت فراکسیون مستقل خود را در درون یک جبهه ادامه دهد. دوست داشت در عین همراه بودن با جمع به عنوان یک فرد هم به رسمیت شناخته شود و این برای تشکیلاتی چون فداییان و اصولا هر تشکیلات ایرانی قابل تحمل نبود.
آنچه شعاعیان را در چنین موقعیتی قرار میداد دامنه مطالعات و علایق او بود که مانع از نگاه تک بعدی وی میشد. شعاعیان برخلاف عمده مارکسیستهای ایرانی (شاید به جز احسان طبری) آگاهی گستردهای از میراث ملی و دینی ایران و اسلام داشت استنادات او به نهجالبلاغه،غزلیات حافظ و گلستان سعدی به شعاعیان این اجازه را میداد که از موضع استغنا و استقلال با مارکس و مائو و لنین برخورد کند و حتی آنان را مورد نقد قرار دهد. شعاعیان البته هرگز فرصت آن را نیافت تا میان اجزای اندیشه خود انسجام ایجاد کند.
آرای او آمیزهای از مکتبهای مختلف مارکسیستی و تردیدهای یک روشنفکر جهان سومی است که رگههایی از ملیگرایی و بومیگرایی در آن به چشم میخورد. اما حتی مارکسیسم او نیز پیش از آنکه در مرحله یقیین باشد در مرحله شک بود شاید مناسبترین توصیف درباره مصطفی شعاعیان همان باشد که او خود در نیمه بهمن 1354 به نقل از برتولت برشت نوشت:
من با بسیاری گفتوگو کردهام
و عقاید بسیاری را به دقت گوش دادهام
و از بسیاری درباره خیلی از آن عقاید شنیدهام که :
این عقیده یقین محض است!
ولی به هنگام بازگشت، جز آنچه گفته بودند، میگفتند و درباره عقیده تازه نیز میگفتند:
این، یقین محض است!
آنگاه با خود گفتم: از میان همه یقینها
یقینتر از همه، شک است!(162)
او را یگانه متفکر تنها و تکاندیش نامیدهاند. پس از گذشت سه دهه از مرگ مصطفی شعاعیان، چپ به دنبال اسطورهای جدید است. اینبار اسطوره کسی است که در برابر مارکسیسم- لنینیست ایستاده است.
شعاعیان اگرچه در طول فعالیت سیاسی خویش معتقد به فعالیت دستهجمعی و جبههای بود و از همکاری انتقادی با هرکدام از گروههای سیاسی مبارز سر باز نمیزد اما هیچگاه مورد توجه جدی گروههای چپ قرارنگرفت و در حاشیه ماند. اکنون پس از 30سال و اندی توجهها دوباره به او معطوف شده است. سه سال پیش هوشنگ ماهرویان کتاب کوچکی درباره او منتشر کرده و اکنون نامههای او به سازمان چریکهای فدایی خلق به کوشش خسرو شاکری در ایران چاپ شده است. این نامهها که نشاندهنده اوج تعاملات انتقادی شعاعیان با سازمانهای مبارز چپ در دهههای 40 و50 است بهانهای به دست داد برای نگاهی دوباره به کارنامه سیاسی و فکری او. از میان کسانی که با او همکاری میکردند نامدارترینشان در میان سیاستمداران فعلی ایران بهزاد نبوی، عضو شاخص سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی است.
نبوی فعالیت سیاسیاش را به شکل جدی در سازمان دانشجویی جبهه ملی دوم آغاز کرد اگرچه او در زمان مبارزات ملی شدن نفت، زمانی که کودک دبستانیای بیش نبود هم فعالیت سیاسی داشت اما سرآغاز فعالیت سیاسی حرفهای او که تاکنون هم ادامه دارد از دوره آزادی نسبی در سالهای 41-38 است. در آن زمان مهمترین گروه سیاسی مخالف دربار جبهه ملی بود و این جبهه بیشترین نفوذ و تاثیر را در دانشگاهها داشت.
نبوی در آن سالها دانشجوی دانشگاه پلیتکنیک بود. وی در اشاره به آن سالها، از ابتدای سال 40 یاد میکند که تحت فشار کندی و دموکراتها در آمریکا، فضای ایران باز شد: «در این زمان جبهه ملی نفوذ گستردهای در دانشگاه داشت به طوری که میتوانم بگویم اگر جبهه ملی برای تحصنی دعوت میکرد دانشگاه کاملا تعطیل میشد. حتی دانشجویان نظامی هم میآمدند اطراف محل تجمع دانشجویان و جزوه دست میگرفتند که مثلا در اجتماع حاضر نیستند ولی به سخنرانیها گوش میکردند».
نبوی به یاد میآورد که از 600 دانشجوی پلیتکنیک در آن زمان 200 نفر عضو تشکیلاتی جبهه ملی بودند و حق عضویت پرداخت میکردند: «اینها را ما اوایل بهمنماه 40 تیمبندی کرده بودیم. 20 گروه 10 نفره شده بودند که توانایی برگزاری 20 روز تظاهرات در تهران را داشتند.»
آشنایی نبوی با شعاعیان به همان سالها باز میگردد. بهزاد نبوی عضو دانشکده فنی و مصطفی شعاعیان دانشجوی هنرسرای عالی فنی بود. این هنرسرا که بعدها پایه تشکیل دانشگاه علم و صنعت شد در آن زمان در نزدیکی پلیتکنیک قرار داشت و سازمان دانشجویی جبهه ملی در این دو دانشگاه واحد بود. «کمیته دانشجویی پلیتکنیک شامل دانشگاه پلیتکنیک هنرسرای عالی فنی و انستیتوی بازرگانی و عضو سازمان دانشجویی جبهه ملی محسوب میشد. از هر دانشگاه یک نفر در این کمیته عضو بود. این کمیته 9 نفر عضو داشته.» خود نبوی زمانی مسوول کمیته دانشگاه پلیتکنیک بود.
وقتی از نبوی درباره نحوه فعالیت شعاعیان در سازمان دانشجویی آن سالها میپرسم اشاره میکند که شعاعیان نیرویی فعال البته از لحاظ فکری بود و بسیار کم مسوولیت قبول میکرد. بیشتر ترجیح میداد به عنوان عنصری آزاد فعالیت کند: «در همان آغاز فعالیت جبهه ملی دوم، شعاعیان کتابی به نام کارنامه مصدق نوشت که عمدتا حمایت از مصدق و حمله به حزب توده بود.»
شعاعیان پیش از آنکه به عنوان یک چپ فعالیت سیاسی را پی بگیرد زمانی عقاید پانایرانیستی و ملیگرایانه داشت. نبوی اما ضمن اشاره به سوابق او تاکید میکند که در زمان فعالیت شعاعیان در سازمان دانشجویی او دیگر چنین عقایدی را کنار گذاشته بود. نبوی میگوید شعاعیان پیش از کودتا حدودا 16 سال سن داشت و عضو پانایرانیستهای پرچمدار بود.
حزب پانایرانیست در آن سالها به سه گروه منشعب شده بود. گروه اول تحت رهبری ایرج پزشکپور بود، گروه دوم تحت نام حزب ملت ایران زیر نظر داریوش فروهر فعالیت میکرد و گروه سوم پرچمداران پانایرانیست نام داشت که نبوی از رهبرش با نام مهرداد یاد میکند. این گروه سوم به گمان نبوی روشنفکرترین گروه پانایرانیست محسوب میشد.
شعاعیان اما هنگام ورود به سازمان دانشجویی دیگر کاملا چپ محسوب میشد. نبوی هنگام اشاره به آن سالها اما میگوید: «شعاعیان نه تنها توده یا مائوئیست نبود که مارکسیست هم نبود. شعاعیان یک چپ مستقل و حتی میتوان گفت یک متفکر صاحبنظر بود.
مثلا در کتاب شورش (بعدها با نام انقلاب) نه تنها پنبه انگلس را میزند که حتی میگوید انتقاداتی به مارکس هم وارد است که در جای خود بیان خواهد شد. این در زمانی بود که مارکسیستهای ایرانی جرات نداشتند بالای چشم لنین ابرو ببینند. شعاعیان اما پیش از آن در کتاب نگاهی به نهضت جنگل انتقادات جدی بر لنین وارد کرده بود.» این گونه برخوردها با سنت مارکسیستی بود که بعضی او را مارکسیست ناب میخواندند. نبوی اما میگوید که خود او این عنوان را قبول نداشت. نبوی حتی معتقد است که در زمانی که با شعاعیان در ارتباط بوده است، شعاعیان ترجیح میداده بیشتر از همه با نیروهای ملی و مذهبی همکاری کند. نبوی توضیح میدهد که شعاعیان همواره در برابر حزب توده موضع داشت و حتی با نیروهای چپی که در جبهه ملی حضور داشتند اختلاف فکری داشت. کسانی چون بیژن جزنی و حسن ضیاظریفی از این جمله بودند.
در عوض آنگونه که نبوی به یاد میآورد شعاعیان بیشترین همکاری را در جبهه ملی با نهضت آزادی و امثال آنان داشت. شاید همین شکل فعالیت او بود که چپهای ارتدوکس او را مارکسیست آمریکایی مینامیدند. کسانی چون جزنی و احزابی چون حزب توده که همواره از سوی شعاعیان متهم به خیانت در واقعه 28 مرداد بودند بیشترین نقش را در چنین برچسبزدنی به او داشتند. نبوی توضیح میدهد که علت مارکسیست آمریکایی خواندن شعاعیان آن بود که او کودتای 28 مرداد را کودتای انگلیسی میدانست و این تحلیل در برابر تحلیل حزب توده قرار داشت که هم برابر رفع اتهام از خود و هم به واسطه وقوع جنگ سرد کودتا را آمریکایی میدانست: «شعاعیان در تحلیل نهاییاش از ایران، نظام سیاسی را نظامی فئودالی و وابسته به انگلستان میدانست و ما هم همین تحلیل را قبول داشتیم. حتی سازمان مجاهدین انقلاب اولیه هم این تحلیل را قبول داشت که کودتای 28 مرداد کودتای انگلیسی بود که با چراغ سبز کمک مالی آمریکایی انجام شد.»
شعاعیان نه تنها ارتباط خوبی با ملیون و ملی مذهبیها داشت که بنا بر آنچه بهزاد نبوی میگوید درصدد ارتباطگیری با مذهبیها و حتی مراجع هم بود. آنگونه که نبوی میگوید رابط او در این زمینه اعضای نهضت آزادی بودند. نبوی از ارتباطات او با مراجعی چون امام خمینی، آیتالله میلانی و پیشنهادات شعاعیان برای مبارزه به آنان یاد میکند. با این همه وقتی از او میپرسم آیا شعاعیان فردی مذهبی بود؟ با قطعیت مذهبی بودن او را رد میکند و او را شبیه کسی چون جلال آلاحمد میداند که مذهبی نبود، اما مذهب را وسیله مناسبی برای مبارزه سیاسی قلمداد میکرد. نبوی البته این را هم اضافه میکند که در تمام سالهای بودن با مصطفی هیچگاه رفتار ضدمذهبی از او ندیده است. نبوی میگوید شعاعیان به سبک خودش راه و روش عرفانی هم داشت:« از این کارهای عرفانی که ماهها ارتباطاش را با دیگران قطع کند و در خودش فرو برود و به اصطلاح خودسازی کند بسیار میکرد.»
همین خصلتها موجب شد در آغاز فعالیت مسلحانه هم بیشترین ارتباط را با سازمان مجاهدین خلق داشته باشد. اگرچه نبوی اشاره میکند بیشتر این سالها در زندان بوده است و اطلاع زیادی از نحوه ارتباط او با سازمان ندارد. تنها خاطره او همکاری شعاعیان و سازمان در انتشار کتاب راه حسین است. از قرار معلوم سازمان که در آن سالها هنوز برای ایجاد رابطه میان اسلام و مارکسیسم دست و پا میزد کتاب راه حسین را به شعاعیان داده بود تا این ارتباط را پررنگتر کند. نبوی میگوید که شعاعیان کتاب را به نبوی نشان میدهد:« کتاب را دیدم و به شعاعیان گفتم اینطور که تو نوشتهای معلوم میشود اسلام و مارکسیسم یکی است و تنها یک سوءتفاهم جزیی شده است که این دو از هم جدا ماندهاند.» شعاعیان همیشه یک اصطلاح داشت که میگفت جون مولا. شعاعیان جواب داد: «بهزاد، جون مولا سازمانیها میگویند همین هم کمه!»
از دیگر ارتباطات شعاعیان و سازمان مجاهدین، نبوی به یاد میآورد که نقشه فرار رضا رضایی هم از سوی او طراحی شده است. علیالظاهر زمانی که ساواک رضایی را برای شناسایی به بیرون از زندان میآورد اعضای سازمان قصد داشتند با حمله او را آزاد کنند. طرحی که بسیار ناپخته بود اما شعاعیان طرحی دقیق میریزد. نبوی میگوید که شعاعیان حمامی را میشناخت که دو در داشت. طبق برنامه کسی شبیه واکسیها فرستاده میشود که به پای رضایی بیفتد و آدرس حمام را در کفش او بگذارد. رضایی هم ساواک را به حمام میکشاند و آنها را پشت در نگه میداد و به بهانه شناسایی وارد حمام میشود و دست آخر از در دیگر حمام فرار میکند.نبوی میگوید: حتی پس از فروپاشی گروه او و شعاعیان بیشتر تسلیحات به سازمان مجاهدین رسید. یک قلم از این تسلیحات 3000 نارنجک دستساز بود.
نبوی میگوید شعاعیان حتی زمانی در تحلیل جنبش مشروطه شیخ فضلالله نوری را به سایر علمای مشروطه ترجیح میدهد چون او را مستقلتر میدید. وقتی تعجب مرا میبیند اشاره میکند که آن زمان مستقل بودن پارامتر مهمی محسوب میشد:«بزرگترین اتهام شاه حتی بیش از دیکتاتور بودن وابستگیاش بود. کسی چون مرحوم ناصر هم بهرغم آنکه مستبد بود به خاطر آنکه با انگلیسیها مبارزه میکرد محبوب مبارزین بود.» نبوی به این هم اشاره میکند که در آن زمان تقسیمات و گرایشهای درونی تفکر اسلامی زیاد شناخته شده نبود و از این جهت شعاعیان نمیتوانست صلاحیت اظهارنظر درباره اینکه کدام نظر به اسلام نزدیکتر است را داشته باشد. بهزاد نبوی با مصطفی شعاعیان در سال 47 گروهی جبههای با نام جبهه دموکراتیک ملی را راهاندازی کرد. هسته مرکزی این جبهه عبارت بودند از مصطفی شعاعیان، پرویز صدری، رضا عسگریه و بهزاد نبوی. هرکدام از این چهار نفر سه تیم بودند و تعدادی عضو را آموزش میدادند. اساس کار این سازمان فعالیت تئوری و آمادهسازی برای فعالیت مسلحانه بود. متنهای مشترک سازمان، متنهای مورد قبول نهضت ملی بود. خود شعاعیان هم مینوشت که آثارش مورد قبول جمع بود. نبوی به یاد میآورد که شعاعیان کتاب نگاهی به نهضت جنگل را نوشته بود که بسیار مورد توجه قرار گرفت. نبوی اشاره میکند که کتاب را مذهبیها بیشتر از چپها میخواندند:« شعاعیان حیدر عمواوغلی را به چپروی متهم میکرد اما میرزا کوچکخان را قبول داشت در حالیکه برای چپها، عمواوغلی بت بود.»
بعد از 50 البته دیگر کار فکری مشترک انجام ندادیم. بیشتر در تدارک مبارزه ملی بودیم و زندگی مخفی داشتیم. مصطفی البته فعالیتاش را ادامه داد و این فعالیت را بیشتر در چارچوب مارکسیستی انجام میداد. نوشتههایش از آن به بعد بیشتر ناظر به نقد مارکسیسم و لنینیسم بود.» وقتی از او درباره اهمیت مصطفی شعاعیان میپرسم نبوی او را صاحب سبک و صاحب نحله میخواند. نبوی به نوآوریها و انتقادات شعاعیان به مارکسیسم سنتی اشاره میکند؛ منالجمله فقرا و به مفهوم مارکسیستی طبقه. به گمان شعاعیان طبقه الزاما به ارتباط با ابزار تولید مربوط نیست چه بسا کارگران تراشکاری که از پشت دستگاه خود تکان نخوردهاند اما جزو طبقه کارگر محسوب نمیشوند و چه بسا کسان دیگری که هیچ ارتباطی با ابزار تولید نداشتند اما کارگر بودند. نبوی که سالها هم با شعاعیان و هم با جزنی بوده است اولی را بالاتر از دومی مینشاند و میگوید چون در اردوگاه چپ کسی یارای مباحثه نبود او را تمسخر میکردند، به او برچسب میزدند و نادیدهاش میگرفتند. نبوی در اشاره به آن سالها میگوید که چپهای ایرانی تا زمانی که مارکسیسم بر قسمتی از جهان مسلط بود جرات نزدیک شدن به برخی مسایل را نداشتند. کسانی چون تیتودریوگسلاوی یا خلیل ملکی در ایران را مرتد میدانستند با این حال به گمان نبوی حتی امثال ملکی هم در جایی متوقف شدند اما شعاعیان پیش رفت.
وقتی از او درباره ارتباطش با شعاعیان پس از دستگیری میپرسم میگوید:« آخرین ارتباطم با شعاعیان بهمن 54 بود. روزی مرا از زندان به کمیته مشترک ضدخرابکاری بردند. آنجا در حیاط آمبولانس بود. در آمبولانس جنازهای به من نشان دادند گفتم که او را نمیشناسم البته قیافهاش بسیار تغییر کرده بود.»
زحمت دشمنان انقلاب کمتر شد
« زندگی و بار آمدن در پهنهیی سرشار از زبونی و تو سریخوریهای بیشمار استبداد بیپیر، بریدن زبان به کمترین بهانه، کوبیدن مغز حتی برای شادی و تفریح، خفه کردن هرگونه اعتراضی برای «امنیت»، به گور سپردن هر اندیشه نوینی بدین منطق آزارمنشانه که «تو را چه به این غلطا». سخن کوتاه: فرمان روایی دیرپای خودکامگی پلیدانه ....ارتجاع – استعمار بر جامعه باعث شده است حتی پیکارگران با این پدیده ننگین و تباهیبار، خود نیز به آلودگیهای آن آلوده باشند. کمااینکه حتی بسا از آنها که میخواهند با این خودکامگی سیاه تباهیآفرین نیز نبرد کنند، خود در عین حال با همان شیوهها، با اندیشهها و اعتراضهای نوین، با اندیشهها و اعتراضهایی که دلپسندشان نیست روبهرو میشوند و میکوشند به شیوههای گوناگونی که سراپا پیراسته از هرگونه منطق و دلیل است و در عوض یکپارچه مشت و بهتان و سرنیزه و هوچیگری است، آنها را به گور سپارند.»(شعاعیان، انقلاب، 1352)
باز بوی استالینیسم به مشام میرسد...
اگر کتاب خوانده باشید و حداقل دانشی از تاریخ انقلاب های جهان کسب کرده باشید متوجه می شوید که این حذف شرافتی و بعد حذف فیزیکی فرزندان انقلاب توسط رهبران بعدی آن، یک واقعیت و به تعبیری بدل به یک اصل شده: انقلاب فرزندان خودش را می خورد.
نمونه بارز این مدعا انقلاب بلشویکی اتحادجماهیر شوروی است: استالین بعد از به دست گرفتن سکان حاکمیت حزب کمونیست روسیه، ابتدا لئون تروتسکی را بی آبرو کرد و بعد او را در مکزیک به قتل رساند. البته کار به همینجا ختم نشد وحکومت سوسو(استالین) حتی عکس تروتسکی را از جمع همراهان لنین حذف کرد تا بگوید کسی به نام تروتسکی وجود خارجی نداشت.
ظاهرا سرنوشت هاشمی بدتر از این خواهدشد چون انقلاب تصمیم گرفته تا توسط یک عدد احمدی نژاد، یکی از مهمترین و اثرگذارترین بنیادگذاران آن را از بین ببرد.
ظاهرا انقلاب می خواهد فرزندش را با دهان احمدی نژاد بخورد.
نوش جان آقای احمدی نژاد...
اما فراموش نکنید که سی سال همه دشمنان انقلاب زحمت کشیدند تا به این مردم بگویند سرشان کلاه رفته در انقلابی که به نام اسلام آخرین انقلاب جهان نام گرفت.
و این آقا(همین پیامبر کذابی که هاله نورش آبروی انقلاب را برده)به اندازه تمام ضد انقلابی های نوکر اجنبی توانست به همه ایرانیان ثابت کرده ، بگوید که:
1-آی مردم آیا می دانستید که رئیس مجلس اصولگرایتان(آقای ناطق نوری)دزد است؟
2- نخست وزیر دولت جنگتان(موسوی) جعل سند می کند؟مردی که زیر نظر رئیس دولتی بنام آقای خامنه ای کار می کرد و طبعا پای ایشان هم وسط می آید.
3- رئیس مجلس دوران امامتان(ره) دزد بوده و بعد از دوران امام همین آقادزده(که یارو همرزم رهبر معظم انقلاب هم بوده) شده رئیس جمهور و بعد رئیس مجمع تشخیص مصلحت و رئیس مجلس خبرگان رهبری که رهبر را عزل و نصب می کند. کور بودید تا امروز؟
4-رئیس مجلس اصلاحاتتان هم دزد و رشوه بگیر بوده.مردی که امامتان نفهمید و او را به همراه عسگراولادی مسئول مالی معتمد خودش قرار داد تا بعدها از یک مفسد اقتصادی رشوه بگیرد.
5-… و رهبرتان هم نمی فهمد و اگر هم می فهمد پس خودش از جنس همان دزدها و قالتاق هایی است که دور خودش جمع کرده...
کافی است میرحسین موسوی هم داد بزند که آآآآآآی ی ی ی دزد!!!! تا بتواند رأی مردم را پس بگیرد.
پس بخوانیدافشاگری و فریاد بزنید آآآآآآی ی ی ی دزد!!!!
خدای من...
ملتی که حافظه تاریخی ندارد همان بهتر که سرنوشتش این باشد.
فراموشمان شده ادعا های آقای احمدی نژاد را در مورد لباس و موی جوانان و فراموشی این وعده که سخت نخواهیم گرفت با آبروریزی های دیکتاتورگونه گشت ارشاد تا امروز میزان همجنسبازی در میان همین جوانان به شدت افزایش یابد.
فراموش کرده ایم ادعای پول نفت بر سر سفره مردم و انکار صریح آن توسط آقای احمدی نژاد....
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را...؟
سام محمودی سرابی
سخنی در پیرامون «طبقه» و «روشنگر»
مصطفی شعاعیان
نویسنده ی این متن «مصطفی شعاعیان»، چریک آزاداندیش و متفکر مارکسیست است. او در سال 1315 در محله « آب انبارمعیر» (واقع در خیابان خیام) تهران چشم به جهان گشود و در بامداد شانزدهم بهمن 1354 در خیابان «استخر» در حالیکه به محاصره ی نیروهای ساواک رژیم شاه در آمده بود ، با فشردن دندان بر کپسول سیانوری که زیر زبان داشت جان باخت.
یکم-
1- حیوانی که توانست کار اجتماعی سود بخش را به کمک افزارهایی که ساخته ی خود او بود آغاز کند، بدینسان توانست خود را نسبت به دیگر حیوانات بیکباره متمایز کند. این حیوان متمایز شده از دیگر حیوانات، آدم یا انسان نامیده می شود.
2- همپای کار آگاهانه ی آدمی و ساختن ابزارهای نخستین، جامعه یی بنام جامعه ی آدمی نطفه می گیرد، که جامعه ی تازه یی نسبت به جامعه ی حیوانات دیگر و زندگی تازه ایی نسبت به زندگی حیوانات دیگر آغاز می شود.
3- افزارهای کار آدمی، به آدمی امکان داد تا دامنه ی بهره گیری خود را از ارزشهای مادی، به گونه ی چشمگیری گسترش دهد.
4- از آنجا که هیچ انسانی به تنهایی نمی تواند همگی نیازهای زندگی خود را تولید کند، این است که کار همواره گوهری اجتماعی داشته است.
5- در دوره های نحستین شکل گیری جامعه ی آدمی، به جز شیرخوارگان و کودکان خردسالی که عملا نیرویی برای عرصه کردن جهت کار اجتماعی نداشتند دیگران همگی در کار اجتماعی مستقیما شرکت می کردند.
6- با تکامل بیشتر نیروهای تولیدی،کار اجتماعی بر حسب جنس آدمی یعنی زن و مرد و نیر بر حسب سن آدمی، یعنی پیری و جوانی تقسیم شد.
7- تقسیم کار بر حسب، سن و جنس را تقسیم طبیعی می گویند.
8- با تکامل بیشتر نیروهای تولیدی، سازمان اجتماعی جامعه نیز رو به تغییر نهاد و تغییر کرد: «طایفه» به مانند گروهی مولد، که از گله های متحرک انسانهای آغازین پا بر جاتر بود، شکل گرفت.
9- مناسبات اجتماعی، چه درگله های آغازین و چه در طایفه ها، عبارت بود از کار مشترک انسان ها بر پایه ی استعدادهایشان و بهره گیری مشترک از فرآورده های اجتماعی بر پایه ی نیازهایشان؛ این مناسبات با سطح مشخص نیروهای تولیدی خوانایی داشت.
10- با تکامل باز هم بیشتر نیروهای تولیدی، کار اجتماعی دچار نخستین تقسیم اجتماعی کار می شود: قبایل، به قبایل کشاورز و دامپرور یعنی تخصص قبایل گوناگون در کار کشاورزی و دامپروری، و تقسیم کار بصورت کار کشاورزی و دام پروری نمایان می شود.
11- با تکامل باز هم بیشتر نیروهای تولیدی، کار اجتماعی رو به تخصص نوینی می گذارد: کار صنعتی از کار کشاورزی و دامپروری ممتاز می شود. و پابه پای آن پدیده یی بنام پیشه وران حرفه یی در جامعه به پیدایی می آید.
12- خود ویژگی پیشه وران حرفه یی به ویژه در آن بود که کاری که آنها انجام می دادند- یعنی افزارسازی- کاری برای خودشان نبود، برای دیگران بود. به گفتاری دیگر آنها افزارهایی را که می ساختند، برای این نمی ساختند که خودشان بکار برند، برای این می ساختند که دیگران بکار برند.
13- بدینسان، میان کار صنعتی با کار کشاورزی و دامپروی نیز تخصص بوجود آمد و در نتیجه کار اجتماعی دچار تقسیم بندی اجتماعی نوینی شد.
14- تقسیم کار اجتماعی به کار صنعتی از یکسو و کار کشاورزی و دامپروری از سویی دیگر، دومین تقسیم اجتماعی کارست که در جامعه ی آدمی پیش می اید.
15- نخستین تقسیم اجتماعی کار که موجب تقسیم کار کشاورزی و دامپروری در میان قبایل بود، به همرا خود «مبادله» یا «داد وستد» را نیز وارد زندگی اجتماعی آدمی کرد.
16- دومین تقسیم اجتماعی کار، به تکامل بیشتر مبادله نیز کشید.
17- پا به پای تکامل نیروهای تولیدی و تخصصی شدن و تقسیم اجتماعی کار، بازدهی کار نیز فزونی گرفت.
18- افزایش بازدهی کار سبب شد که مقادیری از محصولات را بتوان اندوخته کرد.
19- بدینسان، محصول اضافی در خانواده ها و در جامعه به پیدایی آمد.
20- با تکامل نیروهای تولیدی، قبایل و طوایف به یاخته های کوچکتری به نام خانواده نیز تقسیم شدند.
21- مادام که از محصول اضافی، رویهمرفته خبری نبود، خانواده نمی توانست چونان یک واحد اقتصادی مستقل خودنمایی کند. محصول اضافی امکان داد که قبیله به یاخته های اقتصادی مستقلی به نام خانواده نیز تقسیم شود.
22- با پیدایی خانواده به چنین واحد اقتصادی مستقلی، مالکیت مشترک قبیله بر وسایل تولید و به ویژه زمین که ملک مشترک قبیله بود، به مالکیت خانواده ها بر وسایل تولید و بویژه زمین تبدیل شد.
23- بدینسان، مالکیت خصوصی آشکارا شکل گرفت.
24- تکامل نیروهای تولیدی و رشد بازدهی کار و در نتیجه پیدایی محصول اضافی و پیدایی مالکیت خصوصی، موجب شد که انسانهایی بتوانند با کار خود نه تتها نیازمندیهای آغازین خود را رفع کنند بلکه محصولاتی افزون بر آن هم تولید کنند که کسانی دیگر هم بتوانند از آن محصولات گذران کنند.
25- این شرایط نوین امکان داد زین پس اسیران جنگی را برای تولید محصول اضافی بکار بگمارند.
26- بدینسان، آدمیانی در جامعه پیدا شدند که «برده» نامیده می شدند.
27- بردگان همچون بخشی از نیروهای تولیدی، شامل حق مالکیت شدند. و پس به تملک در آمدند.
28- مادام که زندگی مشترک طایفه یی یا قبیله یی حاکم بود، بردگان از آن طایفه و قبیله بودند. و سپس که خانواده چونان یاخته ی قبیله خود را ممتاز کرد، بردگان از آن خانواده هایی شدند که آن بردگان را به اسارت گرفته بودند.
29- روشن است که همگی خانواده ها دارای برده نبودند.
30- کار بردگان بر ثروت مالکین شان، و از اینجا بر قدرت آنها می افزود.
31- بدینسان اقلیتی در جامعه به پیدایی آمد که ثروت و قدرت خود را از کار بردگان شکل و فزونی می داد.
32- بدینگونه، جامعه دچار نخستین و واپسین تقسیم بندی اجتماعی خود که همانا تقسیم جامعه به طبقات اجتماعی باشد،شد. به گفتاری دیگر: جامعه رفته رفته به دو طبقه ی اصلی، یکی برده داران و دیگری بردگان تقسیم شد.
33- آنچه در همینجا بویژه یادآوردنی است، این است که تقسیم جامعه به دو طبقه ی اصلی برده دار و برده، بدان معنی نیست که مطلق کسانی که در جامعه می زیستند، یا مطلقا برده دار یا مطلقا برده بودند. و به گفتاری دیگر: تقسیم جامعه به دو طبقه ی اصلی برده دار و برده، بدین معنی نیست که مطلق کسانیکه در تولید جامعه با نیروی بدنی خود شرکت داشتند، مطلقا برده بودند،زیرا، چه در روزگاران نطفه یی و آغازین برده داری و چه در متکامل ترین و واپسین روزگاران آن، هرگز جامعه بدین خشکی دچار تقسیم بندی طبقاتی نمی شود. زیرا همواره و در همه ی دوران برده داری و در همگی جوامع آدمی، در جامعه می توان سه گروه را در رابطه با تولید و وسایل تولید از یکدیگر مشخص کرد:
الف- بردگان که از هرگونه حقوق مالکیت محروم بودند و خود نیز جزئی از اموال برده داران به شمار می آمدند و رویهمرفته با نیروی بدنی خود، رویهمرفته در امر تولید شرکت مستقیم داشتند.
ب- برده داران که مالک وسایل تولید و مالک خود بردگان بودند و همه ی حاصل کار و حتی جان بردگان از آنها بود.
پ- کسانی که مالک وسایل تولید و دارایی کوچکی بودند، و خود نه برده دار و نه برده، هیچکدام نبودند. اینها را، «آزادگان» می نامند.
شکی نیست که آزادگان نیز از لحاظ مالی یکدست نبودند. آنها هم به فقرا و اغنیا تقسیم می شدند. و این تقسیم بندی در مکانیزم جامعه، آنها را بسوی یکی از این دو قطب، یعنی به سوی تبدیل شدن به برده و یا برده دار، هل می داد. با اینهمه، هرگز جامعه یی که کل آدمیان آن یا مطلقا برده و یا مطلقا برده دار بوده باشند، در هیچ کجای تاریخ آدمی بوجود نیامده است.
دوم:
34- تقسیم جامعه به طبقات و پیدایی طبقات اجتماعی، بنیادین ترین تقسیم اجتماعی آدمی است.
35- هر گونه بخش بندی دیگری در جامعه، بخش بندی در درون طبقات اجتماعی است. بدین معنی که پس از تقسیم جامعه به طبقات اجتماعی، دیگر جامعه چونان یک کل یگانه نیست که دچار تجزیه و بخش بیندی هایی تازه یی می شود. زین پس، هر گونه تقسیمی که در جامعه انجام می شود، در واقع بحش بندیهایی است که در درون طبقات اجتماعی روی می دهد.
36- این بخش بندیهای نوین را به نام لایه بندی یا قشر بندی طبقات اجتماعی می نامند.
37- بدینسان، قشر یا لایه، دیگر همچون طبقات، پدیده یی اجتماعی نیست. پدیده یی طبقاتی است به گفتاری دیگر: جامعه به طبقات اجتماعی و طبقات اجتماعی به لایه های طبقاتی تقسیم می شود.
38- پس، هیچ لایه یی وجود ندارد که وابسته به این یا ان طبقه، وابسته به یکی از طبقات اجتماعی نباشد. به گفتاری دیگر : اگر در هر دوره ی طبقاتی مشخص، هرم جامعه را به دو بخش اصلی طبقات اجتماعی تقسیم کنیم، بطوریکه یکی از آن دو طبقه بخش پایه یی یا زیرین و دیگری بخش بالایی هرم را تشکیل دهند، هرگز هیچ لایه یا قشری عمود بر کف هرم وجود ندارد که از این طبقه به ان طبقه کشیده باشد، هر لایه یی موازی نسبت به کف هرم است، و در نتیجه، هر لایه یی ویژه ی این یا آن طبقه، ویژه یی یک طبقه است.
سوم:
39- طبقات پدیده هایی اجتماعی اند: طبقات اجتماعی!
40- از آنجا که طبقات پدیده یی اجتماع اند، پس می توانند دچار بخش بندیهای اقتصادی و سیاسی و نظامی و فرهنگی و اداری و فکری و صنفی و سازمانی و غیره نیز بشوند.
41- انقلاب پاسخی طبقاتی به نظامی طبقاتی است.
42- فرهنگ ها و مرام ها، اگر «ها» یی دارند، این «ها» گواه طبقاتی بودن آنان است. یعنی فرهنگ ها و مرامها طبقاتی اند.
43- هر طبقه یی آرمان یا ایدئولوژی ویژه خود را دارد.
44- احزاب، سازمانهای سیاسی طبقه اند. هر طبقه یی حزب ویژه خود را دارد.
45- آگاهی ها طبقاتی اند. هر طبقه یی آگاهی ویژه ی خود را دارد.
46- همه چیز به همین سان است. و کسی که تاریخ طبقاتی را با چنین روشی به بررسی نگیرد، فقط یک کار نمی کند: بررسی مارکسیستی ! و یکی هم چشم گاو است.
چهارم:
47- بنا به شماره ی 38، لایه ها پدیده هایی طبقاتی هستند و در هرم جامعه به صورت لایه هایی موازی با کف هرم قرار دارند. اینک باید افزود که هر طبقه یی از تعدادی لایه های طبقاتی نیز برخودار است. این لایه ها، هر یک بدلایلی مشخص، و در روند پیدایی و تکامل طبقه بوجود می آیند.
48- با بهره کشی هر چه بیشتر از کار بردگان، برده داران هر چه بیشتر از کار تولیدی دست کشیدند. دوری از کار تولیدی، برده دار آنرا هر چه بیشتر به سوی کار فکری هل داد. بطوریکه می توان گفت بیکاری به کار فکری کشید. همین کار فکری از زور بیکاری است که برده داران را به سوی برنامه ریزی تفریحاتی، همانند نبرد گلادیاتورها با یکدیگر و یا جانوران درنده می کشاند.
50 – کسانی را که در جامعه به کار فکری مشغولند، در بررسیهای مارکسیستی و به زبانهای اروپایی، «آنتکتوئل» می نامند. قدمهای سنجیده برای آنان، کارکنان فکری را پیشنهاد کرده است.
51- بر رویهم یا در مجموع، کار فکری را طبقه ی برده دار و کار تولیدی را طبقه ی برده انجام می دادند.
52- این کیفیت در دوره های طبقاتی دیگر نیز روی هم از سوی طبقه ی فئودال و سرمایه دار، و کار تولیدی بر رویهم از سوی طبقه «سرف» و کارگر انجام شده است.
53 – چنانکه خودبخود دانسته شد، تقسیم اجتماعی کار به کار فکری و کار بدنی یکی از تقسیمات اجتماعی کار است که پس از آغاز دوره ی طبقاتی جامعه رخ می دهد. یعنی تقسیم اجتماعی کار به کار فکری و کار تولیدی، در دوره ی برده داری روی می دهد. در دوره ی اشتراکی یا کمونیزم آغازین، میان کار فکری و تولید مادی جدایی وجود نداشت. در دوره ی کمونیزم واپسین نیز این جدایی از میان خواهد رفت.
54- افزودنی است که هیچ گونه کار فکری مطلق- یعنی چنان کاری از هر گونه نیروی بدنی بی نیاز باشد- و هیچ گونه کار بدنی مطلق- یعنی چنان کاری که از هر گونه نیروی فکری بی نیاز باشد- وجود ندارد.
تعریف «گرامشی» در این زمینه رویهمرفته پذیرفتنی است : کار بدنی چنان کاریست که در آن نیروی ماهیچه بیشتر و نیروی مغز کمتر دخیل است. کار فکری چنان کاریست که در آن نیروی مغز بیشتر و نیروی ماهیچه کمتر دخیل است.
پنجم:
55- در شماره های 51 و 52 گفته شد که کار فکری چنان کاریست که رویهمرفته- یعنی در مجموع، و نه مطلقا- طبقات برده دار، فئودال و سرمایه دار انجام می دهند و در عوض کار تولید مادی چنان کاریست که رویهمرفته طبقات برده و سرف و کارگر، کننده ی آنند. آیا این سخن بدان معنی است که در میان طبقات برده و سرف و کارگر نیز کسانی یافت می شوند که نه کار تولیدی بلکه کار فکری انجام دهند؟ پاسخ روشن است: آری! بگذار یکی از خشک ترین دوره های طبقاتی، یعنی دوره ی برده داری به بررسی گرفته شود: می دانیم که جنگ سرچشمه ی برده گیری های کلان بود. ولی نیروی پیروز در جنگ، انبوه فراوانی از مردمان جامعه ی شکست خورده را به بردگی می بردند، بطوریکه در میان این انبوه بزرگ مردمان، همه جور آدمی یافت می شد. یعنی کسانی یافت می شدند که مهندس بودند، کسانیکه پزشک بودند، کسانیکه در همان جامعه ی پشین نیز برده بودند، کسانیکه نوازنده بودند...
آیا نیروی پیروزمند همگی این جماعت را یکراست به بردگی در کار تولیدی مادی و بهره گیری از نیروی بدنی آنها می کشاندند؟ مسلما نه! از رویهم رفته ی این بردگان، بفراخور کار و پیشه یی که می دانستند کار می کشیدند، ضمن اینکه همگی آنها از لحاظ اجتماعی و حقوقی جزو طبقه ی بردگان بودند.
بدینسان، رویهمرفته، مهندس کار مهندسیش را می کرد، یعنی کار فکری می کرد، یعنی کار بدنی، تولیدی و مادی نمی کرد، ولی همچنان برده بود. بدینسان، رویهمرفته، پزشک کار پزشکیش را می کرد، یعنی کار فکری می کرد، یعنی کار بدنی، تولیدی مادی نمی کرد؛ ولی همچنان برده بود...
و تازه داستان به همین سادگیها هم نبود:
رفته رفته بردگان بصورت ما ل التجاره نیز در آمدند. یعنی با بردگان عملیات بازرگانی خرید و فروش انجام شد. و بدینسان، بردگان بسته به مشخصات و مرغوبیت شان طبقه بندی شدند و بهاهای گوناگونی روی آنها گذاشته شد. در این میان مثلا بردگان زن و خوش اندام و زیبا، به صرف اینکه برده بودند، دیگر نه برای کار تولید مادی خرید و فروش می شد و نه به کار تولید مادی گمارده می شدند. اینان به حرمسراها و به خانه های بزرگان و حتی به دربار شاهان و امپراتوران راه می یافتند و حتی دست به سیاه و سفید هم نمی زدند، تا مبادا گوشه یی از پیکرشان لطافت و زیبایی خود را از دست بدهد. اینها آشکارا زندگی اشراف می کردند، حال انکه از لحاظ اجتماعی جزو طبقه ی بردگان بودند و بدینسان ، چه بسا کنیزان و خدمتگزاران دیگری بودند که این بردگان سوگلی را تر و خشک می کردند.
ششم:
58- گفته شد که یکی از تقسیمات کار اجتماعی، تقسیم اجتماعی کار میان کار فکری و کار تولید مادی بود. اینک باید دانسته که کار فکری پهنه یی را در بر می گیرد: از گردانندگان و کادرهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اداری جامعه و طبقات اجتماعی ، تا گردانندگان و کادرهای نظامی و هنری و مذهبی و غیره، همگی سرگرم کار فکری می باشند، و یا سرگرم کار فکری نیز می باشند.
بدینسان، از شاه و وزیر و سناتور و امپراتوز، تا مهندس و پزشک و طراح و فیلسوف و دانشمند و روحانی،تا پستچی و آموزگار و حسابدار، تا ارتشبد و سرهنگ و افسر تا موسیقی دان و نویسنده و مجسمه تراش... همگی جزو کارکنان فکری جامعه در می آیند. و بدینگون، کارکنان فکری، گسترشی سخت پهناور می گیرند و چه غم؟ برای ما بمانند بررسی کننده ی واقعیت عینی چنانکه هست، چه تفاوتی می کند؟ برای ما اینک مهم این است که خود واقعیت عینی را درست ببینیم و درست بررسی کنیم و درست بشناسیم.
59- لیکن به هنگام بررسی این کل پهناور کارکنان فکری، می توان ویژگیهای فراوانی نیز در میان آنها یافت و بر پایه ی آن ویژگیها نیز آنان را دسته بندی کرد. مثلا می توان میان کارکنان فکری سیاسی با کل کارکنان فکری، و یا میان کارکنان علمی با کل کارکنان فکری، و یا میان کارکنان فکری سیاسی با کارکنان فکری علمی و غیره، ویژگیهایی تمیز داد و بر حسب همان خود ویژگیها هم، آنها را دسته بندی کرد.
روشن است که دسته بندی کارکنان علمی با کارکنان سیاسی، بویژه در روزگاری که دانش آدمی دامنه ی بیشتری می گیرد، یعنی مثلا در دوره ی سرمایه داری، نسبت به دوره های پیشین ساده تر است! و پس، ساده تر می توان خودویژگیهای عناصری همانند گالیه و کپلر و داروین را مثلا با عناصری چونان ناپلئون و چمبرلین و لنین تمیز داد. سخن کوتاه، می توان کارکنان فکری سیاسی را به مانند بخش خود ویژه یی از کل کارکنان فکری مشخص کرد. زیرا مشخص نیز هست.
60- ولی اگر کارکنان فکری سیاسی را بتوان- که می توان. زیرا هست- در میان کل کارکنان فکری مشخص کرد، آنگاه این پرسش پیش می آید: آیا سیاست موضوعی است که مطلقا ویژه ی طبقات فرمانرواست؟ یا اینکه طبقات زیر فرمان نیز ضمنا سیاسی اند؟
پاسخ مارکسیستی این پرسش روشن است: همه ی طبقات، از آنجا که پدیده هایی اجتماعی اند، پس پدیده هایی طبقاتی نیز هستند. یعنی از آغاز پیدایی طبقات و سیاست، سیاست نیز طبقاتی است. سخن کوتاه: سیاست امری طبقات، با طبقات به پیدایی می اید، با طبقات زندگی می کند، با طبقات رشد می یابد، و با طبقات نابود می شود.
61- پس، اگر سیاست امری طبقاتی است و هر طبقه یی سیاست ویژه ی خود را دارد، در نتیجه، هر طبقه یی نیز کارکنان فکری سیاسی ویژه ی خود را هم دارا خواهد بود. و راستی را که چنین نیر هست!
62- این کمترین برای اینکه این کارکنان فکری سیاسی را ضمنا با نام ویژه یی نیز مشخص کرده باشد، واژه ی روشنگر را پیشنهاد داده و خود نیز بکار برده است. بدینسان، روشنگر بخشی از کارکنان فکری طبقه اند که کار فکریشان از مایه ی کار سیاسی است!
نخست بگویم که ما به روشنگر معنی یی ممتاز از کارکنان فکری یا «انتلکتوئل» ها داده ییم. روشنگر برای ما پاک معنی سیاسی دارد. روشنگر طبقه، راهنمای طبقه است در ستیزه ی طبقاتی و در پیکار سیاسی و در آگاهی فلسفی و در نبرد انقلابی و ... و در بدست گرفتن گرز فرمان روایی، یکباره را گوییم: روشنگر طبقه، آموزگار طبقه است.
63- آنچه بدون درنگ بایستی افزوده شود. تعیین مشخصاتی ازکار سیاسی است. تا رویهمرفته محدوده ی روشنگران نیز مشخص شود: رویهمرفته ی عملیاتی که طبقات برای رهایی خود، برای رسیدن به حاکمیت و برای بقا این حاکمیت انجام می دهند، کار سیاسی گرفته می شود. بدینسان، کارهای ایدئولوژیک، کارهای نظامی منکوب کننده ی ضد انقلابی و کارهای انقلابی رهایی جویانه و منکوب کننده ی انقلابی، کارهای پلیسی انقلابی و همانندان شان، همگی کارهای سیاسی گرفته می شود و مثلا کارهایی همانند اختراعات و اکتشافات علمی، کارهای معماری و تولیدی و مزدوری و اقتصادی و غیره، همگی نسبت به کارهای سیاسی، کارهای مشخص گرفته می شوند.
روشنگر طبقه، راهنمای طبقه است در ستیزه ی طبقاتی و در پیکار سیاسی و در آگاهی فلسفی و در نبرد انقلابی و ... و در بدست گرفتن گرز فرمانرویی.
64- اینهم بدون درنگ افزوده شود که این تقسیم بندیها، البته که تقسیم بندیهایی آیده الیستی نمی باشند تا بتوان هر یک از آنها را بگونه یی مطلق، از یکدیگر جدا پنداشت. اصولا در اینچنین موضوعاتی- و بطور کلی در طبیعت- یک چنین جدایی مطلقی وجود ندارد. آنچه وجود دارد،صرفا مشخصات و خود ویژگیهایی است که بسته به گزینش و طبقه بندی آن خود ویژگیها، می توان موضوعات را از هم مشخص کرد. و شکی نیست که اقتصاد طبقاتی غیر سیاسی، و یا سیاست طبقاتی غیر اقتصادی، عملیات نظامی و انقلابی غیر اقتصادی، و یا تولید و مزدوری جدا از سیاست و قدرت ... همگی یاوه اند، با این همه، سیاست و اقتصاد و ارتش و انقلاب و جنگ و فرهنگ و مرام و فلسفه و غیره، هر یک نمود ویژه ی خود را نیز دارند، هر چند در یک رشته همبستگی های متقابل و تو در تو با یکدیگر قرار دارند.
پس، سخن بر سر تجزیه ایده الیستی و موهوم پدیده ها نیست، گفتگو روی مشخص کردن موضوعات نسبت به یکدیگر است، بر پایه ی مشخصاتی که خود پدیده ها در اختیار می گذارند. بی گمان، هر پدیده و موضوع مشخصی را می توان به علت روابط و همبستگی های متقابلی که با پدیده ها و موضوعات دیگر دارد، ضمنا نامشخص دید. و درست همین توجه به پدیده ها و موضوعات مشخص امری مطلق نیست، شیوه ی دیالکتیکی شناخت است. و درست چنان شیوه یی که خودش دارد پدیده و موضوعی را مشخص انگارد که بگونه یی مطلق از هر پدیده و موضع دیگری جدا باشد، شیوه و اندیشه یی ایداآلیستی و موهوم است. مشخص نیز امری نسبی استف و نه مطلق!
هفتم:
65- حزب طبقه ی کارگر، یا حزب کمونیست سازمان سیاسی طبقه ی کارگر و محل گرد آمدن بهترین و نخبه ترین و آگاه ترین و رزمنده ترین عناصر طبقه ی کارگر است.
66- آیا همگی کسانیکه در حزب کمونیست گرد می آیند، از لحاظ شغلی نیر کارگرند؟ پاسخ واقعیت عینی چنین است: نه!
67 – ولی از لحاظ طبقاتی چه؟ آیا همگی کسانیکه در حزب کمونیست گرد می آیند، بایستی از لحاظ طبقاتی جزو طبقه ی کارگر شمرد، و یا هر آینه کارگر نباشند، بایستی جزو طبقات دیگر بشمار آورد؟
اگر بپذیریم که حزب جز جدایی ناپذیر طبقه ی کارگر است. و اگر بپذیریم که حزب، مجمع بهترین عناصر طبقه ی کارگر است، و نه طبقات دیگر، آنگاه بخودی خود روشن است که اعضای حزب کمونیست، نه تنها از لحاظ اجتماعی جزو طبقه ی کارگرند بلکه بهترین عناصر طبقه ی کارگر نیز می باشند.
پس، اعضای حزب کمونیست، هر چند از لحاظ شغلی، کارگر نباشد، از لحاظ اجتماعی جزو طبقه ی کارگرند!
68- ولی پرسش دیگری در میان است: اعضایی از حزب کمونیست که از لحاظ شغلی ضمنا کارگر نیستند و پس، در تولید شرکت مستقیم ندارد و پس، نیروی کار خود را بمانند یک کارگر در بازار کار نمی فروشند، در لایه بندی طبقاتی، آیا جزو چه لایه یی به شمار می ایند؟
بی گفتگوست که در زمره ی کارکنان فکری به شمار می آیند!
69- ولی جزو کارکنان فکری چه طبقه یی به شمار می ایند؟ روشن است که جزو کارکنان فکری طبقه ی کارگر! زیرا اثبات شد که همگی اعضا و حزب کمونیست، بهترین عناصر طبقه ی کارگرند. بدیهی است بهترین عناصر هر طبقه یی نیز جزو همان طبقه است. و پس اعضای حزب کمونیست نیز از لحاظ اجتماعی جزو طبقه ی کارگرند. آیا فهم آن دشوار است که موجودی که ازیکسو جزو طبقه ی کارگر است و از سویی دیگر کار فکری می کند، پس، به ناچار کار فکری، طبقه ی کارگر را انجام می دهد و در نتیجه کارگر فکری طبقه ی کارگر است؟
70 – باز هم هم پرسشی در پیش است: آیا این اعضای حزب ، یعنی این کارکنان فکری طبقه ی کارگر، به گونه یی عام جزو کارکنان فکری هستند، و یا در میان کل کارکنان فکری بخش ویژه یی از کارکنان فکری می باشند؟ مسلما گونه ی ویژه یی از کارکنان فکری می باشند، یعنی کارکن فکری سیاسی طبقه کارگر می باشند
71- ولی پرسیدنی است که آیا آن اعضایی از حزب کمونیست که ضمنا کارگر هم هستند، در نتیجه در زمره ی کارکنان فکری سیاسی طبقه ی کارگر نمی باشند؟ مسلما که چنین نیست! شکی نیست که در زمره کارکنان فکری سیاسی طبقه ی کارگر می باشند! زیرا آدمی در زندگی اجتماعی معمولا دارای نقش های گوناگونی است، بطوریکه رو هم رفته و حتی مطلق آدیمان در جامعه چند نقشی می باشند. کسی که عضو حزب کمونیست، یعنی عضو سازمان سیاسی طبقه ی کارگر است، محال است ضمنا سیاسی نباشد. و چنین کسی محال است دست کم ضمنا جزو کارکنان فکری سیاسی پرولتاریا به شمار نیاید.
72- پس، همگی اعضای حزب کمونیست، یا همگی کمونیستها، چه کارگر باشند و چه نباشند، بهررو، کارکن فکری سیاسی طبقه ی کارگر خواهند بود. به گفتاری دیگر: همگی اعضای حزب کمونیست، خواه کارگر و خواه غیر کارگر، خواه زن و خواه مرد، خواه جوان و خواه پیر، خواه مشکی و خواه بور، خواه در این یا آن گوشه ی جهان بهررو، همگی روشنگران طبقه ی کارگرند!
73- جمع بندی شود: الف- طبقه کارگر نیز دارای روشنگران طبقاتی ویژه ی خود می باشد.
ب- اینها را روشنگران پرولتاریا می نامند.
پ- کسی نمی تواند عضو حزب طبقه کارگر باشد و در عین حال روشنگر طبقه ی کارگر نباشد.
ت- کسی نمی تواند کمونیست باشد و در عین حال عنصری از طبقه ی کارگر نباشد.
ث- کسی نمی تواند روشنگر طبقه ی کارگر باشد و در عین حال سیاسی نباشد.
ج- روشنگر طبقه ی کارگر در عین حال پیشتاز طبقه کارگر است زیرا حزب بمانند گردان پیشاهنگ طبقه ی کارگر است.
74- نتیجه ی نسنجیده: حزب، سازمان راهنمای طبقه در نبرد طبقاتی است. و پس، حزب پهنه ی همبستگی ارگانیک روشنگران طبقه است با یکدیگر و از اینجا با طبقه . و درست از همین روست که حزب یگانه ارگان شایسته ی راهنمای طبقه است در نبرد طبقاتی...
الف- هر کس عضو حزب طبقه ی کارگر است، به ناچار روشنگر طبقه کارگر نیر هست ب- آنگاه که حزب طبقه ی کارگر تا به پهنه ی همه ی طبقه ی کارگر گسترش یابد آنگاه و درست همان گاه است که همه ی طبقه هم تا بام روشنگر خود بالا آمده است ج- روشنگر طبقه نمی تواند پیشتاز طبقه نباشد.
از کتاب شورش نه، قدمهای سنجیده در راه انقلاب، پاسخهای نسنجیده به «قدمهای سنجیده»، انتشارات مزدک، ماه مه 1976.
شعاعیان یگانهی متفکر تنها بود*
هوشنگ ماهرویان
علیاکبر صفاییفراهانی رهبر جریان مسلحانه سیاهکل در کتاب «آنچه یک انقلابی باید بداند» مینویسد:«امروز در جامعه ما هیچ مبارزی نمیتواند از آزادی و دموکراسی دفاع کند مگر آنکه دیدگاهش دارای هستهیی از سوسیالیسم باشد.»
آیا واقعاً چنین است؟ آیا آنها دیدگاهشان به قول صفاییفراهانی دارای هستهیی از سوسیالیسم بود. در تجربه اثبات کردند مدافع دموکراسی در آزادیاند؟ آیا در ایران امروز و در تاریخ معاصر نمیتوان اشخاص و جریاناتی را نشان داد که هسته سوسیالیستی در دیدگاهشان نباشد اما از آزادی و دموکراسی دفاع کنند؟ اصلاً این جمله که فقط سوسیالیستها میتوانند طرفدار آزادی و دموکراسی باشند در خود نشانی از انحصارطلبی و خودکامگی ندارند؟ لنین و مائو و غیره حداقل تا به حکومت نرسیده بودند میگفتند سوسیالیستها پیگیرتر و ریشهییتر از نیروهای دیگر طالب دموکراسیاند. ولی صفاییفرهانی پا را فراتر نهاده و میگوید اصلاً جز سوسیالیستها کسی نمیتواند مدافع آزادی و دموکراسی باشد. آیا با چنین نگاهی میتوان به پلورالیسم هم معتقد بود و اندیشههای غیر را در کنار خود تحمل کرد و به مبارزه جبههیی دلخوش کرد؟
آخر با این نگاه چگونه در آن زمان میشد جبهه ضددیکتاتوری شاه تشکیل داد، با نیروهای مختلف وحدت کرد و دست آخر به همه آنها گفت چون دیدگاه شما هسته سوسیالیستی ندارد نمیتوانید مدافع آزادی و دموکراسی باشید و با استبداد شاه مبارزه کنید؟ و تازه بیاییم ببینیم تعریف صفاییفراهانی یا بیژن جزنی از سوسیالیسم چیست. (آخر میگویند نویسنده کتاب بیژن جزنی است.) آیا آنها سوسیالیسم دموکراتیک را مد نظر دارند یا فقط مارکسیسمی را قبول دارند که با لنینیسم تلفیق شده است؟
آنان تمامی انواع سوسیالیسم را به جز آنکه خود به آن معتقدند سوسیالیسم مسخشده مینامند و طرفداران ایرانی آنها را به تمسخر میگیرند. آنان میگویند فقط یک سوسیالیسم و یک مارکسیسم وجود دارد و آن هم آنی است که در دستان ماست. از تاویل متن و هرمنوتیک هیچ نمیدانند. نمیدانند که بین تاویل لوکاچ از مارکسیم و آلتوسر از مارکسیم تفاوت بسیار است.
لوکاچ تکیه بر آثار جوانی مارکس میکند و به دنبال مارکس فیلسوف است و برعکس آلتوسر تکیه بر آثار دوران دوم مارکس. آلتوسر قصد هگلزدایی از مارکس را دارد. اومانیسم فراطبقاتی دوران جوانی او را به نقد میگیرد و ...
سوسیالیسمی که صفاییفراهانی به آن معتقد است، در عمل به اثبات رساند که اعتقادی به آزادی و دموکراسی ندارد. آزادی قلم و آزادی بیان را از آن لیبرالیسم میداند. نگاهی سرسری به قرن بیستم و کشورهایی که به حکومت سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتری رسیدند موید این نظر است.
حمید مومنی در همان زمان که زندگی مخفیانه داشت در کتاب «دستورش نه قدمهای سنجیده در راه انقلاب» که در جواب کتاب «شورش» شعاعیان نوشته بود خطاب به طرفداران خلیل ملکی مینویسد: «تاکید خاص روی مساله تضاد بین امپریالیستها و شاخ و برگ دادن بیش از حد و غیرلازم به آن، اول بار در ایران از طرف خلیل ملکی و سایر رجالههای کثیف و متعفن نیروی سوم انجام گرفت.» (حمید مومنی، شورش نه... انتشارات مزدک، مه 1976، ص 34)
این زمانی بود که میخواست جبهه متحد ضدیکتاتوری شاه تشکیل دهد. ولی لنین و مائو هوشیارتر از صفاییفراهانی و بیژن جزنی و حمید مومنی بودند. آنها تا زمانی که به حکومت دست نیافته بودند فقط خود را معتقد به آزادی نمیدانستند بلکه میگفتند ما پیگیرترین و استوارترین جریان آزادیخواه هستیم. میگفتند ما مرحله دموکراتیک انقلاب را تا به انتها خواهیم رفت ولی دیگران توان تا انتها پیمودن راه را ندارند. آنها به تفکرات غیر در درون جبهه «رجالههای کثیف و متعفن» نمیگفتند.
لنین در بحثهایی که با سوسیالدموکراتهای غربی از جمله کائوتسکی داشت چنین استدلال میکرد: کائوتسکی معتقد بود انقلاب دموکراتیک از آن بورژوازی است و فقط این طبقه است که میتواند رهبری انقلاب را برعهده بگیرد. در مقابل چنین گفتهیی بود که لنین میگفت پرولتاریا و پیشاهنگاش، یعنی کمونیستها پیگیرتر از بورژوازیاند. هفتاد و اندی سال حکومت لنینی به اثبات رسانید که آنها چیزی از دموکراسی نمیدانستند. به محض به حکومت رسیدن اعلام کردند مرحله دموکراتیک انقلاب به پایان رسیده است و همپیمانان خود را سرکوب کردند. مجلس موسسان را که سالها وعده میدادند چون در اقلیت بودند، منحل کردند. کرونشتات را به گلوله بستند و بسیاری از منشویکها و سوسیالیستهایی که صفاییفراهانی سوسیالیستهای مسخشدهشان مینامد و حمید مومنی رجالههای کثیف، تیرباران کردند. صفاییفراهانی، بیژن جزنی و حمید مومنی برخلاف لنین قبل از رسیدن به حکومت تمامی نیروهای آزادیخواه را با چنین جملاتی از خود میرانند. آنها خود و فقط خود را حاملان آزادی و حقیقت و عدالت میدانند. راهی که بیژن جزنی و متعاقب آن صفاییفراهانی و حمید مومنی پیمودند به همه چیز ختم میشد جز دموکراسی. جزنی در کتابهای تاریخ سیساله، «طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژیک جنبش خلق ایران»، و «پیشاهنگ و توده» مینویسد، باید گروههای صنفی– سیاسی و سیاسی – نظامی تشکیل داد. صفاییفراهانی هم به این معتقد است. معتقد است که حرفهییها باید گروه سیاسی- نظامی تشکیل دهند و سمپاتها گروه صنفی- سیاسی و چون مبارزه با استبداد است و ما آزادیخواه هستیم و آزادیخواه هم نمیتوان بود مگر سوسیالیست بود، پس از صنفی گرفته یا سیاسی و نظامی همگی باید سوسیالیست شویم و این شدنی نیست. از محالات است. غیرممکن است. آخر اصناف را چه به سوسیالیسم.
پس چون از محالات است و شدنی نیست پس به ماجراجویی متوسل میشویم. به جنگل و بانک و مترو و غیره یورش میبریم تا امر را ممکن کنیم تا هسته سوسیالیسم را در تمامی مغزها بکاریم. اگر با گفتوگو نشد، با صدای چلچله مسلسلهامان صدا در میدهیم که ما و فقط ماییم که آزادیخواه و طالب دموکراسی هستیم. چون سوسیالیست و آن هم از نوع مارکسیست- لنینیستی آن هستیم.
ولی دموکراسی یکسره هیچ کدام از اینها نیست. دموکراسی بدون جامعه مدنی، بدون گسترش تشکیل نهادهای بیشمار مدنی، بدون اسطورهزدایی امکانپذیر نیست. و نهادهای مدنی دو دستهاند؛ دستهیی گرم و سیاسیاند و دستهیی سرد و غیرسیاسی. هر جریان سیاسی که بخواهد نهادهای سرد و غیرسیاسی را گرم و سیاسی کند عملی غیردموکراتیک انجام داده است. از شهریور 20 به بعد هرگاه چپیها به صنفی نزدیک شدهاند کوشش کردهاند آن را از سرمای مدنی بیندازند و گرم و سیاسیاش کنند. آخر سازمان طرفداری از صلح یا سازمان جوانان را چه به ایدئولوژی سیاسی.
ایدئولوژی سیاسی فقط میتواند طرفداری از صلح را از بین ببرد و آن را تبدیل به زائده سیاسی حزب سیاسی کند.
یا اگر آمدیم و انجمنی برای حفظ محیط زیست درست کردیم، همان تفکر توتالیتر که میگوید نمیتوان بدون سوسیالیسم طرفدار دموکراسی بود، میآید و میکوشد نفوذ کرده و آن انجمن را به زائده تفکر خود تبدیل، یعنی آن را نابود کند.
آن انجمن برای حفظ خود، برای موجودیت خود باید بکوشد خود را سیاستزدایی کند ولیکن آنان که یکسره خود را نشانی از آزادیخواهی میدانند و دیگران را هیچ، میکوشند آن نهاد را تبدیل به صنفی – سیاسی کنند.
مدرنیته با قدرت بخشیدن به جامعه مدنی و تشکیل نهادهای آن، چنان دموکراسی را شکل داد که دیگر هراسی از طرح شدن ایدئولوژیهای مختلف حتی توتالیتر در حوزه عمومی نداشت. در جوامع مدرن ایدئولوژیهای توتالیتر به جای رفتن به خانه تیمی میتوانند از حوزه خصوصی به حوزه عمومی بیایند و فرقهها و دستهها و احزاب خود را داشته باشند، کتاب بنویسند، اعلامیه پخش کنند، سخنرانی کنند، تظاهرات خیابانی راه بیندازند، با این حال نمیتوانند کل حوزه عمومی را به تصرف خود درآورند.
حوزه عمومی ملک مشاع همه آدمیان است چه احزاب، چه فرقهها و چه مذاهب و غیره. فقط ارزشها و ملاکهایی میتوانند در حوزههای عمومی حاکم شوند که مورد توافق همه و عمدتاً سرد باشند مثلاً اینکه در خیابان آشغال نریزید، موقع رانندگی به علائم توجه کنید. ولی اینکه ماتریالیسم دیالکتیک قوانین حرکت ذهن و ماده است را نمیتوان به کل حوزه عمومی حاکم کرد. حتی اگر مارکسیست- لنینیستها در اکثریت باشند نمیتوانند ملک مشاع را از آن خود کنند و اقلیت را نادیده بگیرند و این یعنی حرمتگذاری به حقوق اقلیت. یعنی پاسداری از دموکراسی چیزی که چپ ایرانی مطلقاً نیاموخته بود.
قدرت گرفتن حوزه عمومی و استقلال آن از حوزه حکومتی مهمترین پایه دموکراسی و حافظ جامعه در مقابل اندیشهها و ایدئولوژیهای توتالیتر است. استبداد سنتی این را نمیفهمد یا در پتانسیلاش نیست که بفهمد آنچنان که شاه نمیفهمید و با جامعه آن کرد که دیدیم.
اندیشه توتالیتر در جوامعی رشد میکند که فاقد دموکراسی و جامعه مدنی هستند. به سخن دیگر مدرنیته در آنها پا نگرفته است. اندیشه توتالیتر با نگاه آرمانشهری خود، با نگاه قدسی خود میآید و جانشین امر قدسی کهن میشود. و اینها هر دو مخالف مدرنیتهاند. مخالف نگاه سرد و کنجکاو علمیاند. همه طرفدار ایماناند و شکاکان را مرتد و واجبالقتل میدانند.
پرتغال، اسپانیا، ایتالیا، آلمان، روسیه، چین، کوبا و ویتنام هر کدام به شکلی از این فقدان دموکراسی و جامعه مدنی در رنج بودند. در آنها دولت مدرن شکل نگرفته بود.
در این کشورها استبداد عقبافتاده سنتی اجازه رشد و توسعه و استقلال حوزه عمومی را نداده بود، پس حوزه عمومی سست و زودشکن و قابل تصرف بود. شهروندان هم تلاشی در جهت حفظ و استقلال این حوزه نمیکردند. همه فکر میکردند این حوزه از آن حکومت است. از آن استبداد است پس هر که خواست آن را تخریب کند گو بکند که باکی نیست. برعکس در جوامع مدنی و مدرن مردم از نهادهای مدنی خود در مقابل تمامی تفکرات توتالیتر دفاع میکنند.
در جوامع پیشمدرن و استبدادزده اصلاً شهروندی شکل نگرفته است تا از استقلال حوزه عمومی و نهادهای آن دفاع کند. مردم با واژههایی که چپ به کار میبرد خلق و تودهاند. شهروند از آن جامعهیی است که فردیت شکل گرفته است و توده و خلق از آن جامعه پیشمدرن که آماده است تا حوزه عمومی و حکومتی و خصوصی را یکسره به دست تفکر توتالیتر بسپارد.
اصناف، انجمنها، اتحادیهها و احزاب در چنین کشورهایی حکومتیاند. اموال عمومی هم مثل خیابانها و اتوبوس، تلفن همگانی و... اموال حکومتی هستند. پس در حفظ آن نکوشیم. آنها را تخریب کنیم. به کثافت بکشیم چرا که با استبداد مخالفیم. چنین شرایط آمادهیی است که به اندیشه توتالیتر اجازه میدهد حوزه عمومی را به تصرف درآورد و یکسره خود را حاکم آن بداند و مقاومت مردمی هم در مقابل خود نبیند.
توتالیتاریسممارکسیستی در کشورهایی مسلط شده که حکومت مدرن و جامعه مدنی شکل نگرفته بود. مردم شهروند نشده بودند به قول چپیها خلق و توده بودند. حکومت مطلقاً به حوزه خصوصی آنها احترام نمیگذاشت. این خصیصه استبداد بود. اکنون بهتر و با صراحت بیشتری میتوان گفت سون یاتسن و کرنسکی بهتر میتوانستند در راه تشکیل جامعه مدنی و حکومت مدرن بکوشند ولی مطلقاً نمیتوان ادعا کرد مارکسیست- لنینیستها توانایی چنین کاری را داشتند. آنها اصلاً رسالت خود را نابود کردن جدایی جامعه و دولت و یگانگی آنها میدانستند و این چیزی به یاد نمیآورد الا همان جامعهیی که دیدیم؛ سوسیالیسمی ضدمدرن و ضددموکراتیک.
پس چپ نه در زمینه سکولاریسم و نه تفکیک حوزه و نه تشکیل انجیاوها و رشد جامعه مدنی هیچ حرکت مثبتی نتوانست انجام دهد. چون باور درستی در این زمینه نداشت. چپ خود را عامل جبر تاریخی میدانست که به جامعه بیطبقه و کمونیستی ختم خواهد شد.
این چپ حامل ایمان بود و با شک مدرن مقابله میکرد.
چپ ایرانی هم راهی پیمود که در رشد فرهنگ دموکراتیک نهتنها اثر مثبتی نداشت بلکه آثار تخریبی بسیار هم از خود به جا گذاشت.
اما مدرنیته با اسطورهزدایی، خرد مدرن و علمی ایجاد کرد که ضامن دموکراسی هم بود. به بیان دیگر خرد و دموکراسی ضامن بقای یکدیگر شدند. چپ در ایران نهتنها به امر اسطورهزدایی نپرداخت بلکه مرتباً اسطوره ساخت و پیروانش را واداشت تا اسطورههایش را نیایش کنند. اگر به طرف اسطورههایش میرفتی و قصد نقد آنها را میکردی مرتد و مهدورالدم میشدی. چپ ایرانی نزدیکی بسیار با بنیادهای فرهنگیمان یافته بود و عملاً به نوع خود تکرار سنت بود.
ارزش مصطفی شعاعیان در این است که به جنگ اسطورههای چپ ایرانی میرود. تاریخ چپ ایرانی را به نقد میگیرد و به دنبال کسب محبوبیت میان انواع چپهای وطنی نیست. برای او دست یافتن به حقیقت و تلاش در راه آن مهم و حیاتی است و نه کسب محبوبیتهای زودگذر محفلی. شعاعیان در مقدمه کتاب شوروی و نهضت انقلابی جنگل مینویسد: قربان آن زن فئودالی بروم
که به میرزا کوچک پناه میدهد و ننگ و نفرت به آن چپولی باد که به میرزا کوچک خیانت کرد.» و در جای دیگر مینویسد:««لوچ» میگوییم به جای «چپ» زیرا کسانی که در ایران مدعی داشتن مواضع چپ بودند، در واقع چشمهایشان «چپ» بود، نه کیفیت سیاسی و خصلت انقلابیشان. آنها قضایا را تا به تا میدیدند، نام یک چنین وزاریاتی را «چپ» گذاشته بودند. همین نامگذاری نیز ناشی از همان لوچیشان بود.» (چاپ خانه ارژنگ، تهران، 1349، ص 31)
شعاعیان تاریخ معاصر ایران را خوب خوانده بود و تازه این کار را به روش انتقادی انجام داده بود.
مقدمهیی را که بر کتاب «کارنامه مصدق و حزب توده» نوشته و ارسلان پوریا به نگارش درآورده بود، بخوانید. این نوشته یک صفحه و نیمی نشان نگاه انتقادی و مستقل او به تاریخ معاصر ایران است. مصطفی شعاعیان این کتاب را ویراستاری و آماده چاپ کرد و انتشارات مزدک در خارج از کشور آن را چاپ و پخش کرد.
نگاه شعاعیان به تاریخ معاصر ایران او را در میان چپ ایرانی یگانه و بیهمتا میکند. شعاعیان هم در میدان مبارزه است و هم باور خود را هر دم به معرض نقد میگیرد.
بیژن جزنی هم در کتاب تاریخ سیساله جلد دوم درباره ارسلان پوریا و کتاب کارنامه مصدق و حزب توده اظهارنظر کرده است. جزنی مینویسد: «پوریا پس از آزادی همکاری خود را با پلیس ادامه داد و برای توجیه خیانت خود ماسک مصدقی به چهره زد و با نوشتن کتابی به نام کارنامه مصدق... تحلیلهای ناقص و تاسفآمیزی از جنبش ملی ارائه داد و عملاً از شبکهسازی زیر نظر پلیس دست نکشید.»
مقایسه این چند خطی که جزنی نوشته است با مقدمه شعاعیان بر کتاب پوریا نشانگر ویژگیهای شعاعیان در جنبش چپ ایران است. جزنی به راحتی با حیثیت ارسلان پوریا بازی میکند و حتی نوشتن کتاب «کارنامه مصدق...» را شبکهسازی زیر نظر پلیس میداند. و مصطفی شعاعیان در مقابل چنین نگاه باندبازانهیی میایستد و ارزش کتاب پوریا را در مییابد.
شعاعیان بعد از چند انتقاد که از کتاب میکند، مینویسد:«همه این خردههایی که با شتابزدهگی به این نوشته ارزنده و شگرف گرفتیم به هیچ رو به معنی بیارزشی یا کمبها دادن به آن نیست. کارنامه مصدق کوشش بزرگی است برای نشان دادن زندگی سیاسی و اجتماعی یکی از تابناکترین چهرههای خلق که زندگیاش درست همنواخت با زندگی خلق در نوسان است.»
این دو پاراگراف از بیژن جزنی و مصطفی شعاعیان را آوردم تا مقایسهیی شود بین دو نگاه سیاسی؛ یکی گروهی و مغرضانه و دیگری نگاهی از سر دانایی و استقلال و نقادانه و مسوول.
اکنون که همه در خاک شدهاند، چه بیژن جزنی، چه مصطفی شعاعیان و چه ارسلان پوریا و بسیاری از اسناد ساواک هم برملا شده است بهتر میتوان به قضاوت نشست و جو ناسالم آن سالها را بررسی کرد. برچسب زدنهای غیرمسوولانهیی را دید که در کتاب تاریخ سیساله بسیار به چشم میخورد. در همان دهه 40 با همین سخنها در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران این جو ناسالم را علیه ارسلان پوریا ساخته بودند.
اکنون بهتر میتوان سلامت سیاسی ارسلان پوریا و درستی برخورد مصطفی شعاعیان را مشاهده کرد.
شعاعیان چپ دموکراتیک و مستقل ایرانی بود. او در سال 49 جزوهیی نوشت به نام «تجزیه بحرین خدمت به استعمار است، او در جایی از جزوه خود مینویسد، بخش مهمی از چپ ایرانی وقتی از شوروی و حزب توده میبرد طرفدار چین و آلبانی میشود. ولی او همچنان مستقل ماند و در مقابل تمامی نظریات چپ نگاه انتقادی خود را حفظ کرد.
مصطفی شعاعیان خوب و دقیق کتاب خوانده بود. سرسریخوانی نکرده بود. لنینیسم را هم خوب میشناخت. برای همین شناخت خوب هم مخالف اندیشههای لنین شده بود. شعاعیان در نامه ششم خود به فداییان مینویسد: «فداییان چهارچنگولی به لنینیسم خودشان- که تازه چندان ربطی به لنینیسم ندارد- چسبیدهاند.»
شناخت و دانایی و استقلال تفکر مشخصه شعاعیان است. تسلیم به جو سیاسی زمانه نمیشود. اگر دیگران پوریا را تخطئه میکنند، او خود فکر میکند و نوشته او را میخواند. پس برچسبها به سراغ او میآیند. وقتی در زندان پیش جزنی از شعاعیان نام میبری، میگوید، او همان کسی است که بر کتاب ارسلان پوریای فلانفلان شده مقدمه نوشته است. شعاعیان طرد میشود چرا که سر به فرمان نداده است. فرمان بایکوت ارسلان پوریاست و او بایکوت را شکسته است. فداییها هم مثل حمید اشرف و فریدون جعفری بیرون از زندان به او میگویند: حس مسوولیت نداری، بزدلی، نُزُد راحتطلبی و... و شعاعیان مستقل است و به راحتی نمیپذیرد. پس جزنی هم در کتاب تاریخ سیساله او را مارکسیست امریکایی مینامد. برچسب زدن که خرجی ندارد. هرکه همفکر ما نیست باید او را منزوی کرد و ما آن میکنیم که کردیم.
اشرف دهقانی هم در کتاب جدید خود به نام «بذرهای ماندگار» مینویسد:«شعاعیان خود را مارکسیست مینامید اما دارای ایدهها و تفکرات التقاطی بود. در آن زمان خیلی از نیروهای جدی معتقد به مارکسیسم- لنینیسم، شعاعیان را در زمره «مارکسیستهای امریکایی» میخواندند.» (اشرف دهقانی، بذرهای ماندگار، سال 2005، ص 158) دهقانی بعد از 40 سال بدون هیچ بازنگری، بدون هیچ مطالعهیی، بدون خواندن خطی از آثار شعاعیان فقط تکرار میکند و چه تکرار ملالانگیزی. حتی یک جمله از شعاعیان نمی آورد تا ثابت کند چرا شعاعیان مارکسیست امریکایی است. شعاعیان اما از اولین چپهای ایرانی است که به نقد چپ ایرانی میپردازد. او خوب میداند که ما حاصل و نتیجه گذشتههای خود هستیم.
فرد حاصل تجربهها، شکستها و پیروزیها و سرخوردگیها و... است و جمع حاصل جنگها، شورشها، تلاشها، شکست و پیروزیهای جمعی گذشته. شعاعیان مینویسد: «باز هم بگوییم که بیگمان پویایی قانونی از زندگی است و قانونی از تاریخ نیز هست. رویدادها هربار به همان گون که پیشتر بودند، رخ نخواهند داد. لیکن اگر از آزمودههای خود را به دیگران نیاموزیم اگر گذشته به درستی تحلیل نشود و اگر اکنون یکباره از گذشته تهی باشد، آنگاه این پویایی چه خواهد شد.»
از نگاه شعاعیان «اکنون» را نمیتوان به یکباره از گذشته تهی کرد بلکه باید گذشتهها را به تحلیل و نقد نشست تا به اکنون رسید. این راهکار و تنها راهکار است که هم از گذشتهها فرا رویم، هم حاصل گذشتههای خود باشیم و هم آینده را بسازیم.
باید گذشتهها را نقد و تحلیل کرد که اکنون نتیجه تحول گذشتههاست. اگر گذشتهها را نقد نکنیم اسیر و زنجیری گذشتهایم و اگر آن را کنار گذاریم که نمیتوانیم، «تهی» از گذشتهایم. گذشتهها مرتباً در ناخودآگاه جمعیمان عمل میکنند و ما از آن بیاطلاعیم. آنها جبری و بدون آگاهی ما عمل میکنند و ما حتی از چرایی آن خبری نداریم.
اگر گذشته را نقد کنیم آنها را از ناخودآگاه به خودآگاه میآوریم و قدمهایمان را دقیقتر و آگاهانهتر خواهیم برداشت. و شعاعیان چه خوب پی برده بود. پی برده بود چرا که مرتباً به نقد گذشتهها میپرداخت. مخفی بود، کپسول سیانور زیر زبانش بود و اسلحه در جیبش. در گوشه پارکی روی نیمکتی نشسته و سلطانزاده را نقد میکرد. بر نوشتههای تقی ارانی نقدی نوشت. برای او نقد گذشتههای چپ مبرم و اساسی بود.
شعاعیان فرق نگاه اپیستومولوژیکی، که شناخت را عکس برگردان واقعیت میدانست و از انگلس و آنتی دورینگش به بعد وارد مارکسیسم شده بود و بسیاری همچون کائوتسکی، رزا لوکزامبورگ، پلخاتف و لنین را به مسیری خطا انداخته بود با شناختشناسی، که واقعیت را پیچ درپیچ و بیکرانه میداند و ذهن آدمی را کرانمند و محدود، خوب دریافته بود. خوب میدانست که حقیقت در دستان هیچکس نیست. آنکه خود را صاحب حقیقت میداند و دیگران را همه به خطا در حوزه سیاسی مستبد قهاری هم هست. شعاعیان اما به همه چیز با شک مینگریست. او قبل از مارکسیست شدن شک دکارتی را در دانشکده آموخته بود. بیجهت نبود که کتاب شورش را به جفرسون تقدیم کرده بود. و این برای همه چپهای ایرانی با ارتودکسی که داشتند، حیرتانگیز بود.
روشنفکر چپ ایرانی در ظاهر به علم باور داشت. ولی در اساس علم را به ایمان و تعصب تبدیل کرده بود. شک در او راهی نداشت. اگر به داروین باور میآورد، اصول داروینیسم برای او اصول اعتقادی و ایمانی میشد. اگر مارکسیسم را قبول میکرد به مارکسیستی مومن تبدیل میشد و مرتباً از ایمان خود یاد میکرد. او از ایمان دینی و سنتی به ایمان مارکسیستی رسیده بود. در این میان مونتنی و دکارت و کانت برای او مفهومی نداشت. اینها همه از آن بورژوازی بودند که او با آن دشمن بود. اگر تعقلی هم مثلاً در کسروی میدید، همچنان که حمید مومنی دیده بود، فوراً صفت راسیونالیسم به او میزد و این یعنی که وی هنوز به ماتریالیسم دیالکتیک مقدس او نرسیده است. یعنی از آن سرمایهداری است. یعنی منحرف است و من به این دلیل است که میگویم خواندن کسروی هم به شکل استالین بود. طبقهبندیهای استالین آنچنان قوی عمل کرده بود که روشنفکری آن زمان نمیتوانست فارغ از آن گوشه چشمی به جهان داشته باشد ولی شعاعیان چنین نبود.
روشنفکری به جای وظیفه اصلیاش که روشنگری و اسطورهزدایی بود، مرتباً اسطورههای جدید ساخت، با این اسطورهها زیست و برای آنها مبارزه کرد. پس نتوانست بانی ذهن انتقادی و رشددهنده خرد مدرن و علمی باشد. ما نیازمند روشنگران بودیم، به جای آن استالینیسم آمد و آن کرد که دیدیم. نه اسطورهزدایی از ذهن را به انجام رساند نه آزاداندیشی آموخت و نه احترام به تنوعها و گونهگونیها را. آخر وقتی میگفت ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی عکسبرگردان درست واقعیت است، چگونه توان مییافت تنوع نگاهها را بپذیرد. این روشنفکری یکهنگر بود. اینکه حقیقت مطلق در دستان اوست و دیگران همه به خطا بورژوا و دشمنان خلقاند. «یا با ما یا بر ما» شعار آنهایی شده بود که روشنفکر نامیده شدند و هرچه به دستشان میرسید اسطوره میشد. این طرف همه فرشته و بیگناه و قهرمان بودند و آن طرف همه دیو و سراپا گناه و ضدقهرمان.
در مقابل چنین نگاهی شعاعیان مینویسد:
«دگماتیسم» به راستی پایان اندیشیدن است، نه آغاز اندیشیدن.» «دگماتیسم» زمانی آغاز میشود که مغز میخشکد و دیگر نمیاندیشد و بدینسان مشتی مفاهیم چغر را در خود میچیند و با همانها نیز حال میکند، بیآنکه اجازه هیچگونه پس و پیش کردن حتی همان قالبها را نیز به خود یا به هیچ کس و هیچ مفهوم و هیچ واقعیت دیگری بدهد.

شعاعیان واژه خشکیده مغز را برمیگزیند. ذهنیت پیشمدرن و اسطورهیی که هنوز به خرد مدرن و شک دکارتی دست نیافته است. «مفاهیم چغر» را در کنار هم میچیند و اجازه هیچ پس و پیش کردنی را به کسی نمیدهد، در صورتی که مفاهیم اعتباری و ذهنی هستند و به این دلیل باید نرم و انعطافپذیر باشند. وقتی با واقعیات همخوانی نداشتند باید پس و پیش شوند، متحول شوند تا توان تبیین حقایق را بیابند نه اینکه همچون سنگ سنگینی به پاهایمان زنجیر شوند و توان حرکت فکری را از ما سلب کنند و روشنفکر ایرانی که از ذهنیت پیشمدرن و ابتدایی- اسطورهیی رهایی نیافته بود، توان چنین کاری را نداشت پس برایش برخی اشخاص و کتب خوب مطلق بودند و برخی اشخاص و کتب بد مطلق و همگی به جان اسطورهیی تعلق داشتند.
چپ ایرانی اسطورههای داخلی هم برای خود ساخته بودند که آنها را به رتبه پیامبر رسانده بود؛ حیدر عمواوغلی، ارانی، روزبه و چه بسیار دیگر قهرمانان اساطیریاش که نمیشد به آنها نزدیک شد، چه رسد به آنکه آنها را نقد کرد.
شعاعیان اما آغاز نقد بود، آغاز نقد اسطورههای چپ ایرانی. تاریخچه چپ ایرانی تاریخچه ذکر و مناقبت از شهدا است؛ شهدایی که شکنجه و اعدام شدند و این سند محکومیت دشمنان و حقانیت چپ ایرانی است. دیگر با چنین نگاهی جایی برای نقد تاریخی نیست. تذکر و نقد نمیتوانند در کنار هم بنشینند. تذکر هالهیی از تقدس و عرفان و مذهب و ایمان به همراه دارد و نقد سراسر تیزابی از نهیلیسم و تقلیلگرایی است. این تقلیلگرایی با مدرنیته زاده شده است، بدون تکیهگاه است، به خود متکی است. به گذشته هم که مینگرد به دنبال تاریخ مقدس نیست. انتقادی مینگرد، گذشته را به چالش میگیرد تا جلوی کژرویهای آینده را بگیرد و مهمتر از همه تاریخ را از مقدسات جدا میکند. تاویل مدرنیته از تاریخ کاهنده است، جزیینگر و تقلیلگرا است و روشنفکر چپ ایرانی که پا از سنت بیرون نگذاشته است تاویلی توسعدهنده از تاریخ دارد، پس اهل تذکر هم هست. شهدایش هم به عالم قدسی متعلقاند. کتابهایشان هم کتاب مقدسند. پس نمیتوان به پسیکولوژی ارانی یا تاریخ 30ساله بیژن جزنی عیب و ایراد گرفت. آنها از نقد بریاند. روشنفکر چپ ایرانی توانایی تاویل کاهنده تاریخ را نداشت چرا که خود به خرد مدرن و تقلیلگرا دست نیافته بود، خود خردی اسطورهیی داشت. اگر در ظاهر اسطورههای گذشته را از دست داده بود در عمل و به سرعت اسطورههای دیگری جانشین آنها کرده بود که برایش جنبه ایمانی داشت و مرتباً به ذکر آنها میپرداخت، لذا هیچ دستاورد عملی و نظری نداشت. هیچ قدمی در راه اندیشه علمی برنداشت و در تعارض سنت و مدرنیته عملاً جانبدار سنتها و گذشتههای تاریخ بود. این را میتوان در هر ورق از نوشتهها و کردارهای سیاسیاش دریافت. تازه وقتی میخواست تاریخچه خود یعنی چپ را بررسی کند و بنویسد، همچون زائر مومن به ذکر گذشتهها میپرداخت. و نیک روشن است که زائری را با نقد و نقادی کاری نیست. نقد و نقادی سراسر گفت و شنید و بررسی است و ذکر و زائری سراسر در ایمان فرورفتن و اعلام پایان هر گفت و شنید.
چنین شد که هیچکس بحران را ندید. همه دست به دست داده بودند تا آن را نبینند، چشمانشان را بسته بودند، در گوشهایشان پنبه کرده بودند و مرتباً ورد میخواندند و میگفتند ما موتور کوچکیم که میخواهیم موتور بزرگ را به حرکت درآوریم و باید تاسف بخوری که هنوز هم میگویند موتور کوچک موتور بزرگ را به حرکت درآورد. روشنفکران چپ ایرانی کتب وردشان را هم زیر بغل داشتند. عدهیی کتاب وردشان «کتاب سرخ» مائو بود، عدهیی «انقلاب در انقلاب» رژی دبره و عدهیی کتابهای لنین و دیگرانی یادداشتهای جنگهای چریکی چهگوارا هیچکس به بحران نمینگریست. بحران ریشه میدواند و آنها ورد میخواندند و این سرگذشت روشنفکری بود که هیچکدام از وظایف تاریخی خود را انجام نداده بود. فقط چشم بستن و ورد خواندن را میدانست و چنان اسیر ایمان که جلوی پای خود را نمیدید. در عالم لاهوتی خود رفته بود و شعار به هر کس به اندازه نیازش را میداد. انگار واقعیت عینی بیارزشتر از آن بود که نگاهی هم به آن کند.
وظایف روشنفکری اما چیزهای دیگر بود. یکی از آنها افسونزدایی از ذهن و نقد گذشتهها و سنت بود. روشنفکر چپ ایرانی خود ذهن اسطورهیی داشت و تازه اسطورههای جدید هم به اساطیر ذهنیاش افزوده بود پس ناتوانتر از آن بود که سنت را نقد کند.
وظیفه دیگر روشنفکری بسط و گسترش خرد مدرن و علمی بود، اینکه جان استیوارت میل و جان لاک و منتسکیو را بخوانیم، اینکه شک دکارتی را بیاموزیم و بالاخره اینکه کانت را یاد بگیریم اما استالینیسم نگذاشت استالینیسم میگفت جاناستیوارت میل اقتصاددان عامی است. این را مارکس گفته بود. جان لاک و منتسکیو هم نظریهپردازان لیبرالیسم هستند. دکارت هم راسیونالیستی است که به قول حمید مومنی از آن کسرویها است و تازه چرا به خود زحمت دهیم و کانت بخوانیم یک مرتبه «ماتریالیسم و ایدیوکریتیسیسم» را میخوانیم که نقد کانت است و تمام. به تفکر و ایدئولوژی تکیه میدهیم که دیگر نیازی به جستوجو و شک و تردید نیست. ایمان میآوریم و تمام.
پس اینگونه شد که صاحب روشنفکری بیسواد و متحجر شدیم و آن کرد که دیدیم. طرف هر نهاد مدنی که رفت به گفته و رهنمود بیژن جزنی میخواست آن را صنفی سیاسی کند و حاصل تذکرها و وردخوانیها آن شد که دیدیم.
صفاییفراهانی در کتاب خود نوشته است نمیتوان از آزادی و دموکراسی دفاع کرد، بدون آنکه در دیدگاه خود هستهیی از سوسیالیسم داشت، حال سوال من اینجاست که آیا میتوان سوسیالیست بود و از دموکراسی هم دفاع کرد؟
جواب من این است که بله میتوان سوسیالیست بود حتی طرفدار مارکس بود و به دموکراسی اعتقاد داشت. مارکس اندیشههای خود را در زمینه اقتصاد، تاریخ، جامعهشناسی و فلسفه رونوشت یا عکسبرگردان واقعیت نمیدانست، لذا میتوان با تفکر مارکس به اندیشههای دیگر نگاه کرد. به آنها فکر کرد و از آنها آموخت.
اما از انگلس به بعد دیگر چنین نیست. با لنینیسم نمیتوان طرفدار دموکراسی هم بود. لنینیسم چه در اپوزیسیون و چه در کلیت کوشیده است نهادهای سرد جامعه مدنی را گرم کرده و آنها را به نابودی کشاند و با اسطورهسازیهای خود در مقابل خرد علمی و مدرن بایستد. آخر صفاییفراهانی چگونه میتواند قوام نکرده را دموکرات نداند و یانوش کادار و والتر اولبریشت و پل پوت را دموکرات بداند.
بن بلا و لومومبا و میتران را طرفدار آزادی نداند و کیم ایل سونگ و بریا را به دلیل داشتن هسته سوسیالیستی در ذهن آزادیخواه بداند. گاندی و نهرو و اولاف باله را معتقد به دموکراسی نداند و انور خوجه را بداند.
اگر بخواهیم از آزادیخواهی و دموکراتمنشی در اردوگاه چپ صحبت کنیم مسلماً باید از کسانی همچون هاول، سخوالسا، ایمره ناگی و دوبچک صحبت کنیم و نه از کسانی همچون استالین یا بریا یا یانوش کادار یا والتر اولبریشت و نوتنی.
و حتی ایمره ناگی نخستوزیر محبوب و کمونیست مجارستان را اعدام کردند، نه محل دادگاه اعلام شد، نه تاریخ دادگاه نه نام دادستان، نه وکیلمدافع و نه قضات. اینها همه روشهای استالینی بود که بسیاری از کمونیستهای جهان آن را از استالین آموخته بودند. کمونیستهای ما هم در برهههای بسیار دستکمی از آنها نداشتند.
وقتی ایمره ناگی را اعدام کردند. این یانوش کادار بود که آزادیخواهی و استقلالطلبی از مسکو را اعلام میکرد و خودش نماینده دیکتاتوری و وابستگی به مسکو بود.
صفاییفراهانی قریب یک دهه و نیم بعد کتاب «آنچه یک انقلابی باید بداند» را مینویسد. از نظر او سوسیالیسم یکی است و فقط مارکسیسم لنینیسم است و هرچه جز این سوسیالیسم مسخشده است. با این همه مقصر صفاییفراهانی نیست. اگر فضای بسته و استبدادی زمان شاه کمی باز میشد، اگر اطلاعات گستردهتر و وسیعتر به اینجا میرسید (که در پتانسیل شاه نبود) ما میتوانستیم روشنفکرانی محققتر و باسوادتر داشته باشیم؛ روشنفکرانی که وظایف تاریخی خود را درست دریابند.
و اینها همه عوارض استبداد سنتی بود که ما اسیرش بودیم و این استبداد زمینههای رشد اندیشههایی بدینسان را فراهم کرد؛ اندیشههایی که هر ارمغانی داشته برخلاف سخن صفاییفراهانی دموکراسی و آزادیخواهی نبود، بلکه دقیقاً مخالف آن یعنی سرکوب اندیشههای غیر بود حتی درون سازمان خودشان، حتی میان رفقای همرزمشان، مخالفت با خط سازمان حتی مخالف با فلان عمل برابر با حذف فیزیکی بود.
آنهایی که در اپوزیسیون بودند و همسازمانی خود را به خاطر یافتن تفکری مخالف با سازمان یا عاشق شدن به گلوله میبستند کوچکترین درکی از دموکراسی نداشتند. آنها که در اپوزیسیون اینگونه رفیق سازمانی خود را به گلوله میبستند وای اگر به حکومت میرسیدند.
بهمن بازرگانی مینویسد: «آرشها اگر از کوره عذاب خشونت زنده بیرون بیایند لاجرم جهانی خشن برپا خواهند کرد.» (مجله آرش، شماره 90، پاریس نقد رودخانه تمپی خسرو دوامی) برای رهایی از خشونتهایی اینگونه، باید آرشها را به نقد گرفت تا حال و آینده را در حد ممکن از خشونت زدود.
پس از اینکه کتاب «مصطفی شعاعیان، یگانه متفکر تنها» منتشر شد یکی از دوستانم پرسید: راستی اگر شعاعیان به جای حمید اشرف و فریدون جعفری بود میتوانست اینگونه که تو نوشتهیی آزادمنش و دموکرات باشد؟ آیا میتوانست به آزادی اندیشه درون گروه خود و همتیمیهایش باور داشته باشد؟ آیا میتوانست قبول کند، که همتیمیاش تغییر عقیده دهد و حرکتی غیر از آنکه او و گروه میگویند، بکند؟ اصلاً میتوانست قبول کند که همتیمیاش از زندگی مخفی خسته شده و هوس خوردن صبحانه را با مادر و خواهرش بکند؟ اینها همگی خواستههای انسانی و از حقوق اولیه آدمی است. حتماً میگویید باید از اول فکرش را میکرد. او از اول فکرش را نکرده بود، آیا باید به این خاطر کشته شود؟ یا اگر پنجهشاهی به نتیجه دیگر رسید یا در خانه تیمی عاشق ادنا ثابت شد باید کشته شود؟
اینها همه سوالهایی درست است اما همتیمی یادشده دارای اطلاعات زیادی است. در خانه تیمی زندگی میکند و اطلاعات بسیاری دارد که ساواک تشنه دانستن آنهاست و در ضمن خانه تیمی انباشته از اسلحه و مواد منفجره و نارنجک و سیانور و... است. اینها را نمیتوان به راحتی آنچنان تغییر و تحول داد که اطلاعات همتیمی، که از مبارزه و عقیدهاش بریده است، سوزانده شود. برای سوزاندن اطلاعات او باید به خطرات گوناگون تن داد و احتمال بسیار دارد که تلفات بسیاری هم به سازمان وارد شود، پس تنها یک راه میماند. مجبوریم این همتیمی، این همرزم سابق، این مبارز خلق و این قهرمان گذشته نهچندان دور را بکشیم یا به قول خودمان اعدام انقلابی کنیم. راه چاره دیگری در دست نیست و به راستی همچنین است. این رادیکالیسم این گروه به قول بیژن جزنی سیاسی – نظامی آنچنان پیریزی شده است که جایی برای سانترالیسم دموکراسی، جایی برای شک کردن و اندیشیدن، جایی برای تجدیدنظر در اصول چریکی و جایی برای مخالفتخوانیهایی از دست شعاعیانی نگذاشته است.
آنچنان که وحید افراخته در اقاقیر خود در کمیته مشترک ساواک مینویسد: «هیچ بعید نیست در آینده فداییها اگر با تبلیغات علیه خود از طرف مصطفی روبهرو شوند او را ترور کنند، زیرا آنها نمیتوانند کسی را تحمل کنند که منکر رهبری و پیشتاز بودنشان شود.» و چه دردناک، چه غمانگیز. درست است که افراخته در بازجویی واداده بود و بدجوری هم واداده بود، ولی اینها داستانگویی نیست. قصه نگاه استبدادی اپوزیسیون ایرانی است؛ قصهیی پردرد.
من به دوستم که سوال کرده بود، گفتم نمیدانم، ولی با خواندن آثار مصطفی شعاعیان بر این باورم که او به راحتی به این سادهترین راه تن نمیداد. او ذهنی پیچیدهتر از این سادهاندیشی استالینی داشت، به همین دلیل هم فداییها برچسبهای دودلی و بزدلی و شکاکی را به او میزدند، با این همه با رادیکالیسم خانه تیمی نمیتوان از تنوع اندیشه و مبارزه از نوع جبهه سخن گفت. با تمام این اوصاف من میدانم شعاعیان مهربانتر از آن بود که بتواند دست خود را به خون رفیقاش بیالاید. جان خود را میگذاشت و چنین نمیکرد و با تمام این حرفها اینک میدانم که با رادیکالیسم خانه تیمی نمیتوان دموکرات و آزاداندیش هم بود. اینها با هم هیچ سازگاری ندارند.
بعد از گذشت 33 سال از کشتارهای درونگروهی فداییها روشنفکر ایرانی هنوز دادخواست خود را صادر نکرده است. هنوز که هنوز است مینویسند خب در جریان مبارزه و به حرکت درآمدن موتور کوچک چیزهایی اینگونه هم رخ داده است و توجیه میکنند اما هیچ دلیل و برهانی توانایی توجیه کشتن عبدالله پنجهشاهی را ندارد. این جنایتی آشکار است که تا زمان زمان است قتل پنجهشاهی هم مطرح است و پرونده آن باز باز.
و این عاقبت تفکری است که میخواهد با اسلحه، با تفکر ولونتاریستی تاریخسازی کند و عاقبت آن فرقهیی از دست فرقههای مافیایی میشود که رفیق همسازمانی خود را میکشند و نام آن را اعدام انقلابی میگذارند، آیا این سانترالیسم دموکراتیک است؟ آیا این آزادیخواهی و دموکراتمنشی است که پنج سال قبل از آن صفاییفراهانی از آن یاد کرده بود؟ آیا اینها بودند که هستی تفکر سوسیالیستی در ذهنشان بود؟ ما در تاریخ معاصر روشنفکری توانا و اندیشمند نداشتهایم. اگر داشتیم میتوانست در همان زمان با حفظ استقلال خود از حکومت، دادخواست این جنایت مسلم را در پیشگاه مردم صادر کند و چنان جوی بیافریند که آن خانه تیمیها مجبور شوند از مردم و خانواده پنجهشاهی و آن دیگرانی که کشته شدند بارها و بارها عذرخواهی کنند ولی روشنفکری تصور میکرد و مسلماً اشتباه تصور میکرد که فقط باید استبداد شاهی را نقد کند و لاغیر اما ذهن استبدادزده خود را نبیند. مثلاً توکلی مینویسد: «علیالاصول میتوان فرض کرد که یک سازمان چریک شهری تحت شرایطی ویژه برای نجات جان دهها و صدها عضو خود هیچ راهی جز اعدام یک عضو بریده را نداشته باشد. این را به حساب نقض دموکراسی و پاکسازی خونین نمیتوان گذاشت و این توجیه پاکسازیهای خونین بعد از سالهای سال است و تازه نقض دموکراسی و پاکسازی خونین نیست. اگر پاکسازی خونین نیست پس چیست؟ حتماً عین دموکراسی است.
و این جنایات هیچگاه، به زبان شعاعیان، نقد بر آن گشوده است؛ نقدی که جلوی اینچنین جنایتی را بگیرد.
استبداد مخصوص حکومت شاه نیست. استبداد به فرهنگ تبدیل شده است. پس برای نابودی آن تنها مبارزه با حکومت استبدادی کافی نیست و این را روشنفکری ما هنوز که هنوز است درنیافته است. اپوزیسیون مسلح که ترور میکند، بانک میزند و... نگاهی استبدادی هم به جهان دارد ولی ما آنها را نقد نمیکنیم چرا که معتقدیم آنها جانفشانی میکنند، شکنجه میشوند و اعدام. پس نمیتوان نقدشان کرد اما اگر ما کشته شدن و اعدام شدن را ارزش ندانیم میتوانیم حتی نتیجه بگیریم آنکه به جان خود اهمیتی نمیدهد به جان دیگری حتی رفیق خانه تیمیاش هم اهمیتی نمیدهد و این ضد زندگی است. شعاعیان هم چریک بود، به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشت. طرح انفجار ذوبآهن و... را داده بود و اینها همه ضدتوسعه و ضددموکراسی بود. خفقان را تشدید میکرد و راه بر مبارزه فرهنگی میبست، با این همه متفکر بود. در جایی از کتاب شورش علیه لنینیسم مینویسد: «آشکار است که زمانی کمابیش دیرپای با لنین و اندیشههایش و با اکتبر و نتایجش در زندگی درونی و بیرونی و در اندیشه و رفتار خود ور رفتهام. پرتوی تئوریهای لنین و خیزش اکتبر چنین کاری را اجتنابناپذیر میکرد. لیکن در آغاز، درازدستی برای شکافتن و دوختن خردهگیرانه لنینیسم بسی هراسانگیز بود. آخر چگونه میشود درباره لنینیسم شک کرد؟ اگر خدایان راستی نگویند، پس چه کسی میگوید؟ و لنین خدا بود. با این همه نمیشد ایستاد و پس رهپویی دنبال شد. سرانجام هر خدایی زیر ریزبین شک آدمی خواهد رفت و لنین هم رفت. پس شک کاشته شد، پس شک جوانه زد، پس شک به شکوفه نشست و پس شک بارور شد و بدینسان بود که کمکم دلهره نخست با بیباکی درآمیخت، سپس درهم سرشته شدند و سرانجام بیپاکی چیره شد. پس دانه بیباکی برای برخورد بیپیرایه با لنینیسم و اکتبر در درونم کاشته شد. دیر نپایید که تیغه مخمل دانه بیباکی، پوسته دلهره را یک سر درید، تیغه همین جوانه بود که برای شکافتن لنینیسم به کار رفت.»
شعاعیان لنینیست بود، ضدچپ اردوگاهی بود. مستقل بود و تنها شد. تنها مثل ابلیس (به قول خودش) بیهوده نبود که او را یگانه ی متفکر تنها نامیدم.
*منتشر شده در روزنامه اعتماد
|
|
|
مصطفی شعاعیان
هیچ کس نمی تواند تاریخ نیم سده و به ویژه 30 سال اخیر ایران را بررسی کند. بی آنکه بخش گسترده یی را درباره کشمکش های دو استعمار انگلیس و امریکا برای چپاول انحصاری هستی توده ایران بگشاید. رشته تضاد این دو استعمار چنان با زنجیر تاریخ اخیر جامعه ما غبه ویژه از شهریور 20 به این سوف بافته شده است که هرگز نمی توان این دوران را بدون به دیده گرفتن این تضاد موشکافی کرد. استعمار جهانخواره امریکا که سراسر «قاره» امریکا را هضم کرده بود، به سوی سرزمین های نوینی چنگ می انداخت و چنان که شیوه همیشگی هر جهانخواره دیگری است، استعمار امریکا نیز گسترش «آزادی» و «محبت» را آماج نزدیک خویش با جامعه و دولت ایران بیان کرد و نخستین حمله گیج کننده خود را به لاشخوران روس و انگلیس که جگر توده را بیرون می کشیدند، با فرستادن «مستر شوستر» برای سامان دادن به وضع نابسامان مالی ایران آغاز کرد. «مستر شوستر» نیز که به وظایف خویش جهت ایجاد پایگاه های مساعد برای رخنه امریکا در ایران واقف بود، کوشش منظمی را برای سامان بخشیدن به وضع مالی دولت که سخت شوریده بود، آغاز کرد. شکست کوشش های «شوستر» قطعی بود. فساد و تباهی یک چنان آشفتگی مالی سهمگینی را ایجاد کرده بود و همین فساد و تباهی، خود معلول روابط و مناسبات اجتماعی حاکم بر جامعه بود و بدیهی است نه فساد و نه اغتشاش مالی هیچ کدام سامانی ترقی خواهانه نمی گرفتند، هر آینه نظام اجتماعی از بن دگرگون نمی شد. با این همه تلاش های «مستر شوستر» نه تنها زمینه را برای هر چه بیشتر بهره برداری یغماگران روس و انگلیس نامساعد می کرد، بلکه زمینه مساعدی نیز برای بند کردن سرپل استعمار امریکا نیز می شد. بند شدن این سرپل به معنی چه بود؟ بدان معنی بود که روس و انگلیس باید برای امریکا نیز در ایران منافع غارتگرانه یی را به رسمیت بشناسند و این خود بدان معنی بود که هستی ایران به جای اینکه دو بخش شود، سه بخش شود و تازه آینده سیاسی و اقتصادی این بند کردن قلاب، سخت پیچیده و خطرناک بود. به همین دلیل دو استعمار روس و انگلیس متفقاً اخراج مستر شوستر را از دولت ایران جویا می شوند زیرا در حقیقت نامبرده عملاً برای گیر دادن سرپل در منطقه می کوشید. اخراج مستر شوستر عملی می شود و به دنبال آن نفوذ عینی امریکا نیز در ایران کاهش و حتی بریده می شود. با این همه خاطره «امریکای آزادیخواه و دوستدار ملل» در اذهان ساده مبارزین ایران به جای می ماند و یاد «مستر شوستر» این دوستدار ایران به خاطره تاثرانگیز باسکرویل که هیچ ربطی به «مستر شوستر» نداشت، پیوند می خورد. اکتبر چنگال روسیه را در ایران ناتوان می کند، دولت شوروی نمی تواند بدون درنگ بر جای تزار بنشیند. ایران یکسر به دست انگلستان می افتد و انگلستان برای مستعمره کردن بی رودربایستی ایران قرارداد 1919 را به دولت دست نشانده خود وثوق الدوله دیکته می کند. قرارداد از طرف دولت امضا می شود. دولت امریکا نیز به چنین قراردادی اعتراض می کند. نمایندگانی که از طرف دولت ایران برای شرکت در کنفرانس ورسای فرستاده شده بودند از طرف امریکا طرد می شوند زیرا آنها نماینده دولت مستقلی نبودند تا اجازه چنین شرکتی را داشته باشند. به نظر امریکا دولت ایران با قرارداد 1919 عملاً خود را مستعمره انگلستان کرده بود و پس نماینده انگلستان برای دفاع از مستعمره خود کفایت می کرد. به نماینده دولت ایران که استقلال نداشت چه حاجت؟ دندان کندی نبود. جنبش های داخلی، سامان گرفتن وضع داخلی شوروی، مخالفت های جهانی، غیرعملی بودن قرارداد 1919 را آشکار کرد. انگلستان از کاغذ قرارداد چشم پوشید. شرکت امریکا در جنگ اول و امتیازات شگرفی که نصیب آن شده بود، هیکل این استعمار را هر چه تنومندتر می کرد و پس فضا و زمین بیشتری برای استراحت این غول آن سوی اقیانوس ها لازم بود. یورش بعدی امریکا برای نفوذ در ایران یورشی «محبت»آمیز نبود. هنگام بهره برداری از خاطره شیرین گذشته رسیده بود. امریکا امتیاز نفت شمال را با «نهایت سرعت» طلب می کند. مجلس شورای ملی در 30 آبان 1300 «امتیاز استخراج نفت را در ایالات آذربایجان و خراسان و گیلان و استرآباد و مازندران به کمپانی استاندارد اویل امریکایی ... غبرایف مدت 50 سال» واگذار می کند. |
انوش صالحی
«مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقلابی» عنوان کتابی است از انوش صالحی که در آن به شرح زندگی و مبارزات مصطفی شعاعیان میپردازد. «روایت شهادت» از فصل اول این کتاب در انتظار انتشار انتخاب شده است.
صبح روز پنجشنبه 16 بهمن 1354 صدای گلولهیی در خیابان استخر واقع در محدوده مرکزی شهر تهران طنینانداز میشود. در هوای سرد و یخزده صبحگاهی، مردمی که برای رفتن به سر کار و محل تحصیل از خانههایشان بیرون زدهاند به سمت محل شلیک گلوله کشیده میشوند.
لحظاتی قبل از آن، سرپاسبان «محمدرضا یونسی» مامور گشت انتظامی مرکز- مستقر در خیابان استخر- به فرد ناشناس و غریبهیی که در پیادهرو ضلع غربی خیابان استخر در حال تردد بود، ظنین شده بود.
فرد ناشناس کت زیتونیرنگ و مستعملی به تن داشت و با کیسهیی که روی دوش انداخته بود، سوءظن یک مامور جزء کلانتری را به هر دلیلی برانگیخته بود.
براساس گزارش وقت ساواک1 به مناسبت پنجمین سالگرد وقایع سیاهکل، ماموران پنهان و آشکار ساواک و سایر نیروهای امنیتی در آمادهباش کامل به سر میبردند و وظیفه داشتند هر مورد مشکوکی را بازرسی و در صورت بروز کوچکترین شک و تردیدی، گزارش کنند.
ولی از دید باقیمانده کسبه آن زمان محل، سوءظن سرپاسبان یونسی بیشتر متوجه ظاهر فرد ناشناس بود که او را شبیه دستفروشهای خیابانی کرده بود؛ چرا که وجود چند سمساری در ضلع غربی خیابان و حضور گاه و بیگاه دستفروشهای خیابانی، سبب اعتراض اهالی محل شده بود.
به هر دلیل، سرپاسبان تقاضای بازرسی کیسه همراه فرد مزبور را میکند. فرد ناشناس سر باز میزند و ظاهراً ناگزیر، کلتی را از زیر کت زیتونیرنگش بیرون میکشد و تیر اول را شلیک میکند. در این فاصله سرپاسبان یونسی که سخت ترسیده است، پشت ماشینی که روبهروی کوچه بنبست «عبداللهیان» پارک شده است، پناه میگیرد. کلت مرد ناشناس، قادر به شلیک دوباره نیست. پس مرد از عرض خیابان میگذرد ولی آن سوی خیابان، سر بنبست عبداللهیان، یکی از اهالی محل از گرد راه میرسد و از پشت او را به دام میاندازد. یونسی که شدیداً ترسیده است، از پشت ماشین بیرون میآید و با دستی لرزان، کلت خود را به طرف او میگیرد و در همان حال از طریق بیسیم تقاضای کمک میکند ولی چند ثانیهیی طول نمیکشد که هیکل نه چندان تنومند فرد ناشناس در برابر دیدگان سرپاسبان و تنی چند از اهالی محل، نقش زمین میشود.2 یک شاهد عینی که درست در چنین لحظاتی خود را از طبقه دوم ساختمانی در نبش همان کوچه به پایین رسانده بود او را، در حالی که گردنش روی جدول حاشیه جوی قرار گرفته و سرش توی جوی آویزان بود، نقش بر زمین میبیند. شاهد عینی مینویسد: «تشنج غریبی داشت. طوری که با هر تکانش پاسبان را، با آن هیکل گندهاش، از جا میپراند. یک کاپشن زیتونی، شبیه نیمتنه نظامیان به تن داشت؛ اما از نوع نامرغوب داخلی و رنگ و رورفته. قد و قامتش به نظرم کمی بلند آمد. حدود 170 سانتیمتر، شاید. موهای کمپشت و کمی روشن داشت. رنگش هم پریده بود. نمیدانم پوست روشنی داشت یا به علت آن وضع و حال چنین رنگ از رویش زائل شده بود. سراسر بدنش متشنج بود و معلوم بود تا چند لحظه دیگر تمام میکند. پاسبان، همچنان گیج و سراسیمه و در حال مکالمه با بیسیم، وقتی دستبند را به دستهای «خرابکار» زد، زانوی راستش را کمی از تخت سینه او برداشت، مچهای دستبند خورده او را به زیر زانویش کشید و دوباره تمام سنگینیاش را روی او انداخت. بیسیم دست راستش بود و با دست چپ شروع کرد به بازرسی بدنی. اول به پاهای او دست کشید و بعد که رسید به کمرش، تازه گویا متوجه شد زیپ کاپشن ]او[ را هنوز باز نکرده است. شروع کرد به باز کردن زیپ و همین که لبههای کاپشن را کنار زد، نگاهش به فانوسقهیی افتاد که او از زیر به کمر بسته بود. من یک چشمم به پاسبان بود و چشم دیگرم به «خرابکار».

عرق از سر و روی پاسبان جاری بود و یک روند توی بیسیم داد میزد. بالاخره ماشینهای شهربانی سر رسیدند، دو سه تا ماشین از «کلانتری مرکز» و چند تا هم بدون آرم. لابد از ساواک یا کمیته مشترک. با سر رسیدن آنها، مردم کمی پراکنده شدند و به پیادهروها عقب نشستند. سطح خیابان به اشغال نظامیان درآمد و دور و بر پاسبان و «خرابکار» کمی خلوتتر شد. همین لحظه بود که پاسبان دست به زیر کاپشن او برده و چشمش به فانوسقه افتاده بود. و این درست لحظهیی بود که جناب سرهنگ بیسیم به دست، از یکی از پیکانها پیاده شد و داشت به «محل واقعه» نزدیک میشد. هیکل کشتیگیرها را داشت و قدش به 190 میرسید. از هر یک از ماشینها هم چند پاسبان و درجهدار و افسر پیاده شدند که به طرف کوچه بنبست میآمدند.»3
در این فاصله سرپاسبان یونسی که در حال بازرسی محتویات فانوسقه بود نارنجکی را بیرون میکشد و براساس دستور سرهنگ در حال فرار، آن را به جوی کنار خیابان میاندازد. نظامیان، لباسشخصیها و مردم عادی که با مشاهده نارنجک، خود را تا پیادهرو آن سوی خیابان عقب کشانده بودند، با منفجر نشدن نارنجک، کمکم ترسشان میریزد و دوباره به محل واقعه نزدیک میشوند. چند نفر به سرعت، تن وارفته فرد ناشناس را که دیگر تکان هم نمیخورد، روی دست بلند میکنند و در صندلی عقب ماشین پیکانی میاندازند و خود هم سوار بر صندلیهای عقب و جلوی آن به اتفاق سایر همراهانشان از آنجا دور میشوند. مردم هم مدت زمانی در محل واقعه پرسه میزنند و با بازگویی جریان حادثه برای آنانی که تازه از گرد راه رسیده بودند، پی کار و زندگی خود میروند.
دو روز بعد روزنامه «کیهان» مورخ شنبه هیجده بهمن 1354 میان انبوه عنوانهای ریز و درشتی که همگی حکایت از سوءاستفادههای کلان مالی و تحت تعقیب قرار گرفتن «خرم» مقاطعهکار معروف دارد، در کادر کوچکی خبر از کشته شدن یک تروریست میدهد و مینویسد: «بامداد پریروز ماموران انتظامی در خیابان استخر تهران قصد داشتند یکی از تروریستها به نام مصطفی شعاعیان را دستگیر کنند. نامبرده به سمت ماموران مبادرت به تیراندازی کرد و ماموران ناگزیر شدند به تیراندازی وی پاسخ گویند. در نتیجه وی مورد اصابت گلوله واقع و به بیمارستان منتقل شد ولی تلاش پزشکان برای نجات او نتیجه نبخشید و درگذشت.»
ولی یک گزارشگر ساواک، مرگ او را به دلیل مسمومیت ناشی از بلعیدن کپسول سیانور قلمداد میکند و گزارش میدهد: «ساعت 40/7 روز 16/11/54 سرپاسبان محمدرضا یونسی موتورسوار گشت کلانتری مرکز در خیابان استخر به شخصی که کیسهیی در دست داشت مظنون [شده] و به وی ایست میدهد و هنگامی که به قصد بازرسی به وی نزدیک میشود فرد مظنون به طرف مامور تیراندازی و سرپاسبان یونسی با مهارت خود را از مسیر گلوله دور نگه داشته و سریعاً با بیسیم، درگیری را به کلانتری اعلام و بعد با او گلاویز شده و در حین درگیری، خرابکار از کپسول سیانور استفاده [میکند] و به زمین میافتد لذا با کمک رئیس کلانتری مربوطه که خود را فوراً به محل رسانده بود او را به بیمارستان منتقل و در بیمارستان فوت میکند. از خرابکار مذکور یک قبضه اسلحه رولور شهربانی، یک عدد نارنجک و مقداری فشنگ و اوراق و کتب مضره کشف میشود.»4
در تهران 29 سال پیش، لابد این خبر دهان به دهان گشته و از حوالی استخر به چند خیابان آن طرفتر رفته بود که زادگاه مصطفی بود یا از فرط تکرار چنین وقایعی که کم و بیش به طور روزانه در سطح شهر رخ میداد، مردم دیگر حوصله نداشتند شرح واقعه را برای افراد غایب نیز واگویه کنند. همانطور که شاهد عینی مینویسد: «برایم عجیب بود که [مردم] خیلی عادی با قضیه برخورد میکردند، درست مثل اینکه این اتفاقی است که روزی چند بار در هر گوشه و کنار شهر رخ میدهد و دیگر تازگیاش را از دست داده است»، خیابان استخر نیز ساعاتی بعد زندگیاش را از سر گرفت، میوهفروشها و نفتیها و ماشینها با داد و فریاد و بوق و دود فراوان به کار خود مشغول شدند. اما این پایان ماجرا نبود. چند روز بعد کسبه محل شاهد حضور دو زن سرگردان و گریان بودند که به پیجویی حادثه آمده بودند. یکی از آنها، دو زن ناشناس را از حضور در آن محل بر حذر میدارد چرا که منطقه تحت کنترل ساواک بود و ماموران ساواک با عکسی از مصطفی در دست، در تکتک خانههای آن حوالی را به صدا در میآوردند. اما کمتر کسی او را میشناخت یا اقرار به شناسایی او میکرد. ولی مصطفی چند خیابان دورتر، چندان هم ناشناس نبود و با آنکه چندسالی از دیدهها پنهان شده بود با این حال، رد پایش در جابهجای پسکوچههای همان حوالی در محله آب انبار معیر باقی مانده بود؛ جایی که در آن به دنیا آمد و بیشتر عمر 38 سالهاش را در همانجا به سر برد.
پینوشتها:
1- گزارش ساواک
2- گفتوگو با تنی چند از ساکنان خیابان استخر (خیابان شهید مصطفی میردامادی فعلی)، تهران، پاییز 1382
3- نشریه چشمانداز، شماره دوم، بهار 1366، چاپ پاریس، مقاله «شاهد عینی» نوشته وارطان میکائیلیان
4- گزارش ساواک
باز هم بر بذرهای مانده در پنهان خاک تیره
آب قهر خواهم داد
باز هَم بر تیغههای جنگ فردا
زهر خواهم داد
باز هم پیمانهها را از شراب کینهها لبریز خواهم کرد
تیغه شمشیرها را تیز خواهم کرد.
باز هم ایمان فردا را
به قلب دانههای خسته از مرداد خواهم ریخت
مرگ را بر چارسوقِ کاخِ هر بیداد خواهم ریخت
شعاعیان
1346
--------------------------------
دلی دیرم که سامونی نخواهه
بجز غم یار یک جونی نخواهه
شو و روزان بکوه و دشت گردون
از این بهتر خونِ مونی نخواهه
شعاعیان
2/11/53
------------------------------
مور و بیخونِ مونی خونِ مون بی
مور و بیهمزبونی همزبون بی
مو آن تک دانهِ نو رفته در خاک
نشون بینشونهام نشون بی
3/1/1354
-----------------------------